این بازی را همه بلدیم!
- شناسه خبر: 55804
- تاریخ و زمان ارسال: 27 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :
نفیسه کلهر
ناخنکارم اصلا از من خوشش نمیآید. معلوم است. بس که در این چند سال جلوی چشمش رفتهام، نشستهام سر میز رقبایش؛ اصلا مرا مشتری وفاداری نمیداند، اما هنوز هم بیشتر اوقات پیش خود او میروم.
بعضی وقتها که دستم زیر اشعه UV است و او منتظر خشک شدن مواد روی ناخنم هست، سکوت سنگینی بین ما برقرار میشود. هیچکدام حرفی نمیزنیم. بعد یکهو چشم در چشم میشویم. یک لبخند زورکی میزنیم و دوباره نگاهمان را میدزدیم. یکم بعد یک تعارف الکی رد و بدل میشود و بازی همینطور ادامه دارد.
با این حال اما بیشتر وقتها که سرش پایین است و روی ناخنم کار میکند، حرفی میزند و وسط حرفهایش هم بیدلیل میخندد. موقع خداحافظی اما انگار مهربانترین آدم دنیاست. لبخند میزند و با رفتارهای دلسوزانه تا دم در طوری بدرقهام میکند که انگار دوست ندارد بروم! انگار مهم است که باز هم برگردم.
من هم از او خوشم نمیآید. چون همیشه سرش توی کار بقیه است. کی آمد، کی رفت، کی چی گفت، مدیر سالن چه کرد که چاپلوسیش را بکند. اما با همه اینها باز هم بیشتر از بقیه ناخنکارها پیش او میروم.
با این وضعیت، سوال این است که چرا باز هم پیش او میروم؟ احتمالا جواب باید این باشد که چون کارش خوب است. ولی جالبتر این است که، کارشم خوب نیست!
گاهی ناخنم حتی متقارن هم نیست، آنقدر حواسش به اینطرف و آنطرف است که سوهان را اغلب روی پوستم میکشد. سلیقهمان هم که هیچ ربطی به هم ندارد. او عاشق لاکهای آبنباتی و جیغ و اکلیلی است که من ازشان متنفرم.
پس چرا هنوز اینجا هستم؟ چون او بلد است بازی کند. بلد است آدم را توی رودرواسی احساسی بگذارد. آخر کار با یک لحن مهربان و کمی تاسف، روغن دور ناخنم میزند که «ای وای، پوستت یکم قرمز شد، ببخشید!» ضد قارچ را که همه در سکوت میزنند، او با یادآوری و دلسوزی میزند! اگر دفعهی قبل پیش دیگری رفته باشم، هرطور شده یک ایراد کوچک پیدا میکند، بعد با بزرگواری عذرخواهی میکند بابت کار بد همکارش.
یکبار، دو روز بعد از ترمیم ناخنم رفتم رنگ لاکم را عوض کنم. پیش یکی دیگر، دو میز آنطرفتر. اما انگار هنوز زیر نظر او بودم. از همانجا گفت: «مراقب باش، ناخنشان حساس است!» دو بار هم بلند شد، آمد بالای سر ناخنکار جدید و کارش را نظارت کرد. در مورد رنگ لاک هم نظر میداد که یعنی من را بهتر از خودم میشناسد.
این بازی ادامه دارد. هر دو میدانیم ادا و اطوار است. اما همچنان در بازی میمانیم.
رابطهی من و ناخنکارم، شبیه خیلی از رابطههای دیگر است که به زودی در عید دیدنیها خواهیم دید.
بعضی روابط همان بازی است که هیچکس دوستش ندارد، ولی همه در آن میمانیم.
اینکه بعضی بچهها از عیددیدنی بیزارند به خاطر همین است که هنوز بلد نیستند بازی کنند. بلد نیستند پشت لبخندهای زورکی قایم شوند.
اگر حس خوبی نداشته باشند، میروند. بر خلاف ما، خودشان را مجبور نمیکنند.
سال نو نزدیک است. شاید وقتش باشد برخلاف نسلهای قبل این بازیها را کنار بگذاریم و لبخندهای واقعی را جدیتر بگیریم. روابطی را ادامه دهیم که حال دل و جانمان را خوب کنند و به دیگران هم یادآوری کنیم که زندگی کوتاهتر از آن است که آن را در نمایش بگذرانیم.




