قراضه ای رو به خورشید!
- شناسه خبر: 89476
- تاریخ و زمان ارسال: 28 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :
امید مافی
فلق که دلبرانه از راه رسید، پیرمرد بیالتفات به شفقِ عمرش از خانه بیرون زد. آرام، بیهیاهو و شبیه کسی که قرار نیست به کوچه های شهر توضیح دهد چرا راه افتاده است.
کنار دیوار دوچرخهای قراضهای انتظارش را میکشید. لکنتهای که بیش از آنکه بوی آهن و زنگزدگی بدهد، حافظه سالهای دور را با خود حمل میکرد.
زیر آسمان ولایت، شهروندان زیادی برای رسیدن عجله داشتند. یکی گرفتار اداره بود، دیگری در پی اتوبوس، یکی دنبال لقمهای نان و دیگری در جستوجوی فردایی که هنوز نیامده بود. پیرمرد اما انگار فقط برای بودن در گنبد دوار رکاب میزد. هر بار که چرخها روی آسفالت میلغزیدند، چیزی در گذشتهاش دوباره جان میگرفت. شاید روزگاری همین خیابانها را با قدمهای شباب پیموده بود. با قلبی که برای آرزوهای خرد و کلان جا داشت و با چشمهایی که هنوز آینده را دور نمیدیدند.
حالا اما سالها از آن روزها گذشته بود و شهر مانند صورت آدمها، چینهای خودش را پیدا کرده بود. تبریزیها بلندتر شده بودند، باروها جای خانههای کلنگی را گرفته بودند و چهرههایی از کنار پیرمرد میگذشتند که هیچ خاطرهای از او نداشتند.
اما او شهر را خوب میشناخت. از بوی لواش صبحگاهی تا صدای کرکره دکانی که بالا میرفت. از سایه دیوارها تا باد ولرمی که در انتهای خیابان میپیچید.
دوچرخه برای او همصحبتی دیرینه بود. همان که هیچوقت درباره سنش سوال نمیکرد و نمیگفت چرا در ادامه شکستگی و خستگی همچنان ادامه میدهد و خواب از چشم خواب میگیرد.
پیرمرد از سالخوردگی نمیترسید. از آن دمی میترسید که دیگر صبحها دلیلی برای بیرون زدن نداشته باشد. برای همین به تاخت میرفت به سوی اثبات اینکه هنوز سهمی وافر از گیتی دارد.
شاید جهان تصور میکرد این مرد باید آرامتر باشد، گوشهای چمباتمه بزند و آلبوم خانوادگیاش را ورق بزند. اما او هنوز تنفس در انحنای خیابان را انتخاب میکرد. هنوز نسیم پگاه را به صورتش میسپرد. هنوز بالا رفتن از شیب برایش دشوار بود، اما دشواری را بهانه برگشتن نمیکرد.
غروب که سلانه سلانه از راه رسید در انتهای شهر او را دیدیم که در ابتدای یک سربالایی مکث کرد. چند لحظه نفس تازه کرد، دستش را روی فرمان گذاشت و دوباره راه افتاد. آنوقت فهمیدیم بعضی آدمها با جوانی خداحافظی میکنند اما با زندگی هرگز. کسی چه میداند. شاید راز مانایی و نامیرایی همین باشد. اینکه وقتی دنیای دغل آرامآرام در را به رویت میبندد، تو هنوز کلید رفتن را در مشت داشته باشی.
پیرمرد میرفت بیآنکه به مغلوب کردن زمان بیندیشد و از پایان در لانگ شات بگریزد.
او فقط میخواست تا وقتی میتواند خودش انتخاب کند که گام بعدی را کجا بگذارد و این مهم در وانفسایی که جماعتی پیش از رسیدن به پایان تسلیم میشوند، شکل دیگری از تهور و تبلور بود.
خدا را چه دیدید. شاید فردا دیگر صدای چرخهای این دوچرخه در شیب تند خیابان شنیده نشوند. شاید جایی در میانه راه، پیرمرد آرامتر از همیشه کنار دیواری بایستد و به سالهایی بنگرد که از برابرش گذشتهاند. اما تا آن روز و آن ساعت هر بار که رکاب میزند به جهان میگوید رابطهای با تمام شدن و خاموش شدن ندارد.
او هنوز میتواند از شیب خستگی بالا رود و به روشنایی دوردست چشم بدوزد. راستی که چه زیباست وقتی مردی شبیه آفتاب لب بوم میداند پایان در انتظار اوست، اما تا رسیدن آن لحظه، ذرهای از زندگی دست نمیکشد و حکایت شب هجران را به روزگار حیران الصاق نمیکند.



