کهکشانی به وسعت یک حوض!
- شناسه خبر: 87691
- تاریخ و زمان ارسال: 6 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
تابستان نفسهایش را روی شهر میدمید و هوا از فرط گرما سنگین شده بود. انگار نفس کشیدن هم سهمیهبندی شده باشد. آفتاب گریان و گستاخ، بر فراز حوضچه کوچک حیاط زل زده بود و هیچ سایهای جسارت عبور از مقابلش را نداشت. بچهها اما برهنه از هر دغدغهای خود را به آغوش خنک آب سپرده بودند. پاهای کوچکشان را به سطح آب میزدند و قطرات را چون مروارید به هوا پرتاب میکردند. خندههایشان همچون جیغ پرستوها هوا را میدرید و دوباره به هم میدوخت و موجهای ریز حوض، رازهای ناگفته جهان را برایشان زمزمه میکرد. دنیایشان به لب همین حوض ختم میشد و اصلاً نمیدانستند نان تافتون دانهای چند است و دل خوش سیری چند؟ از قیمت نان، از اجاره خانه، از آن همه محاسبه خستهکننده بزرگترها هیچ خبری در این کهکشان آبی نبود و نوازش آب بر سر پسرکها، محکمترین تاجهای پادشاهی این سرزمین کوچک بود.
بزرگترها اما در سایه درخت شمشاد نشسته بودند و در هرم گرما چای داغ مینوشیدند. نگاههایشان به آن قطرات پرنده دوخته میشد، اما افکارشان در حوالی بازار گم بود، جایی که باید برای هر قرص نان چانه میزدند. یکی از مردها ناگهان با حسرتی که در ته گلو گیر کرده بود، گفت: «کاش میتوانستیم مثل آنها باشیم» و دیگری با خندهای از سر تسلیم جواب داد: «کاش… اما نان تافتون مجوز نخواهد داد.» بچهها صدایشان را نمیشنیدند. آنها در خلسه محضِ آب بودند، فارغالبال و سرخوش. انگار که حوض سفینهای بود که آنها را به سیارهای دیگر میبرد. سیارهای که در آن خبری از قحطی، گرانی و دلتنگی نبود و مادر از پشت پنجره، با لبخندی که به سختی روی لبش مانده بود، نگاهشان میکرد و میدانست که این لحظات، آخرین پناهگاه معصومیت رنگورفته آنهاست.
غروب که پاورچین رسید، آفتاب رنگ باخت و سایهها درازتر از همیشه شدند و مادر فریاد زد: «بچهها، بیایید که شام سرد میشود»
اما آنها هنوز در آب غرقه بودند. انگار با تمام وجود حس میکردند با بیرون آمدن از آن خنکای موقت، دوباره به جهانی پا میگذارند که در آن، هر خوشی کوچکی را با پُریِ سفره میسنجند.
لحظاتی بعد یکی یکی از آب بیرون آمدند، لرزان و خیس، با لبخندهایی که کمکم در برابر هوای گرم حیاط محو میشد. حوض آرام گرفت و سطح صاف و بیموجش بازتاب آسمان شد. آن شب بچهها در خواب دوباره به آن حوض برگشتند و در رویایشان به ماهیهای نقرهای بدل شدند که به عمق نمیرفتند و بزرگترها در تاریکیِ اتاق، با چشمانی باز، آرزو کردند که کاش تمام جهان پرغوغایشان، به وسعت همان چند متر مربع آب خنک و بیدغدغه بود. جایی که هیچ خبری از بهایِ نان و دلِ ناآرام نبود و تنها صدای خنده بود که تا ابد در آن میپیچید.
بچه که بودم
تو برای من
بادکنک بودی
و بعد
گل سرخی زیبا
در گلدان خانه
سرانجام تو کلمه
و من شاعر شدم
می دانم
فردا
تو قطاری مهربان خواهی شد
و مرا از اینجا خواهی برد.







