این همه شاهد؛ بپذیریم سیاستهای فرهنگیمان شکست خورده است
- شناسه خبر: 87912
- تاریخ و زمان ارسال: 10 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :
دکتر رئوف پیشدار ـ استاد دانشگاه و روزنامهنگار
ایستگاه متروی توحید ـ من ضلع غربی سالن منتظر قطار نشستهام. روبروی من جلوی راهروی خروجی چهار دختر نوجوان! حداکثر ۱۵ سال، در یک سمت، با دختر و پسری هم سن خود در سمت دیگر کَلکَل میکنند.
تو دسته چهارتایی، دختری که قدش کوتاهتر است و شلوار سفید دارد و بلوزی قرمز، مثل مرغی که سرش را کنده باشند، پرپر میزند. پشت سر هم به دختری که با آن پسره است، حمله میکند. یکبار لباسش را میکشد، بار دیگر موهای دختره رو، دو سه تا هم سیلی میزند. دستش را هی توی جیبش میبرد، انگاری میخواهد چیزی را بیرون بیاورد!
دختر کتکخورده هم جیغ میکشد، هر دو طرف فحشهای خیلی آبدار میدهند. پسره دست دختر همراهش را میکشد تا از گروه چهارنفری فاصله بگیرد.
مامور انتظامات مترو دخالت میکند و تهدید به بیرون کردن دخترها از سالن، هیچکدام افاقه ندارد. فحشهای چارواداری است که مبادله میشود. خیلی مثبت ۱۸، منشوری!
خانمی از سمتی که من نشستهام با صدای بلند دخترها را خطاب میکند: کثافتهای بیکس و کار گم شید، معلوم نیست کجا تربیت شدهاند.
در ادامه فحشکاریها برایم روشن میشود که قضیه سر پسره است!
قطار میرسد و من سوار میشوم.
چرا به اینجا رسیدهایم؟! چه غفلتهایی صورت گرفته و مسئولیت آن با چه کسی است؟ پدر و مادر که صبح تا شب کار میکنند ولی باز شش آنها گرفتار هفتش است! آموزش و پرورش که مدارسش یا تعطیلند یا مجازیاند، یا محتواهای خشک و بیاثر که نه به درد دنیا میخورد و نه آخرت، ارائه میکند! رسانه! تلویزیون، که درگیر نزاعهای جناحی است! و سریال مختارش به غیر از شبکههای برونمرزی دستکم ۱۰ دفعه از اول تا آخر از شبکههای داخلی پخش شده و در تمام کانالهایش صبح تا شب یک عده خاص یک ملت را موعظه میکنند و دریغ از یک نمایش درست و حسابی!
به عنوان یک فرهنگی از آنچه در مترو دیدم شرم دارم سرم را پائین میگیرم و اعتراف میکنم که سیاستهای فرهنگی ما شکست خورده است.
جامعهای که در آن برای یک گوشی تلفن همراه، یا لپتاپ قلب انسانهایی را میدرند. جامعهای که در آن گردنبند زن بارداری را در نهایت قساوت میربایند، دارایی پیرزن و پیرمردی را خفت میکنند، در پشت چراغ قرمز گوشی از دستت میدزدند، کسی جرات نمیکند تنهایی از کوچهای عبور کند؛ با صدای موتوری که راحت در خیابان و پیادهرو جولان میدهند قلبت فرو میریزد، و کلی مورد مشابه. جامعه خطرناکی است! بدتر از آن هم جامعهای است که با یک مجازات مشکل را حل میکند و منتظر میماند برای فاجعه بعدی تا فقط قاتلش را مجازات کند! بیآنکه آنانی که باید جواب دهند! پاسخ دهند: چه زمانی این جامعه تغییر میکند؟ چه زمانی امنیت زنان حاشیهنشین تامین میشود؟ چه زمانی فشار وحشتناک اقتصادی آدمها را دچار بیرحمی نمیکند؟ چه زمانی موضوع تفاضل دیه حل میشود؟ و دهها سوال دیگر!
در همان روزهایی که الهه دختر اسلامشهری مفقود و بعد جنازهاش پیدا شد، واقعه دیگری در تهران رخ داد که مغفول واقع شد و تنها در حد خبری به آن پرداخته شد و آن قتل مرد میانسالی به دست ۶ دختر نوجوان با چاقوکشی و در نهایت قساوت و خشونت بود.
اگر زنگ خطر آسیبهای اجتماعی را دستکم چند سال پیش که قمهکشی دختر نوجوانی به نام «هلیا» با قمه نیممتری در روز روشن و در پارکی در جنوب تهران با فیلم و عکس در رسانههای اجتماعی پربیننده شد، مسئولین و جامعه شنیده بودند، امروز به اینجا نمیرسیدیم.
اگر روزی که دختر و پسرهایمان را کشانکشان به دادگاه منکرات میبردیم، کمی قبول کرده بودیم آنها هم انسانند و نیازهای خود را دارند، میپذیرفتیم آنها تربیت شده جامعهای هستند که ما ساختهایم، کار به اینجاها کشیده نمیشد که دلمان برای همان حجاب مهسا تنگ شود.
سال ۱۳۹۳ در یادداشتی برای ایرنا و روزنامه «اعتماد» و به استناد آمارهای رسمی از پزشکی قانونی و وزارت آموزش و پرورش و چندین نهاد مسئول و متولی در شناخت و علاج آسیبهای اجتماعی نوشتم و مقامات هم اذعان کردند که چون « برنامه نداشتیم، جوانان خشن شدند.» و امروز به علاوه مینویسیم؛ نوجوانان و جوانانمان را رها کردهایم.
از آن سال تا به حال، آمارها روایتی تاسفبارتر از افزایش نرخ آسیبهای اجتماعی در کشور میدهد، آمارهایی که میگوید: در خشونت و آسیبهای اجتماعی از مرز خطر هم گذشتهایم.
آسیبهای جوانانمان زیاد شده. در تهران از هر ۵ ازدواج نزدیک به ۳ ازدواج در ۵ سال اول زندگی مشترک زوجین به طلاق منجر میشود. ۷۰ درصد مطلقهها زیر ۳۰ سال هستند و حداقل ۱۱ میلیون جوان مجرد داریم که بسیاری از آنها را باید به لحاظ سنی مجرد قطعی به حساب بیاوریم.
بیمیلی به ازدواج افزایش یافته، خشونت یکی از مسائل اصلی جوانان است و بسیارشان کمشکیبا شدهاند.
سن اعتیاد و فحشا کاهش یافته و فقر اقتصادی به تهدیدی جدی برای امنیت عمومی مبدل شده است.
طبق آمار وزارت بهداشت که بارها و بارها در روزنامهها منتشر شده است، بیماریهای روحی و روانی در جامعه به بیش از ۲۳ درصد رسیده است. آمار روی سایت سازمان پزشکی قانونی و در دسترس همه میگوید که به طور معمول ماهیانه نزدیک به ۶۰ هزار پرونده «نزاع» به سازمان پزشکی قانونی ارجاع شده است. این آمار صرفا به تعداد پروندهها اشاره دارد. اگر قبول کنیم که هر پروندهای حداقل دو طرف شاکی و متشاکی دارد، و بسیاری از درگیریها به دلایلی چند به پزشکی قانونی ارجاع نمیشود، آن وقت در مییابیم که چقدر و چه تعداد از مردم درگیر مسائلی شدهاند و میشوند که از آنها انتظار داریم با سلام و صلوات آن را «مدیریت» کنند.
گزارش سازمان پزشکی قانونی میگوید که آستانه تحمل مردم و به خصوص جوانها پایین آمده و آنها خیلی زود سر هر مسالهای مانند جای پارک ماشین، بوق زدن و اتفاقاتی که به سادگی میشود با یک لبخند و حتی یک عذرخواهی ساده آن را ختم به خیر کرد، به درگیری و نزاع میپردازند.
من فقط اعلان خطر میکنم، فکر میکنم در مقام یک معلم جامعه تا این حد صلاحیت دارم.



