
شیادان در پشت نقاب محرومیت
نسخه را تحویل صندوق میدهم و روی نیمکتهایی که برای انتظار گذاشته شده به رسم همیشگی منتظر مینشینم تا اسمم را صدا بزنند. محیط داروخانه شلوغ و پر رفت و آمد است. مردی با لباسهای کمی خاکی و وصلهدوزی و کفشهایی که لبهاش پوسیده و پاره شده توجهم را به خودش جلب میکند. میانسال است و موهایش، هنوز مشکی و مجعد تنها نقطهی طراوت جسمش است. دستش را به جیب میبرد که با صندوق حساب کند اما با شنیدن 500 هزار تومان دستش در فضای مابین جیب و صندوق معلق میماند. با صدای کمی آرام میگوید چه خبر است؟ با...






