چرا بزرگوار نیستم؟
- شناسه خبر: 78319
- تاریخ و زمان ارسال: 4 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
دوستی تعریف میکرد که در خانوادهشان هر وقت درخواستی داشت، رفتار ثابتی میدید. رفتاری که آن موقعها به نظرش عجیب نبود و فکر میکرد طبیعی است ولی وقتی با جامعه بزرگتر آشنا شد فهمید که چقدر این رفتار بیمارگونه است.
او میگفت از کودکی اگر من نیازی داشتم که خانواده باید رفعش میکردند مثل خرید لباس در تعداد معقول یا وسایل مورد نیاز مدرسه یا غذا برای رفع گرسنگی؛ مثل بقیه خانوادههای نرمال چنین نیازهایی پذیرفته شده بودند.
اما اگر نیازهایم در مرحله بالاتری بودند مثل اینکه بشنوند یا درک کنند و یا بخواهند چیزی را در خودشان تغییر دهند، مقاومت زیادی در برابرش وجود داشت.
او میگفت مثلا اگر من درخواست میکردم که پدرم با صدای بلند اخبار را در جمع خانواده تماشا نکند، پدرم ابتدا به طور ضمنی و با اکراه و کمی غر زدن میپذیرفت اما بعد از چند روز دوباره صدای تلویزیون بلند میشد و اگر من چیزی نمیگفتم و اعتراضی نمیکردم به معنای بزرگواری من نبود، بلکه دفعه بعد که اعتراض میکردم مادرم در دفاع از پدرم میگفت: تو دفعه قبلی چیزی نگفتی پس اذیت نمیشوی فقط میخواهی الکی بهانه بگیری!
حتی ممکن بود خواستههایم را مسخره کنند، مثلا اگر میگفتم: دود سیگار پدرم اذیتم میکند با خنده و شوخی میگفتند: دود سیگار هوا را ضدعفونی میکند و این رفتار به شدت مرا خشمگین میکرد.
او میگوید اینکه با یک درخواست ساده این برخورد میشد یعنی حقوق یک عضو خانواده نادیده گرفته میشد.
این در مورد با عجله غذا خوردن پدرم، سیگار کشیدنش در بالکن خانه وقتی بیمار بودم یا نیاز به مراقبت داشتم، بعضی رفتارهای مادرم، یا در مورد هزار درخواست کوچک و بزرگ دیگرم هم صدق میکرد. و من یاد گرفتم کمترین نارضایتیم را با خشم ابراز کنم و برای شنیده شدن نیازهایم بلند فریاد بزنم تا دیده و به رسمیت شناخته شوند؛ در برابر بیتفاوتیشان به خواستههایم، مدام و بیدرنگ غر بزنم، ایراد بگیرم، ابراز نارضایتی کنم تا شاید اثر کند.
این راهی نبود که من دوست داشته باشم اما تنها راهی بود که از آن طریق میتوانستم نیازهایم را رفع کنم.
چون در خانواده ما بزرگواری هیچ فایدهای نداشت و سکوت معنای رضایت بود و هر کوتاه آمدنی به معنی این بود که به دیگران اجازه میدهی بیشتر خودت و نیازهایت را نادیده بگیرند.
با شنیدن این حرفها یاد فریما دختر جوان نقاش افتادم که میگفت یک گربه را به سرپرستی گرفته بود که صاحب قبلیش خیلی از او ناراضی بود.
صاحب قبلی گفته بود این گربه صبحها با چنگ زدن به صورتشان و پاره کردن ملحفه از خواب بیدارشان میکند. اگر مشغول کاری هستند خرابش میکند و اذیتشان میکند. وسایلشان را به هم میریزد و کاغذهای زیر دستشان را پاره میکند.
از فریما پرسیدم شما اذیت نمیشوید با این رفتارهای گربه؟ گفت از همان روز اولی که به خانهمان آمد، هیچ کدام از این رفتارها را با ما نداشت.
تعجب کردم و او با یک جمله کوتاه جوابم را به بهترین شکل داد: خب ما نیازهایش را میبینیم و سعی میکنیم سریع هر نیازی را برطرف کنیم.
در توضیح بیشتر گفت: مثلا وقتی گربه من گرسنه است من سرم را با کار گرم نمیکنم، به موقع غذایش را حاضر میکنم، صبحها در نظر میگیرم که این حیوان سحرخیز است و باید صبحانهاش زود آماده باشد و تا لنگ ظهر در رختخواب نمیمانم.
یا وقتی دردی دارد بیتوجهی نمیکنم. وقتی دوست دارد برود بیرون حبسش نمیکنم، خاکش را مدام عوض میکنم، آب و اسباب بازیهایش را در دسترسش میگذارم، حتی وقتی میل به نوازش دارد سعی میکنم کارم را کنار بگذارم و نازش را بکشم.
او میگوید حتی مادرش که در خانه کوکی میپزد و میفروشد، یک بار مجبور شد گربه را وسط پخت و پز بغل کند، چون گربه نیاز داشت و آن روز هیچکدام از ۸۰ کوکی که پخته بود را نفروخت. او میتوانست به گربه تا پایان کارش بیتوجهی کند و کوکیها را بفروشد، اما این کار را نکرد.
و من فکر کردم اگر با بچهها و حتی بزرگترها هم چنین رفتارهایی شود چقدر آدمها آرامش بیشتری دارند.
چند وقت پیش به منزل یکی از دوستانم رفتم که دو ماه پیش بچهدار شده بودند، باورم نمیشد که این بچه دوماهه در تمام سه ساعتی که ما آنجا بودیم حتی یک بار هم گریه نکرد؛ حتی در برابر گرسنگی و کثیف شدن پوشکش. با کمی گفتوگو فهمیدم که نوزاد در فضای امنی بزرگ شده که به تمام نیازهایش پاسخ درست و به موقع و مناسبی داده میشود.
دوستم میگفت همسرش مدام با او بازی میکند و هر دو به نوزادشان توجه میکنند. عوض کردن پوشک و خوردن غذا را به تعویق نمیاندازند و البته رمز موفقیت این زوج همین بود که کارها تنها بر دوش مادر نبود.
آخر هفتهها وظیفه رسیدگی به شب بیداری بچه با پدر بود و از آنجایی که مادر خودش را موظف نمیکرد که کودک فقط شیر مادر بخورد؛ شیر خشک حتی به مادر این امکان را میداد که بتواند با دوستانش وقت بگذراند و چند ساعتی از مسئولیتهای کودک دور باشد و دوباره با توان بیشتر به نزد کودکش برگردد.
پدر ساعتها با نوزادشان تنها میماند و با او بازی میکرد و این آرامش و امنیتی به مادر کودک و کودک میداد که خانوادهای آرام و کودکی به لحاظ روانی در آینده سلامت داشته باشند.
حتی در محیط کار هم این قانون صدق میکند. مدیری که حواسش به کارکنانش و نیازهایشان هست تیم موفقتر و همدلتری دارد؛ چون نیاز فقط مالی نیست.
یکی از همکارانم میگفت مدتی که در یک خبرگزاری کار میکرد، مدیر رسانه با وجود گرمای شدید هوا اما از روشن کردن کولر گازی خودداری میکرد.
هزینه زیاد برق را دلیل موجهی برای این کار میدانست که تا آمدن تعمیرکار و سرویس کردن کولر آبی مدتی هم طول کشید و همه آن مدت با وجود داشتن کولر گازی اما در گرمای شدید مجبور بودند تا ساعتهای طولانی کار کنند، همین هم در نهایت باعث استعفای همکارم شد.
یا حتی خاطرم هست که یک استاد دانشگاه برای درس روانشناسی داشتیم که وقتی درباره تمارض (تظاهر به بیماری) در افراد صحبت میکرد، از نیازهای رفع نشده آنها میگفت، او حتی مثالی از زندگی شخصیش زده بود. از پدر همسرش که سن بالایی داشت و میگفت تا حس میکنم قصد تمارض دارم مثل یک پرستار به سراغش میروم دستش را موقع راه رفتن میگیرم و کمکش میکنم بنشیند یا غذا را برایش میکشم و آنقدر توجه میکنم که تمارضش از بین میرود وگرنه ممکن است مجبور شویم او را به دکتر ببریم و برای مریضی که نیست کلی هزینه کنیم.
***
من فکر میکنم اگر یک گلدان برای خانهمان بخریم یا یک حیوان به آن راه دهیم، باید مسئولیتی را در ارتباط با آنها بپذیریم.
چه برسد به آدمهایی که اطرافمان هستند و جدا از نیازهای اولیه، نیازهای دیگری هم دارند که اگر مهمتر از آب و غذا نباشد کم اهمیتتر هم نیست. توجه، محترم شمردن، شنیده شدن، دیده شدن نه تنها انسانیت و جزو شروط اولیه زندگی خانوادگی و حتی اجتماعی است بلکه باید پیش از آن صورت بگیرد که آدمها مجبور به فریاد زدن شوند یا روانشان به هم بریزد، بیتوجهی و بیتفاوتی فقط آدمها را عصبانی نمیکند؛ بیاعتبارشان میکند.
و انسانی که بارها بیاعتبار شده؛ یا خاموش میشود یا منفجر.
هیچ رابطهای با نادیده گرفتن دوام نمیآورد؛ نه خانواده، نه دوستی، نه محیط کار.
و خوب است یادمان باشد نیاز داشتن یک ضعف نیست و درخواست کردن، زیادهخواهی نیست.
و آنچه رابطهها را فرسوده میکند، بیپاسخ ماندن مداوم نیازها است.
آدمها وقتی شنیده میشوند، آرامترند. وقتی دیده میشوند، مهربانترند. و وقتی نیازهایشان جدی گرفته میشود، مجبور نیستند برای اثبات بودنشان بجنگند.
قطعا دنیا جای امنتری میشود وقتی به جای گفتنِ «چیزی نیست»، بپرسیم «چه کمکی از من برمیآید؟».








