برای یک جعبه مدادرنگی
- شناسه خبر: 76104
- تاریخ و زمان ارسال: 1 بهمن 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
مرتضی رویتوند
رقابت مدادرنگیها بود. قرار بود مدادرنگیها با هم رقابت کنند و برترینها به جعبه مدادرنگی راه پیدا کنند. جعبه مدادرنگیای که میخواست جهان را زیبا رنگ کند.
رقابتی سخت بین مداد رنگیها شکل گرفت. هر کدام تلاش میکردند با بیان خوبیها و ویژگیهای مثبتشان گوی رقابت را بربایند.
اما هدف همه آنها رنگکردن جهان بود. آنها میخواستند شهر را به بهترین شهرِ ممکن تبدیل کنند. رقابت، رقابتی سالم بود.
رنگ زرد از زیباییاش میگفت. از اینکه رنگ خورشید است. به زعم خودش، زرد، رنگ زندگی است.
نارنجی هم خودش را رنگی مهمی میپنداشت و میگفت نارنجی است که میتواند خیلی از رنگهای دیگر را زیبا کند؛ که اگر نارنجی نبود زیبایی نبود.
آبی از دریا میگفت. از زیبایی. از اینکه رنگ آرامش است. از اینکه اگر نبود حتما رنگها چیزی کم داشتند.
و پس از آن قرمز میگفت رنگ خون است. رنگی زندگی است.
رقابت فقط بین رنگهای اصلی نبود. قهوهای خودش را رنگ ثروت میدانست و میگفت هر که میخواهد ثروتمند به نظر بیاید باید طرفدار رنگ قهوهای باشد.
سیاه و سپید هم که جایگاهی تثبیتشده داشتند آمده بودند.
بنفش رنگ دیگری بود که در میان رنگها خودش را مهم میپنداشت. بنفش گمان داشت در جایی که حواس همه به بزرگان رنگهاست، یک رنگ فرعی میتواند جهان رنگها را دگرگون کند.
در میان این رنگها حتما صورتی هم مدعی بود. او خودش را رنگی آرام میدانست که هدفش زیبایی است و بسیار متفاوت است. صورتی خودش را یک رنگ منتخب میدانست.
مگر میشود رقابت رنگها باشد و سبز نباشد. خیلیها سبز را از پیش انتخابشده میدانستند. خاکستری هم بود. او هم خودش را یک رنگ تاثیرگذار میدانست. حتی سرمهای با اینکه برخی او را از فامیلهای آبی میدانستند اما او خودش را مستقل و البته زیبا میدانست.
رقابت سنگین بود. رنگها در دوئلهای دو نفره مبارزه کردند و یکدیگر را حذف کردند. زرد آبی را، بنفش قرمز را، خاکستری نارنجی را…
پس از کش و قوس فراوان تنها دو رنگ باقی مانده بود. سپید و سیاه.
اینها فقط رنگ بودند و به اندازه رنگ هم اهمیت داشتند. اما کمی که گذشت… امان از جهان سیاستزده! به مرور سپید شد رنگ نور و سیاه شد نماد تاریکی.
رقابت سخت بالا گرفت بین سپید و سیاه. آنقدر رقابت کردند که شد جنگ بین سپید و سیاه.
سیاه زورش بیشتر بود. میجنگید. به سرزمین سپید حمله میکرد. گویی تاریکی گریبان سپیدی را گرفته بود. اما سپیدی لبخند میزد. چیزی زیر لب میگفت. تکرار میکرد. تاریکی عصبانیتر میشد. بیشتر حمله میکرد. انگار تاریکی پیروز این نبرد بود. اما همچنان سپیدی چیزی را زیر لب تکرار میکرد.
اما روزها گذشت. یک روز صبح همه جا روشن شد.
حالا همه میشنیدند سپیدی زیر لب چه میگوید: «پایان شب سیه سپید است.»



