شما مداد گلی مرا ندیدید؟!
- شناسه خبر: 37929
- تاریخ و زمان ارسال: 9 تیر 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
رعد و برق نبود. آذرخش نبود. زمان به عقربههای ساعت الصاق شده بود در گورستان بهشت فاطمه. مردی جوان با عینک دودی توی قبری حفر شده دراز به دراز افتاده و پرسیده بود: شما مدادگلی مرا ندیدید؟ جواب دادم: دست من نیست عمو!
سرش را تکان داده و نجوا کرده بود: همه همین را میگویند. همه از زیرش در میروند. من یک شب مدادگلیام را تراشیدم و روی میز تحریر گذاشتم اما… لختی سکوت کرد و ادامه داد: آخه من فیلمنامهنویس هستم، آخرین اثرم هنوز به دست مسعود کیمیایی نرسیده بود که مداد گلیام را دزدیدند. من تحصیلات آکادمیک دارم و در زلاند نو سینما خواندم!
گفتم: صاحبان قبر خبر دارند توی این حفره چرت میزنی؟
با ریشخندی پاسخ داد: صاحب قبر، مادر من است. پول قبر را حساب کرده. من هر روز ظهر میآیم اینجا یک دل سیر چهچهه میزنم، دلکش میخوانم و بعد که دلم باز شد، میروم.
آه بلندی کشید و دوباره به حرف آمد: مادرم زیباست. چشمهاش عسلی است آقا. صورتش استخوانی، قامتش بلندتر از کاج.حالا پیر شده و بوی مرگ گرفته.
بعد ادامه داد: یک روز برف میبارید. همه خیابان را مه گرفته بود. کنار بخاری دود گرفته مادرم برای پدرم قاسم آبادی رقصید. خطوط غم گرفته صورتش، چینهای زیر ابرویش. چال روی گونهاش هنوز یادم هست. پدرم اما هیچ اعتنایی کرد. مرتیکه به ضعیفه دیگری دل سپرده بود.
پرسیدم آخرش چی شد؟ جواب داد: میخواستی چی بشه؟ یک روز مادرم با یک جعبه نان خامهای دیر آمد خانه، بیمعرفت پدرم با ترکه به جانش افتاد و سر تا پایش را کبود کرد. مادر هم زورش به خودش رسید و در دود سیگاری که گیرانده بود خودش را گم کرد. حالا در هشتاد سالگی پیدایش شده و این قبر را برای خودش رزرو کرده!!
بعد با اوقات تلخ پرسید: راستی وقتی آدمها زیر خاک، خوراک مورچهها میشوند، تغییر شکل میدهند آقا؟
من دیگر لام تا کام حرف نزدم. او نیز یک جمله گفت و تمام: طعم قهوه چشمان مادرم را محال است فراموش کنم!
این را با غیظ بر زبان راند، صورتش را با کلاه رنگ پریدهاش پوشاند و در کمتر از چند ثانیه درون قبر خوابش برد. خوابی که بعید است روی تشک خوشخواب اورجینال سراغ ما را بگیرد.
از گورستان بیرون زدم، در حالی که مردی به نظر مجنون با هذیانهای رمانتیک، درون یک حفره تاریک خواب میدید و به گیسوان کمند مادرش در کیلومترهای آخر زندگی فکر میکرد… به الههاش!






