همدلی و همزبانی در مناسبات دوستانه
- شناسه خبر: 54098
- تاریخ و زمان ارسال: 6 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

ا. امیر دیوانی
اشاره:
پیشنیهی کاربرد مفهوم «همدلی» در علوم انسانی به سال 1880 بازمیگردد؛ زمانی که «تئودورلیپز»: روانشناس آلمانی از همدلی به منزلهی دریافت احساسات و هیجانات سایرین یاد کرد. در سال 1920 همدلی توسط دکتر «ادوارد برادفورد تجیز» روانشناس انگلیسی در مباحث روانشناسی مطرح گردید که آن را به معنای ورود بر حریم احساسات دیگران توصیف نمود.
عرفان اسلامی هم برای همدلی اهمیت فراوانی قائل شده است. نماد و مروج مفهوم همدلی در عرفان مولوی است که در شمار زیادی از سرایشها به اهمیت آن اشاره میکند:
همزبانی، خویشی و پیوندی است
آدمی بیهمزبان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان
وی بسا دو ترک، چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی خوشترست
غیر نطق و غیر ایماء و سجل
صد هزاران ترجمان خیزد ز دل
همدلی چیست؟
از جمله مهارتهای میان فردی، هوش هیجانی «آیکیو» به شمار میآید که به تازگی در جستارهای وابسته به مدیریت و رفتار سازمانی در کانون توجه واقع شده است. در 1998 «دکتر دانیل گلمن» با انتشار پرفروشترین اثر خود تحت عنوان: «کاربست هوش هیجانی» که افزون بر 5 میلیون نسخهاش به 30 زبان زندهی دنیا فروخته شد و به پر فروشترین کتاب سال لقب گردید، ایجاد ارتباط اثربخش با سایرین منوط به داشتن مهارت همدلی است. همدلی، شنیدن چیزهایی است که به زبان نمیآید. به قول مولانا:
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
ضمیر همدگر دانند یاران
نباشم یار صادق گر ندانم
همگان نیازمندیم در جمع زندگی کنیم، آدمی ذاتا موجودی اجتماعی است. زیستن در خلوت و گوشهگیری، احتیاجات به ویژه نیازهای عاطفی وی را جوابگو نیست و به هر روی سوالی که مطرح میشود این است که آیا بشر در بین جمع تنها نیست. به قول استاد سخن سعدی:
هرگز حضور حاضر و غایب شنیدهای
من در میان جمع و دلم جای دیگرست
آیا هرگز تنهایی را احساس نمیکنید؟ چه بسا اوقات برایتان پیش میآید که در بین یارانید اما حس کنید چقدر تنها ماندهاید یا با همسرتان هستید لیکن حس مینمایید تا چه حد از شما دور است (طلاق عاطفی) در کنار فرزندانتان هستید لیکن تنهایی را با تمام وجود حس میکنید. هر اندازه نسبت به خودمان آگاهتر باشیم، به همانقدر میتوانیم احساسات خویش را با سایرین در میان نهیم و و هر آینه نتوانیم از عهدهی این امر برآییم آنگاه میاندیشیم که تنها شدهایم. جدا ماندن بد دردی است و بعید نیست که آدمی را به مرز جنون بکشاند!
میکند بر سنگ خارا داغ تنهایی اثر
بیستون خاموش شد تا کوهکن از پا افتاد
(صائب تبریزی)
منظور این است که آیا خود در پیدایش تنهاییمان موثر نبودهایم؟همینقدر که قادر به بیان احساسات خویش نباشیم، خطر تنها شدن را به جان خریدهایم … همدلی یعنی باخبری از دل هم برای آن که همداستان کسی باشیم. به طور قطع و یقین یاریرسانی به او ضرورت ندارد و برداشتن باری از دوستش لازم نیست. تنها بسنده است بنمایانیم که از دلش باخبریم و احساسش را درمییابیم. شمار زیادی از مشکلات بین فردی از عدم یا سوءتفاهم سرچشمه میگیرد و باید دید خاستگاه آن چیست؟
نبود زبان مشترک، یقیناً مثال داستان زبانزد مثنوی را یادآوری میکند و آن اینکه چهار همسفر پولی به دست آوردند و خواستند چیزی بخرند. یکی از ایشان که فارس بود پیشنهاد کرد. انگور بخریم. نفر بعد که ترک بود گفت نه بهتر است اوزوم بخریم که عرب گفت لاعنب و لاغیر و آن چهارمی که یونانی بود استافیل طلبید و هر کدام بر سر موضوع و نظرش مقاومت کرد تا آنجا که کارشان به جدل و کتککاری کشید. در این حیص و بیص حکیمی آمد و موضوع را جویا شد. رو به آنها کرد و گفت «پول را به من دهید تا مشکلتان را حل کنم.» حکیم رفت. انگور خرید آورد و همگان راضی شدند. آنگاه بود که دریافتند همگی چیز واحدی را میطلبند لیکن به علت چندگانگی دچار سوءتفاهم گردیده بودند.
قصهی حیات ما هم بدینگونه است. گاهی حتی چندگانگی لهجه دردسر میآفریند. مخصوصا چنان چه شیطنت کنیم و مایل باشیم لهجهی همدیگر را مسخره نماییم که در این حالت پلهای ارتباطیمان را با مخاطب تضعیف میکنیم.
همدلی، همزبانی صرف نیست چه بسا دو نفر دو ساعت با هم به زبان مشترکی سخن بگویند اما هیچ یک حس نکنند که طرف مقابل احساسات پشت صحبتهایش را دریافته است. پس همدلی چیز دیگری است. آن دو یکی نیستند. اینکه ما تا یک شخص از دردهایش میگوید، پیاپی برایش سینه به تنور بچسبانیم و آبغوره بگریم و نیز این مفهوم را دربرندارد که به احساسات طرف مقابل کاملا پی بردهایم. سرانجام ترحم ما برانگیخته شده است:
سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
(حافظ)
***
دریای سرشک دیدهی پر نم ماست
و آن بار که کوه برنتابد، غم ماست
در حسرت همدلی بشد عمر عزیز
ما در غم همدمیم و غم همدم ماست
***
دلم بگرفت از بیهمدمی، رو به کوه آرم
مگر آنجا رسد فریاد ما به فرهادی
***
چون نیاید همزبانی، نامهی سربسته است
همنفس چون یافت در هر نالهاش طومارهاست
(صائب تبریزی)
***
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
(هوشنگ ابتهاج)






