انسانیت در قاب رنج و جنگ
- شناسه خبر: 61183
- تاریخ و زمان ارسال: 31 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
جنگ پیش از آنکه با پهپاد و موشک و بمب و توپ و تانک پیش برود، با ترکشهای نامریی ترس، دلها را میدرد. پیروزی اما زمانی آغاز میشود که دستها بیآنکه بدانند به کدام جناح تعلق خاطر دارند، برای برافراشتن بیرق وطن و برداشتن یک تکه نان در هم قلاب میشوند. تو بگو همدلی، تنها سلاحی است که میتواند هم سنگر باشد، هم سنگربانان را نجات دهد. تو بگو تا من باور کنم.
من دیروز با چشمهای خودم دیدم زنی شبیه شمعدانی در صف نانوایی، بیآنکه حرفی بزند، نانش را با مادری دیگر تقسیم کرد و این همان لحظهای بود که جنگ با همه سنگدلیاش بازنده شد. آن دو نفر در پیچ خیابان با لبخندی فریاد میزدند: ما شاید نتوانیم آسمان را تغییر دهیم، اما میتوانیم چترمان را به هم پیشکش کنیم!
ایستادگی همیشه با اتکا به سلاح گرم و سرد نیست. گاهی ایستادگی، نگاه مردی است پیرانه سر که جایش را در صف داروخانه به کودک تبداری میدهد. گاهی در دستهای لرزان پیرزنی است که آخرین شمعش را با همسایهاش تقسیم میکند. اینجا، جنگ مختص یک جغرافیا نیست؛ جنگ، امتحانی است برای انسان بودن.
فلاح و رستگاری واقعی همان روز است که کودکانی که هنوز معنای جنگ را به درستی نمیفهمند، زیر آوارهای یک ساختمان، با هم بازی کنند. پیروزی، آنجاست که درد مشترک، دشمنان دیروز را بر سر یک سفره خالی مینشاند و آنها در سکوت، قرص نانی را نصف میکنند.
حرب شاید دکوراسیون شهرها را تغییر دهد، اما تا زمانی که همدلی زنده است و همنفسی نفس میکشد، انسانها زیرگنبد کبود شکست ناپذیرند. و در آخر، پیروزی از آن کسانی است که میدانند جنگ، نه با اسلحه، که با دستهای گشوده به پایان میرسد.کدام شیر پاک خورده بود که میگفت: شکست دشمن، زمانی قطعی است که ما یکدیگر را دشمن نپنداریم.
بارانی آرام در بهاری دور و گنجشکها آبیاند… آبی و زمین، ضیافتی. به من مگو که من ابر فرودگاهام، چون من هیچ نمیخواهم
از سرزمینی که افتاد از پنجرهی قطاری بیرون
جز دستمالِ مادرم، و دلایلی برای مرگی نو.
بارانی آرام در بهاری غریب و پنجرهها سفیدند…سفید و خورشید اناری در گرگ و میش عصر
و من نارنج بُنی متروک، پس از چه رو میگریزی از تنم، حال که من هیچ نمیخواهم از سرزمین خونواژهها و بلبل، جز دستمال مادرم
و دلایلی برای مرگی نو..


