روستایی که با یاقوتهای سرخ زنده است
- شناسه خبر: 65518
- تاریخ و زمان ارسال: 5 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
ساعت ۸ صبح از قزوین حرکت میکنم و مسیر جاده را تا ارتفاعات «گردنه گدوک» بالا میروم، بعد از آن تا «رازمیان» و از بستر رودخانه پایین میآیم، شالیزارهای سرسبز و زیبا در کنار رودخانه شادابند و زیر نور طلایی خورشید میدرخشند، دوباره جاده تا میان دامنه کوههای بلند مرز استانهای قزوین و گیلان ارتفاع میگیرد.
روستای زیبای «هیر» روی صخرهای بزرگ در نزدیکی مرزهای دو استان واقع و چند سالی است که مقصد تورهای مهم گردشگری کشور شده، از اواسط مرداد تا اواسط شهریور، این روستا پر میشود از مسافرانی که برای «جشن برداشت زغال اخته» به هیر میآیند.
مسیرهای سنگفرش شده روستا را طی میکنم تا به باغها میرسم.
باغ سر حمام
همان ابتدای مسیر اصلی، زنی را روی درخت زغال اخته میبینم، پروانه ۷۰ سال سن دارد، میگوید از ۵۰ سال قبل که ازدواج کرده در همین باغ که متعلق به همسرش است کار میکند.
اهالی به باغِ پروانه میگویند «باغ لب جوی» قبلتر هم میگفتند «باغ سر حمام» چون حمام قدیمی و تاریخی روستا کنار این باغ واقع بود، حمامی که برای احداث جاده خراب شد.
همانطور که او میوههای ریز زغال اخته را میچیند و داخل چادر شبی که دور کمرش پیچیده جمع میکند برایم میگوید که در کودکی چقدر عاشق درس خواندن بوده، میگوید حتی چند روز هم به کلاسهای سپاه دانش که در روستا برگزار میشده رفته، اما مادرش وقتی دیده که کسی نیست بچههای کوچکتر را نگه دارد، مانع رفتن پروانه به مدرسه شده است.
از درخت پایین میآید و زغال اختهها را از چادر شب داخل سطل خالی میکند و ادامه میدهد: ما بالای جاده یک زمین داشتیم و پدر و مادرم کارگر بودند، من بچه اول بودم و مسئولیت شش برادر کوچکترم با من بود، وقتی پدر و مادرم مشغول کار در باغها بودند، من باید کارهای خانه را انجام میدادم؛ آرد خمیر میکردم، تنور روشن میکردم، غذا آماده میکردم و از بچهها هم مراقبت میکردم، دیگر وقتی برای مدرسه رفتن نمیماند.
او که تمام این مسئولیتها را از سنین کودکی بر عهده داشته مثل بسیاری زنان دیگر روستا در ۱۵ سالگی ازدواج کرده است، ادامه میدهد: ۱۷ سالم بود که همسرم مجبور شد به سربازی برود، من ماندم و دو بچه کوچک که باید آنها را بزرگ میکردم، باغداری میکردم و زندگی را میچرخاندم.
پروانه خوب یادش هست که ماه رمضان با دهان روزه علف بار حیوان میکرد و همین مسیر پر شیب به سمت رودخانه را روزی چند بار میرفت و میآمد.
او توضیح میدهد: زندگی آن موقع در روستا خیلی سخت بود حتی برای آب خوردن باید از جوی، آب میآوردیم و برق و آب الان نعمت بزرگی است اما کسی قدرش را نمیداند.
پروانه حالا مادر هفت فرزند است که بسیاری نوههایش هم تحصیلکرده و شاغل هستند، اما با ۷۰ سال سن هنوز یادش هست که با وجود اینکه خیلی به درس خواندن علاقه داشت اما مادرش دوست نداشت دخترها درس بخوانند، از درس خواندن پسرها که حرف میشود میگوید: برادرانم درس خواندند و برای خودشان کسی شدند ولی همه فکر کردند دختر فقط باید در خانه و باغ کار کند.
او که از کودکی در کار باغ هم کمک میکرده معتقد است برخلاف درختان فندق و گردو که هر ماه دوبار باید آبیاری شوند، اما زغال اخته هر هفته نیاز به آبیاری دارد.
اشاره میکند به درختان بزرگ و کهنسال ۱۵۰ـ۲۰۰ ساله پایین محله و معتقد است که زغال اختهداران اصلی این منطقه هیریها هستند و بقیه روستاها درختانشان را تازه کاشتهاند، اما هیر به قدمت چندین نسل درخت زغال اخته دارد و طعم زغال اخته هیر چیز دیگری است.
از کنار همین باغ مسیر را ادامه میدهم و از مسیر اصلی که کمی وسیعتر است و راه ماشینرو دارد، به مسیرهای باریک و پر از سنگ وارد میشوم. میان باغهای زغال اخته مسیر طولانی را قدم میزنم، در تمام راه درختان تمام زمین را با سایهشان پوشاندهاند و فضای خنک و خوشایندی در این ظهر تابستانی ایجاد کردهاند، روی زمین پر است از دانههای زغال اخته، عابران مراقب هستند زغالاختهها را زیر پایشان له نکنند.
اهالی هیر زغالاختههای ریخته روی زمین را خُلپَت مینامند و آنها را برای خشک کردن استفاده میکنند.
درختان زغال اخته از چند تنه باریک تشکیل شدهاند که شاخ و برگشان در بالای درخت وسعت پیدا میکند، از این رو سایه زیادی ایجاد میکنند، سراسر مسیر باغها سایه است، این ظهر گرم تابستانی در باغهای زغال اخته هیر خنک و مطلوب است.
رنگ سرخ این میوههای جذاب میان برگهای سبز در سقف آسمان و روی خاک قهوهای زمین مثل یاقوت میدرخشد.
اهالی روستا که هر کدام در باغشان مشغول چیدن زغالاخته هستند وقتی غریبهای را بیرون از باغ میبینند بلافاصله به طرفش میروند. احمدعلی صدایمان میکند از فاصله دور با یک سطل در دستش به سمتمان میآید. یک سطل پر از زغالاخته آورده و یک نایلون هم در دستش است تا آنها را درون نایلون برایمان بریزد و ببریم.
چند باغ آن طرفتر هم باغدار دیگری صدایمان زده و اصرار کرده بود که از باغش زغال اخته ببریم؛ من که زحمت چیدن زغال اختهها را به چشم دیدهام دلم نمیآید مفت و مجانی آنها را از آن خود کنم؛ بهانه میآورم که راهمان دور است و هوا گرم، تا عصر در ماشین پلاسیده میشوند و به این بهانه از اصرارشان سرباز میزنیم. بالاخره با قبول اینکه چند مشت زغال اخته در همان باغ میخوریم، کوتاه میآیند.
چند نسل کاشتند و ما خوردیم
کربلایی احمد امامقلی متولد ۱۳۳۴ است، همراه پسر، دختران، داماد و نوههایش به باغ آمده و همگی مشغول چیدن زغالاخته درختان باغ اجدادیشان هستند.
فرزندانش میگویند که در این باغ خاطرات خوش زیادی دارند و تابستان که میشود نوههای کربلایی را نمیشود در شهر نگه داشت، دلشان پر میکشد برای روستا و این باغ، حالا تنها غمشان اینجا جای خالی مادرشان است که سه سال است مرحوم شده است.
خود کربلایی احمد میگوید: زنم از کار زیاد مریض شد، پوکی استخوان، کمردرد و چندین بیماری دیگر داشت، سنی نداشت ولی زود مرد.
قبلا شنیده بودم که زندگی روستایی برای زنان سختتر است، بیشتر بار زندگی در روستاها روی دوش زنان است، نبود امکانات مناسب این سختی را چند برابر میکند.
پسر کربلایی احمد با اشاره به میوههای باغ میگوید که امسال خیلی از زغال اختهها از سرمای شدید از بین رفتند.
کربلایی احمد با اینکه درآمدی جز همین باغ ندارد اما میان حرف پسرش میدود و میگوید: امسال محصول کم است، اما خدا را شکر. هر چه خدا داده شکر. بدهد یا ندهد باید شکر کرد.
او میگوید: این باغ اجدادی من است، نمیدانم چند نسل کاشتند و ما خوردیم، ما هم هنوز از صبح تا شب کار میکنیم.
نگهداری و برداشت زغال اخته سختتر از بسیاری محصولات دیگر است. کربلایی احمد معتقد است کارگر داشتن صرف نمیکند و توضیح میدهد: من از وقتی خیلی بچه بودم با پدرم به باغ میآمدم و حتی در فصل برداشت محصول باید شبها در باغ میخوابیدیم چون دزد زیاد بود.
او تاکید میکند که کشاورزی خیلی سخت است و موقع فروش هم شهریها میگویند «چه خبر است این همه گران است و…» شهریها زحمت ما را نمیبینند، چون محصول را آماده میبرند، دست کشاورز را هم چیزی نمیگیرد، سود اصلی را دلالها میبرند از ما ۳۰ـ۴۰ تومن میخرند و خودشان به قیمت ۸۰ـ۹۰ـ۱۰۰ تومان میفروشند.
و حتی میگویند در بعضی مناطق تهران قیمت به ۲۰۰ـ۲۵۰ و حتی ۳۰۰ هم رسیده.
ما هم چارهای نداریم، هرچه بگویند باید بفروشیم، الان حرام حلال هم حالیشان نیست از سر ترازو میزنند و از ظرف کم میکنند.
اما تنها غم کربلاییاحمد این روزها، سرمازدگی محصولات، زحمت باغداری، نداشتن درآمد ثابت و بیمه نیست، بلکه غم بررگ او تنهایی است. میگوید بعد از تابستان وقتی بچهها به شهر برگردند اینجا دلگیر میشود، تنها چند خانواده هستیم که در روستا میمانیم، پاییز و زمستانها سخت میگذرد. همسایهها هم مثل قدیم نیستند، سه سال است همسرم مرده حتی یک بار کسی در خانه مرا نزده بپرسد شاید من مرده باشم؛ تنها ماندم و هیچکس را ندارم. آشپزی هم نمیتوانم بکنم، امکانات زندگی کم است و تنها همدمم تلویزیون است که آن هم گاهی آنتن دارد و گاهی ندارد و شبهای بلند پاییز و زمستان اینجا خیلی سخت صبح میشود!
باغی که سیل برد
روی سنگهای کوچک و بزرگ، بین باغها قدم میزنم و بعد از طی کردن مسافت زیادی وارد باغ دیگری میشوم.
سکینه قاسمی ۴۱ ساله است، زن دیگری که روی شاخههای نازک درخت زغال اخته رفته و شال کمرش پر از این یاقوتهای درخشان شده، رقیه خواهر سکینه هم روی شاخههای درخت دیگر ایستاده و میوه میچیند.
باغ را سکینه و همسرش عباس اجاره کردهاند، کار باغداری را خیلی دوست دارند، خودشان هم قبلا باغی داشتند که آن طرف رودخانه بود و در سیل چند سال قبل از بین رفت، حالا این باغ را از پسرعمهاش بهروز اجاره کردهاند تا بعد از رسیدگی به باغ و برداشت، محصولاتش را با مالک نصف کنند.
عباس نانوای روستا است. فرزند بزرگ عباس و سکینه در شهر سرباز است، دو دخترشان هم در کلاس دوم و هفتم در مدرسه همین روستا درس میخوانند.
سکینه میگوید بعد از چند سال زندگی در شهر دوباره به روستا برگشتیم، وقتی از سعید صحبت میکند دستپاچه میشود به فکر فرو میرود، غمگین میشود، سکینه خیلی نگران تنهایی پسرش در شهر است و از طرفی عباس هنوز بازنشست نشده تا به شهر برگردند و او را هم نمیتواند تنها بگذارد.
سکینه میگوید: همسرم در شرکت کار میکرد، خسته شده بود، شنیدیم نانوایی جزو مشاغل سخت محسوب میشود و بازنشستگیاش به خاطر سختی کار ۲۰ ساله است، آمدیم روستا، اما انگار باید هشت سال دیگر هم بمانیم.
از دختر بزرگش میگوید که سال دیگر باید برای ادامه تحصیل به رازمیان برود و باز نگاهش جای مبهمی خیره میماند.
عباس اما برخلاف سکینه نگرانیهایش کمتر است، بیشتر شوخی میکند. از خواص زغال اخته که تعریف میکند، سکینه را نشان میدهد و با خنده میگوید: زغال اخته خورده که خوب مانده، شوخیهای عباس سکینه را میخنداند و کمی آرامش میکند.
سکینه تعریف میکند که از بچگی گاو و گوسفند داشتیم و همه کار روستا را کردیم، هنوز هم گاو و گوساله داریم و شغل پدر و مادرمان را ادامه میدهیم.
میان صحبتها پسرشان از شهر زنگ میزند که برایش پول بریزند تا باتری ماشین را عوض کند.
سکینه میگوید: زندگی در روستا خیلی بیدغدغهتر از شهر است به شرطی که امکانات مناسب باشد، من ۱۴ سال زندگی شهری را تجربه کردم، اما روستا را بیشتر دوست دارم، اینجا خیلی زیباتر است، اما با این امکانات کم بچهها را نمیشود در روستا بزرگ کرد.
رقیه ساکن شهر است، اما او هم مثل خواهرش عاشق روستا است و میگوید: فقط به خاطر مدرسه بچهها، آخر تابستان باید به شهر برگردیم، هرچند روستا سختی زیادی دارد، اما با صفا است.
ساعت حدود ۱۰ و نیم است که از درخت پایین میآیند، میگویند به قول هیریها زمان «دهانه» یا «وردک» است، یعنی زمانی که میان کار، استراحت میکنند و چایی و میان وعده میخورند.
همراهشان از مسیری باریک و سخت به قسمت هموار باغ میرسم، روی زیرانداز زیر سایه درختان زغال اخته سما و ملکا دو دختر ۸ ساله سکینه و رقیه دراز کشیده و بازی میکنند صدای آب که در جوی روان است و به سنگها میخورد از دور به گوش میرسد. سکینه و رقیه در کنار آتشی که چای رویش دم میکشد، سفره پهن میکنند و گوجه و خیار را خرد میکنند و با نان و پنیر در سفره میچینند.
چای آتشی که دم میکشد دو دختر بزرگتر هم میرسند و همه دور هم جمع میشوند.
نور آفتاب هر از گاهی از بین برگهای سبز میتابد عباس تائید میکند که در روستا زنها بیشتر کار میکنند؛ هم در خانه کار میکنند و هم در باغ.
هر چند همه موافقند که فندق چیدن کار آقایان است اما حتی در انجام آن کار هم خانمها نقش دارند و فندقها را از زیر درختان جمع میکنند.
عباس در مورد زغال اخته معتقد است که چیدن آن خیلی کار سختی است، برگش اگر به پوست بخورد تا چند روز پوست را میسوزاند، اصلا نباید به برگ زغال اخته دست زد.
او ادامه میدهد: ۸۰ درصد افراد نمیتوانند این میوه را بچینند، اغلب مردهای هیر هم نمیتوانند و حتی یک آدم شهری ممکن است یک کیلو هم نتواند بچیند.
هر درخت زغال اخته تنه کوتاهی دارد، چندین شاخه باریک این درخت در نزدیکی زمین از تنه جدا میشوند و ارتفاع میگیرند.
عباس تاکید میکند که چوب این درخت از محکمترین چوبهاست، موقع برداشت محصول خانمها روی شاخههای نازک آن میایستند و نمیشکند و زمانی که خشک شود حتی با اره برقی هم نمیتوان آن را برید و از این رو، از چوب این درخت در چوب بازی و رقصهای محلی استفاده میکنند.
از دیگر سختیهای چیدن این میوه این است که یک درخت در چند روز چیده میشود، میوهها همزمان نمیرسند و هر روز تنها تعدادی میوه را میتوان چید.
طعم زغال اخته هیر با همه جا فرق میکند
راه رفته را برمیگردم، مدتی از ظهر گذشته، در میدانگاه اصلی روستا روی سکوی مقابل یکی از خانههای قدیمی با دیوارهای کاهگلی و در و پنجره چوبی، دو پیرمرد به نامهای میرزا خان و محمد صالح نشستهاند، دوستان کودکی و جوانی و اکنون.
میرزاخان امامقلی ۷۲ ساله و مالک بیشترین باغهای زغالاخته هیر است، به گفته اهالی باغهای او «چالان» نام دارد و در ارتفاعات شمال هیر واقع هستند.
میرزا خان معتقد است زغالاخته فواید زیادی دارد، خون را تصفیه میکند، زخم معده را درمان میکند و یکی از پربارترین درختها در هیر است.
او تاکید میکند: در هر منطقه یک نوع درخت خوب است و همانطور که گیلاس در هیر میوه مناسبی نیست، چون دیرتر از مناطق دیگر میرسد و به صرفه نیست، اما بهترین جا برای رشد زغالاخته در تمام الموت هیر است و طعم زغالاخته هیر را هیچ کجا ندارد و به عقیده او دلیل اینکه پدرانشان هم اینجا زغالاخته کاشتهاند حتما با درنظرگرفتن همه شرایط آب و هوایی بوده است.
او در مورد روستای هیر میگوید: الان بهترین فصل هیر است، تابستان اینجا روشن و آباد است، بچهها و خانوادهها و گردشگرها میآیند و رفت و آمد زیاد است، اما زمستانها اینجا مثل گورستان است؛ سوت و کور میشود.
محمد صالح قاسمی نیز ۷۵ سال سن دارد، منزل او در این میدانگاه درست مقابل صخرههای «ریواس رشک» زیستگاه بز کوهی است.
هر دو معتقدند چیدن زغالاخته قلق دارد؛ آن که وارد است خوب میچیند و آنکه وارد نیست میگوید زغالاخته خوب نیست.
میرزاخان ادامه میدهد: زغالاخته درختهای بزرگی دارد که بعضی تا ۳۰۰ کیلو هم باردهی دارند و این درخت طول عمر زیادی دارد و حدود ۱۰۰ تا ۲۰۰ سال میتواند بار دهد.
او معتقد است روستا درختان قدیمی زیاد و خوبی داشت اما در دهه ۶۰ وقتی دولت کودهای کشاورزی را به روستاییان داد، بسیاری درختان روستا ضعیف و کم بار شدند و رشدشان کم شد و بعضی هم از بین رفتند.
میرزاخان میگوید: کود شیمیایی پدر کشاورز را درآورد، خودمان قبلا کود حیوانی محلی داشتیم که خیلی هم خوب بود و این دخالت ضربه بزرگی به باغداری ما زد.
*
بعضی هیر را پایتخت زغالاخته ایران میدانند؛ روستای زیبایی که در ارتفاعات شمال استان قزوین و در شمالیترین قسمت الموت غربی واقع شده و تابستانها یکی از مهمترین مراکز گردشگری منطقه الموت به شمار میرود، شاید اگر اهالی هیر هم حکمت گذشتگانشان را در باغداری نادیده میگرفتند، امروز نام هیر تنها روی نقشهها به عنوان روستایی دورافتاده مطرح بود.




















