آرام بخواب دخترکِ دامنصورتی!
- شناسه خبر: 80630
- تاریخ و زمان ارسال: 29 فروردین 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
بمب کار خودش را کرده و در دل ویرانهای که بوی دود و خون و خاک در هم آمیخته، دخترکی شش ساله آرمیده است؛ آرامتر از هر خوابی که مادر با لالاییهایش برایش میساخت. انگار زمان ناگهان دست کوچک او را گرفته و از میانه بازیها و خندهها ربوده باشد. گردی نرم بر موهای لطیفش نشسته، چنان که گویی جهان خواسته است پیش از موعد، او را به فصل پاییز ببرد.
نزدیک دخترکی شبیه سیب، عروسکهای کوچکش افتادهاند؛ بیپناه، خاموش، حیرتزده. عروسکی که دامن صورتی داشت، حالا خاکستری شده و چشمهای شیشهایاش به جایی خیره مانده که دیگر کسی نمیآید. خرسی کوچک با گوش پاره، همانطور روی پهلو افتاده؛ انگار هنوز منتظر دستی است که همیشه او را از بالای تخت برمیداشت و بغل میکرد.
خانه فرو ریخته، اما بوی سینهریز کودک هنوز در هواست؛ بوی شیرینی معصومیتی که تازه میخواست از پنجره دنیا را کشف کند. روی تکهای از گچ دیوار، ردّ انگشتان کوچکی پیداست؛ انگشتانی که شاید آخرین بار سرگرم نقاشی خورشید بودهاند. آوار فقط سقف را فرو نریخته، بلکه رؤیاهای نارسیدهاش را هم زیر خود پنهان کرده است؛ رؤیای داشتن تولدی دیگر، لباسی نو، یا حتی دویدن دنبال توپ کوچکی که همیشه از او جلو میافتاد.
باد آرام از شکافها عبور میکند و گرد و خاک را جابهجا میبرد؛ مثل دستی مهربان که میخواهد کودک را بیدار کند، هر چند میداند دیگر بیدار شدنی در کار نیست. پرندهای بر تیرک شکسته مینشیند، سرش را کج میکند و به این سکوت پُر از گریه فروخورده گوش میدهد. گویی میپرسد چرا کسی اینجا نمیخندد؟ چرا اتاقی که باید صدای بازی از آن میآمد، اکنون تنها نسیم را در خود میپیچاند؟
دخترک چهار ساله، با تمام کوچکیاش، جهانی بزرگ در سینه داشت؛ جهانی به اندازهی سه عروسک، یک پنجره کوچک و آسمانی که هر روز با شوق به آن نگاه میکرد. جهان او همینها بود؛ همینها که حالا خاموش، بیحرکت، میان ویرانهها ماندهاند.اما حسرت بازی همچنان زنده است؛ لابهلای پارچه پاره عروسک، میان موهای نخکششده خرس کوچک، روی سنگریزههایی که کنار پیکر بیجنبش او پراکندهاند. و هر بار که باد از این خرابه عبور میکند، انگار صدای آرامی از دل خاک برمیخیزد: «من هنوز دلم بازی میخواهد… فقط یکبار دیگر.»
بعضی جنگها تمام نمیشوند
حتی وقتی مرده باشی
مثل یک دخترک مرده که آخرین
نامهاش به دست عروسکش نرسیده،
عاشق توام دختر
روی مزارت کمی آغوش میریزم
که تمام شود این نبرد
که تمام شود این درد …







