معرفی کتاب «ویرانههای من» اثر محمد طلوعی
- شناسه خبر: 44090
- تاریخ و زمان ارسال: 11 مهر 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
وقتی بیست سالهایم به ما از ارزش روزها و عمر میگویند. از اینکه چقدر زمانِ پیش رویمان عزیز است و تا چه اندازه میتوانیم قلمرویمان را گسترش دهیم. بینهایت راه و بیراهه پیش رویمان است و فرصتها ابدی به نظر میرسند. در سی سالگی ترس همه نصیحتهای قبلی به سراغمان میآید که آیا به اندازه کافی از زمانم بهره بردم؟ دستاوردهایم به قدری هست که باقی عمر به آنها مسلط و مغرور بمانم؟ عقب ماندم یا نه و اگر آری، آیا هنوز راه جبرانی هست؟ سراسر دهه چهارم تقلا و بیم توامان است. چهل سالگی به بعد احتمالا زمان صلح است، دوره «هر چه کردم، هر چه بودم، به کسی مربوط نیست»، دوره رضایت شخصی و پذیرش همه ارکان هستی، فارغ از تعلقات و متر و معیارهای اجتماعی و انتزاعی. جوانی طی شده و حالا وقت توافق با جهان با همه کاستیها و عیبهاست. چهل سالگی بلوغی است در نگاه و ادراک جهان. شاید کمی زودتر یا دیرتر به این مرز برسیم، اما وصول قطعیست.
محمد طلوعی (1358) از نویسندگان و روزنامهنگاران پرکار دو دهه اخیر ادبیات ایران است. او تاکنون چندین رمان و جستار منتشر کرده و سابقه درخشانی در روزنامهنگاری و کار در مطبوعات در کارنامه خود دارد. از آثار او میتوان به «زیر سقف دنیا» و «هفت گنبد» اشاره کرد. او در این کتاب به روایت تجربههایی از تنهایی، درد و تاب آوردن میپردازد و مسائل را از لنز نگاه خودش موشکافی و حلاجی میکند. در اکثر روایتهای او ارجاعات زیادی به پدر و مادر، ادبیات، خانه و زادگاهش شهر رشت وجود دارد. او بیپرده از تنهایی و وجوه آن در زندگیاش حرف میزند و میکوشد آن را نمونهای از تاریخ یک اندوه بنمایاند. منتها یک اندوهی که سرشار از عیش زیستن و نور است.
برای من محمد طلوعی انسانی است که نقابش را برداشته و خود واقعیاش را بروز میدهد. او زندگی را در سفر تجربه کرده و آموخته. شاید این رهگذر بودن، قلمش را تا این اندازه صریح و بینقاب کرده. وقتی رهگذری ترس از قضاوت و نگاه بقیه را کمتر حس میکنی، کمتر خودت را سانسور میکنی و احساساتت را زیر لایههای پنهان ملاحظات اجتماعی و جغرافیایی پنهان نمیکنی. ایرادی ندارد اگر مسافر اتوکشیده و آراسته و لفظ قلم نباشد چون برای او هر دیداری میتواند آخرین دیدار هم باشد و این آدم را واقعیتر میکند. روایتی منسوب به حضرت علی(ع) هست که میگوید: مومن واقعی جوری میزید که گویی این روزِ آخر حیاتش است؛ بدون حسرت و واقعی، خودِ خودش. شاید باید باور کنیم که رهگذر این عمریم، ما هم نقاب بیندازیم و خودمان باشیم؛ خودِ ترسو و آسیبپذیر و خاکستریمان.
در متن کتاب میخوانیم: «راستکیشی و راستپنداری خاصیت جوانی است. چیزی برای از دست دادن نیست یا کم است و این آدم را دلیر میکند و لجوج میکند و همین نیروست که جهان را تکان میدهد. نیروی راستپنداری جهان که بایستی همه چیز راست باشد و درست باشد و به دغل آلوده نباشد. شاید مهمترین چیزی که نشان میدهد کی جوانیمان تمام شده همین متر باشد که به ناراستیهای جهان عادت کنیم و آزار نبینیم. اگر قرار باشد مرزی بسازم برای جوانی و میانسالی آنجاست که دیگر از صندلی بلند نمیشوی تا گلدان روی میز را جابهجا کنی چون فکر میکنی جای درستش فقط چند سانتیمتر آن طرفتر است. لحظهای هست که شاید شفاف و واضح نیست، اما هست که آدم میفهمد دیگر جوان نیست. این لحظه شبیه رسیدن به آگاهی است. برای هر کسی جوری و با اتفاقی پیش میآید. برای یکی وقتی دیگر نمیتواند صد متر را زیر پانزده ثانیه بدود. برای یکی وقتی اولین موی سفید را روی سرش پیدا میکند. برای یکی، وقتی برای بچهاش میروند خواستگاری. برای یکی، وقتی دوست همنیمکتی دبستانش سکته میکند برای بعضی اما این لحظه کش میآید. در محلهی پدریام در رشت دوچرخهسازی بود که فامیلش جوانمنش بود. همه برایش دست میگرفتند که جوانی منشش است و پیر نخواهد شد و میخندیدند. چه طور میشود به چنین چیزی خندید؟ چه طور میشود یک مفهوم را مسخره کرد؟ اوستای دوچرخهساز جوانمنش سالهای عمر از سرش گذشت و طاس شد و خم شد و دیگر نمیتوانست حتی درست راه برود، اما سوار دوچرخهی بیست و هشت هرکولسش هر روز از خانه تا مغازه میآمد و در جواب همهی آن کاسبها و هم محلهایها که دستش میانداختند و حالا به نوبت اعلامیه و پردهی تعزیت و تسلیت میشدند، نیم پایه دان میزد. جوانی برای او در دوچرخهسواریاش معنی میشد، کاری که همسالانش نمیتوانستند و او همچنان ادامه میداد برای او جوانیاش خیلی استمراریتر از بقیه بود.»







