وقتی چشم والدین به در دوخته میماند!
- شناسه خبر: 75136
- تاریخ و زمان ارسال: 15 دی 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارش ـ محمد بهرامی: دوران پیری و سالمندی یک واقعیت است که هیچکس نمیتواند از ورود به این دوران فرار کند، با این حال برخی آن را میپذیرند و با آن کنار میآیند و برخی از ورود به آن دوره، واهمه دارند. آنها که کنار میآیند، معتقدند که این جزو لاینفک زندگی هر کسی است و چه خوب، چه بد، باید آن را نیز بگذرانیم. اما آنها که واهمه دارند، از مشکلات این دوره میترسند از تنهایی و از اینکه دیگر نمیتوانند حتی کارهای خودشان را هم انجام دهند؛ اینجاست که انتظار دارند فرزندانشان مدام کنارشان باشند و به آنها در امور زندگی کمک کنند.
با شرایطی که در حال حاضر بر جامعه حاکم است، حتی بسیاری از فرزندان توان رسیدگی به زندگی خود را ندارند! از اینرو خواسته یا ناخواسته، کمتر به پدر و مادر خود سر میزنند (هر چند که این بهانه پذیرفتنی نیست)؛ اما هر چه که هست باعث شده، فرزندان هفتهای یکبار به والدین خود سر بزنند و یا حتی تماس بگیرند. در این بین گاهی پدر و مادرها گلایه میکنند و گاهی هم از سر مهربانی و عشق به فرزندان، چیزی نمیگویند. فرزندان در هر خانوادهای وقتی ازدواج میکنند، خواسته یا ناخواسته از والدین دور میشوند، و وقتی والدین اطراف خود را خلوت و بیسروصدا میبینند، به اصطلاح حوصلهشان سر میرود و از این بیحوصلگی بواسطه تنهایی، گلایه میکنند. از اینرو تلفن را به دست میگیرند و به فرزندان خود زنگ میزنند و یا اگر بتوانند به خانه بچههای خود میروند.
شارژ پیاپی فقط برای زنگ به فرزندان
پیرزن یک روز در میان به مغازه میآمد تا تلفن همراهش را شارژ کند؛ البته که شارژ برقی داشت، منظور شارژ پولی و اعتباری است.
یک روز دل به دریا زدم از او پرسیدم: مادر چرا یک روز در میان گوشی تلفن همراهت را شارژ میکنی؛ من که تازه آن را برایت شارژ کردم؟ چرا در طول یک روز شارژ تلفن همراهت تمام میشود و آن را دوباره شارژ میکنی؟
پیرزن جواب داد: مدام به بچههایم زنگ میزنم.
پرسیدم: چرا؟ مگر بچههایت پیشت نمیآیند؟
آهی کشید و گفت: شوهرم چند سال پیش عمرش را به شما داد، من تنها ماندم. وقتی شوهرم فوت کرد، یک دختر مجرد در خانه داشتم، آن هم یک یا دو سال بعد ازدواج کرد و سر خانه و زندگی خودش رفت، من تنها ماندم و الان هم تنها هستم. به خاطر تنهایی مدام به بچههایم زنگ میزنم، به خاطر این است شارژش تمام میشود.
پرسیدم: چرا پس آنها زنگ نمیزنند؟
پیرزن با مهربانی پاسخ داد: آنها کار دارند و به سر کار میروند. دخترها که در خانه شوهر هستند اختیارشان دست خودشان نیست، پسرها هم یکی در ناصرآباد است و دیگری در تهران، اینجا نزد من نیستند، من مجبورم به آنها زنگ بزنم.
از او پرسیدم: چرا پیش خودشان گلایه نمیکنی؟
گفت: گلایه کنم چه فایدهای دارد، من میدانم که بچههای من بچههای بدی نیستند اما گرانی باعث شده که آنها مدام مشغول کار باشند. پسرانم هر دو در شرکت کار میکنند و کارگر هستند؛ به صورت دو شیفت سر کار میروند، نمیتوانم از آنها گلایهای کنم، البته هر از چند گاهی که دلم میگیرد از آنها گلایه میکنم اما گلایهام فایدهای ندارد، چون خودم اوضاع را میبینم و میدانم که مقصر آنها نیستند شرایط جامعه اینگونه است که آنها نتوانند به من زنگ بزنند، مدام سر کار هستند و مشغول کارند، من هم گلایهای ندارم.
انگار گلویش خشک شده بود، آب دهانش را قورت داد و گفت: گاهی چند کلمه به آنها اعتراض میکنم، ولی در نهایت وقتی میبینم حرفشان حرف حق است دیگر چیزی نمیگویم، این تنهایی و تنها ماندن را ترجیح میدم به گلایهای که باعث ناراحتی فرزندانم شود، دوست ندارم آنها از من برنجند پس به خاطر همین یک روز در میان گوشی تلفن همراهم را شارژ میکنم تا به آنها زنگ بزنم ظاهراً بهترین کار هم همین است.
پیرزن دوباره ادامه داد: البته من همسایگانی هم دارم که همسن خودم هستند، گاهی پیش آنها میروم یا آنها پیش من میآیند و ساعتها را میگذرانیم اما واقعا بعضی شبها تنها میشوم، چارهای ندارم جز اینکه به بچههایم زنگ بزنیم یا به دخترها زنگ میزنم یا به پسرها. باز دخترها بیشتر پیش من میآیند و انگار وقتشان آزادتر است آنها بیشتر به من زنگ و سر میزنند با من غذا میخورند و چند ساعتی پیش من هستند، اما پسرها کمتر به من سر میزنند؛ گفتم که گلایه نیست نمیتوان از آنها دلخور شد، بالاخره آنها هم خانه و زندگی خودشان را دارند و مجبورند زندگیشان را تامین کنند من هم باید با همین شرایط بسازم.
او سپس گوشه چادر مشکی رنگ و رو رفتهاش را بالا کشید و گفت: البته این فقط شامل حال من نمیشود همسایههایم تقریباً شرایطی مثل من دارند (و این را با خنده میگوید) آنها هم مثل من هستند هیچ فرقی نمیکند شبها تنهایند، گاهی بچههایشان میآیند و گاهی نمیآیند آنها هم شرایط من را دارند، باید این روزهای آخر عمری زندگی را هم اینگونه بگذرانیم.
تنهایی دوران پیری، جبر روزگار است
پیرزن سپس گوشی تلفن همراهش را مجدداً ۵۰ هزار تومان شارژ کرد و از در مغازه بیرون رفت اما تکتک کلماتش در گوش و فکر من میچرخید و من داشتم به حرفهای او فکر میکردم که جبر روزگار، چهها که با انسان نمیکند؛ روزی با هزار امید و آرزو بچهدار میشویم و با هر موفقیتش سر از پا نمیشناسیم و روزی هم مجبوریم دوری آنها از خودمان را تحمل کنیم. این چرخ گردون، میچرخد و ابتدا یک خانواده را دور هم جمع میکند اما در ادامه آنها را با چاشنی تقدیر، یکی یکی از هم جدا میکند تا هر کدام زندگی خود را داشته باشند اما در آخر این والدین هستند که تنها میمانند و چشم انتظار آمدن و دیدن فرزندان خود هستند با وجود اینکه میدانم این دست تقدیر است اما یک سوال ذهنم را درگیر کرده، که آیا «راهی نیست تا برای دوران کهنسالی سرگرمی دیگری داشته باشیم تا فقط چشم انتظار فرزندان نباشیم؟» شاید هم هیچ سرگرمی نمیتواند جای فرزندان را برایمان بگیرد.









