پارک بانوان؛ پناهگاهی برای زنان
- شناسه خبر: 80441
- تاریخ و زمان ارسال: 24 فروردین 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
بیش از یک ماه است که کشور، خسته از جنگی دوباره تحمیلی است؛ در حالی که ایران کهن ما امسال شاهد اشتیاق همیشگی نوروز باستانیش هم نبود. کشور امسال نه شور و پویایی اسفند را به خود دید و نه رنگ و بوی نوروز را.
همانطور که بر اساس اعلام منابع غیررسمی آمار خرید مایحتاج عید و میزان گردشگری کاهش داشته، به نظر میرسد اشتیاقی نیز برای برگزاری سنتهای کهن هم نبوده است!.
از طرفی دیگر به خاطر تعطیلی طولانیمدت مدارس، دانشگاهها، ادارات و… نیاز به حضور در فضاهای اجتماعی افزایش پیدا کرده است.
در این میان، فضاهایی از شهر که بتوانند به عنوان یک مکان عمومی، جایی برای گردهماییهای غیررسمی، فعالیتهای اجتماعی و گذراندن اوقات فراغت باشند؛ نقش مهمی پیدا میکنند، مکانهایی که بتوانند پناهی برای روحهای خسته این مردم از جنگ و آشفتگیهای چند ماه اخیر کشور باشند.
پارک بانوان یکی از این فضاهاست که در یک بعداز ظهر بهاری به آن سر میزنم و این گزارش، توصیفی از فضای این پارک در روزهای میانه فروردین ۱۴۰۵ است که پویایی افراد در آن قابل توجه بود.
همه طیفهای زنان در کنار هم
از همان ورودی پارک دختران نوجوان با موهای رها و لباسهای بهاره به چشم میخورند.
در زمین بازی و هر گوشه و کنار دیگری در گروههای اغلب دو، سه نفره و گاهی هم بیشتر قدم میزنند، پچپچ میکنند، میدوند، بازی میکنند و گاهی هم صدای خندهشان بلند میشود.
به لطف بارشهای اخیر که بعد از چند سال خشکسالی و کمآبی بیسابقه بوده؛ درختان این پارک هم مانند سایر طبیعت باطراوتند. بهار را میشود در رنگ صورتی ارغوانهای کنار زمین تنیس دید، در سبز شاداب درختان نارون، طراوت بیدهای مجنون و شکوفههای زیبا و خوشرنگ درختان هلوی این پارک.
هرگوشهای از این پارک این روزها مثل بقیه طبیعت پر از سرزندگی است.
هرچند هنوز سرما کاملا از شهر رخت بر نبسته، این را میتوان از پتوهای مسافرتی که دو دختر نوجوان نشسته روی زیراندازی در یک آلاچیق دورشان پیچیدهاند، فهمید.
آن سوتر در زمین وسایل ورزشی دو خانم روی دستگاه مسگری همانطور که میله مقابلشان را محکم گرفتهاند و کمرشان را به راست و چپ میچرخانند، گپ مفصلی میزنند.
آنقدر مفصل که بعد از مدتی قدم زدنم در پارک هنوز آن دو را آنجا روی همان وسیله ورزشی میبینم که یکی با چشمان گشاد شده و لبخند، به صحبت دیگری گوش میدهد.
کنار این فضا، چند خانم میانسال کمی با فاصله ولی در جمعی، دور همدیگر نشستهاند؛ یکی که موهای خاکستری کوتاه دارد و شالش روی شانههایش افتاده، زیر آواز زده و بقیه در سکوت به آواز خواندن او گوش میدهند.
مرگ و زندگی در آغوش هم
وقتی زن جوان اوج میگیرد و میخواند «از خون جوانان وطن لاله….» زنی در میان جمع با چشمان بسته سرش را به این سو و آن سو تکان میدهد.
به انتهای آوازش که میرسد تعداد کسانی که برایش دست میزنند، بیشتر از دایره اطرافیانش است.
بلافاصله پس از او زن دیگری از میان همین جمع بعد از گفتن دو سه جملهای، آواز دیگری سر میدهد: «بهار، بهار، اومدنت مبارک…»
چند قدم آنطرفتر درست جایی که میلههای فرفوژه سیاه رنگ، شبیه به تونلی اطراف مسیر مارپیچ را گرفتهاند، یک دختر نوجوان در میان مسیر ایستاده و چند زن جوان دیگر از او عکس میگیرند.
دختر کیک آبی رنگ در دست دارد و دامن جین آبی به تن.
روی کیک شمع ۱۵ دیده میشود و میتوان غرور نوجوانی را در رفتار دختر دید، با طنازی و آرامش راه میرود و لبخند میزند، مثل اغلب همسنوسالانش انگار روی ابرها قدم میزند.
از کنار دختر میگذرم و به سمت دیگر پارک میروم.
در این پارک هر طیفی از زنان را میشود دید؛ یکی از آلاچیقهای ضلع غربی زمین تنیس پر از خانمهای محجبه است، همهسان چادر به سر دارند و به نظر میرسد در یک جلسه رسمی زنانه هستند، یکی مقابل بقیه ایستاده و با تکان دادن دستانش صحبت میکند. صحبتهایش که تمام میشود از داخل یک کارتن بزرگ، ظروف یک بار مصرف بزرگ آش را در میآورند و بین افراد پخش میکند.
در ضلع غربی وارد مسیر آسفالت پیادهروی میشوم، از کنار شمشادهایی که روی طوری فلزی، پارک را از باغ مجاورش جدا کردهاند قدم میزنم، زنان با کفشهای کتانی و دستانی که کنار بدنشان با هر قدم به عقب و جلو حرکت میکند، با سرعت از کنارم میگذرند.
چند دختربچه روی چمنهای سبز شاداب به گربهای غذا میدهند و تماشایش میکنند.
غذارسانی به حیوانات؛ رسالت اشتباه زنانه!
بدون شمارش هم مشخص است که تعداد گربههای این پارک از بقیه پارکها ببشتر است. گربههایی که وقتی نشستهای، نزدیکت میشوند و اگر فقط کمی توجه ببینند از سر و کولت بالا میروند! هرچند غذارسانی به حیوانات از سوی مجامع رسمی در همه جای دنیا ممنوع اعلام شده و آسیبهای جدی برای حیاتوحش به حساب میآید؛ مثل برهمخوردن نظم طبیعت با تکثیر بیش از حد یک گونه و تاثیر روی سایر گونهها، اما متاسفانه همچنان غذارسانی در این پارک به وفور صورت میگیرد! و دل رحمیهای زنانه گاه در جای نامناسب صورت میگیرد و تبدیل به «دوستی خاله خرسه» میشود.
قدم زدن میان اصالت و تاریخ
پارک بانوان مرکزی قزوین که «نرگس» نام دارد و امروز به عنوان فضایی برای تفریح و فعالیت بانوان استفاده میشود. در گذشته بخشی از یک باغ بزرگ بوده که بیرون دروازه شمالی شهر قرار داشته است. همین باعث شده تا درختان کهنسال و تنومندی در این پارک دیده شوند که سن بعضی از آنها بیش از چند صد سال است و هر کدام داستانی از گذشته را روایت میکنند. وجود این درختان بلند و تنومند که قطر تنهشان از عمر بلندشان حکایت دارد، جدا از زیبایی و سایه دلپذیرشان، نشان از قدمت و اصالت این فضا دارند و همین مساله، قدم زدن در این فضا را دارای حس و حال متفاوتی کرده است.
اینجا جزو معدود بخشهایی از میراث طبیعی و تاریخی باقیمانده از باغستانهای ضلع شمال شهر قزوین است که از گسترش افسارگسیخته شهر و خیابانکشیها جان سالم به در برده و هنوز به حیات خودش ادامه میدهد.
پیکنیکهای زنانه
در گوشهای دیگر از پارک روی چمنها، چند زیرانداز بزرگ چسبیده به هم پهن شدهاند و چند زن و دختر جوان دور هم نشستهاند. برای خانمهای مسنتر صندلی گذاشتهاند. چند سبد بین افراد قرار دارد و وسایل سبد روی زیر انداز چیده شده است.
خوراکیها و خوردنیهایی مثل آجیل، میوه، شیرینی، دیماج، آش و… وسط زیرانداز گذاشته شدهاند.
این جمعها چند بار دیگر هم در چند گوشه دیگر پارک تکرار شده و عصر بهاری با زنانگی در هم آمیخته و لطافت دوچندان شده است.
***
اما طراوت پارک در این بعد از ظهر بهاری بیشتر به خاطر این است که در گوشه گوشه پارک دختران نوجوان را میشود دید.
بعضی دامن پوشیدهاند و تقریبا همهشان موهایشان را رها کردهاند. گاهی نسیمی میوزد و لای موهایشان میپیچد و یا دامنشان را تکان میدهد و با وجود همین دختران نوجوان و جوان است که همه چیز شاعرانه است.
نسلی که بهار طبیعت و بهار عمرشان در هم گره خورده و پیچ و تاب زیبایی پدید آورده، پر از شوق زیستن هستند و هنوز به فردا امیدوارند.
کاری ندارند که دنیا این روزها جای زیبایی نیست؛ زیبایی را در خودشان پیدا کردهاند و اطراف و اطرافیانشان را از آن بهرهمند میکنند.
و در چنین فضای امنی مجال آن را دارند که آزادانهتر بدرخشند، ارتباط بگیرند، زندگی کنند و لذت ببرند.
ای کاش امنیت زنان محدود به یک پارک با دیوارهای حصار کشیده نبود. کاش این رهایی را میشد به وسعت شهر و کشور تماشا کرد و برای همه زنان و دختران دنیایی ساخت که در امنیت و برابری رشد و زندگی کنند، چنین دنیایی قطعا محل بهتری برای زندگی مردان نیز هست.










