
مرگ، دستمزدِ عزرائیل!
امید مافی شب هنگام پیش از آنکه به خواب ناز فرو بروند، سر بر بالش آرامش در مدار بیداری از روزهای روشن پیش رو حرف زده بودند. قربان صدقه یکدیگر رفته بودند و عطر غلیظ عشق را زیر سقف خانهای هشتاد متری به لباسهای خوابشان زده بودند. آنها نمیدانستند این آخرین شبی است در کنار یکدیگر بر تاریکی نحس بوسه میزنند. آنها خبر نداشتند دقایقی بعد ابلیس بیرنگ و بیبو از راه خواهد رسید و هنوز شب به نیمه نرسیده کفشهای خانواده را برای همیشه جفت خواهد کرد. آنها حتی وقوف نداشتند فردا شب همان ساعت در بهشتی با زمستانهای...





