
لیفهای خسته، دستهای بسته!
امید مافی در گوشهای از این شهر بیترحم، بر سکوی سرد پیادهرو، مردی به دیوار یله داده است و تمام سرمایهاش در برابر پاهای عابران گسترده شده: چند لیف حمام، چند قطعه صابون، چند کیسه. اینجا ویترینش است، اینجا بازارش، اینجا تمام هستیاش. لیفهای خسته، زبر و خشن، روایتگر دستهایی هستند که سالها مشقت کشیدهاند. کیسههای حمام، بیرنگ و بیروح، در انتظار دستی هستند که آنها را بردارد و بهای ناچیزشان را بپردازد. مرد، چشمانش را دوخته به این مشتی لیف و کیسه. در نگاهش امیدی تلخ موج میزند. امید به رحمت رهگذران، نه لطفشان. سرمایهدار پیادهرو! چه غریب و...








