مرگ با نفسهای تا کرده و ها کرده!
- شناسه خبر: 39766
- تاریخ و زمان ارسال: 6 مرداد 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

صادق کُرده مشتی و لوطی که روزگاری با ویترینها رابطه داشت و پی در پی بر ستیغ ژورنال میدرخشید، چند قدم به هشتاد سالگی وقتی کسوف آرزوهایش را نظاره کرد به خسوفی اندوهبار تن داد تا آن سوی دیوار دنیا، به گعده اهالی آرام سرزمین سایهها پا بگذارد و با اتوریته پایانناپذیرش جماعتی را مسحور کاراکترش کند.
و چقدر بیرحم بود دنیا که پس از بازگشت کلنل به پرده نقرهای او را به جا نیاورد تا هرگز هوس دم و بازدم در این محنتآباد به سرش نزند و پیش از پتپت کردن گردسوزِ گرد گرفته باورهایش خود را به خاک بسپارد.
چند روز پس از آنکه او را در گورستان بکارند و به بذر دلانگیزش آب دهند، شاید در حیص و بیص این فراموشستان کسی یاد بازیگری که یک تنه «دوئل» را تماشایی کرد نیفتد و تنابندهای زیر تازیانه خاطرات پلانهای ماندگارش را به خاطر نیاورد که صد البته این رسم حزنانگیز دنیای سفله است. آن سوتر اما بذر مردی خوش قامتتر از سروها و صنوبرها افشانده میشود و در پلک بهم زدنی به نهالی سبز بدل خواهد شد.
شراره نسیان اما تا همین لحظه، تا هنوز، وجدانهای خاموش را دچار حریق میکند. مشتعل میکند تا برخی در خلوت و جلوت کمی به این بیندیشند که چگونه سلبریتیهای بیهنر، یک شبه جای هنرمندی باهیمنه را گرفتند تا سناریوی خداحافظ رفیق برای سعید راد تکرار شود و او که در کیلومترهای آخر به دشواری نفس میکشید، نفسی از ته دل بکشد و بیافسوس به اقیانوس جاودانگی بپیوندد و فراتر از اورانوس، جلوس کند روی اورنگی سپید و مجلل.
مرگ برای مردی که زیر تگرگ نسیان، دلیل متقنی برای ادامه حیات نیافت و از حیاط یک غم آشیان به پشت بام برزخ پرواز کرد، تلخ و تعب نبود. گاهی جهان آنقدر بد تا میکند که ستارهای از یادگریخته نفسهای خود را تا کرده و ها کرده، نظیفتر از هر وقت دیگر به ملاقات زلالِ آسمان میرود. گاهی آنقدر نامهربانی چکهچکه فرو میچکد که یک نفر تمام اپیزودها و سکانسهای سرخوشانه خویش را وا میگذارد و در دنجترین جای قبرستان کمسوترین فانوس را روشن میکند.
بدرود آقای سعید راد. ببخشید که زمین جای خوبی برای سپیدارهای بالا بلند نبود. ببخشید که این جماعت گیج، از فرط گرفتاری یادشان رفت چگونه در نهایت دلمردگی دستتان به آسمان رسید و رها شدید از هر چه بود و نبود. بابت همه چیز ما را ببخشید! نامتان را بالای این شعر گذاشتهام، داغهایتان را…، بگذریم، وعدهی ما پنجشنبهها، با دو صندلیِ خالی.








