
اوستا رفت تو صف!
اوستا کرم قربانی را خیلی از رزمندگان خوب میشناسند! عکس را که نشانش دادم کلی خاطره به ذهنش آمد. خاطراتی که میگفت محاله یادم بره.گفتم میخوام تو کتاب منتشر کنم. گفت: اینجا موقعیت پشه دشت عباس است، ظهر حدود ساعت یک همه برای خوردن نهار آماده میشدند، هنوز به چادر گروه نرسیده بودم که صدای داد و فریاد بچهها از یکی از چادرها بلند شد. مرا صدا میکردند تا بروم ماری را که داخل چادر رفته است بگیرم. آخه هر وقت تو جبهه مار و عقربی دیده میشد مرا صدا میکردند. آن روز هم داخل چادر شدم و در حالی...





