نگهبان رنگینکمانِ زمینی!
- شناسه خبر: 73342
- تاریخ و زمان ارسال: 18 آذر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در سرمای گداکش شهر و در پیادهروهای عصرگاهی، وقتی آفتابِ نیم بند مورب میتابد و سایهها دراز میشوند، او را میبینیم. پیرمردی با قامتی خمیده و گامهایی که هر یک انگار سنگی را جابهجا میکنند. بساطش چوبی و کهنه است و پارچهای ژنده بر آن کشیده شده، اما بر این استیصال، معجزهای روی داده است و از دلِ این خاکستری، رنگ میجوشد. بادکنکها همچون میوههای جادوییِ باغی معلق، از چوبهای بساط آویختهاند. آبی آسمان بیابر، زرد طلوع امید، نارنجی گرمیبخش و سفید بلورین. او این رنگهای ناب را که از طیف رنگینکمان ربوده شده، در دستان ترک خوردهاش نگاه میدارد و به کودکان تعارف میکند.
کودکان، بیآنکه از وزن خستگی آن پاهای پیر آگاه باشند، فقط رنگها را میبینند و نگاههایشان، وقتی به آن گویهای شناور میچسبد، از شوق محض میدرخشد. بادکنکی به دست کوچکی میرسد و ناگهان دنیای آن کودک، پر از حرکت رقصان رنگی در باد میشود. پیرمرد در ازای اسکناسی اندک، جادویی واقعی میفروشد: جادوی تبدیل هوای بیرنگ به کُرهای از شادی محض.
راستی چه تناقض غریبی است؟ بساطش از فرسودگی سخن میگوید، اما کالایش جوانی روح است. خودش به آرامی راه میرود اما کالایش پرواز را یدک میکشد. شاید در این تقابل، راز وجودش نهفته باشد: گویی خستگیهای راه زندگی را در ازای رنگی شدن نفسهای کودکان میفروشد و هر بادکنکی که از دستش جدا میشود، قطرهای از بار سنگین سالها را با خود به آسمان میبرد.
کاش این معامله، در جهت معکوس نیز کارگر باشد. کاش با هر بادکنکی که میفروشد، نه تنها اسکناسی که بخشی از خستگیهایش کنده شود و همچون نخ بادکنکها، رها گردد. کاش رنگهایی که از بساط ژندهاش میجوشد، راهی به رگهای خستهاش پیدا کند و وجودش را دوباره با آبی آرامش، زرد نشاط، نارنجی گرما و سفید آسایش، نقاشی کند. او که خود، فروشنده رویاهای رنگین است، سزاوار رویایی رنگیتر در آستانه غروب زندگیست.
نور نرم آفتاب
چهچه گنجشکها
بادی که در موهایش میرقصد
و کودکی که شعر میخواند
زیر پای او
حقیقت سبز درخت بودن!






