فرشته بیبالی که ناجوانمردانه پر کشید
- شناسه خبر: 75784
- تاریخ و زمان ارسال: 24 دی 1404 ساعت 10:45
- بازدید :

آرزو سلخوری
چند روزی از رقص شعلههای آتش در پمپ بنزین شهیدبابایی میگذرد؛ پیکر بسیجیان شهید، بر دوش مردم تشییع شد؛ شهر ملتهب است و مردم همه از این حادثه حیرتزده هستند؛ در حوادث تروریستی اخیر محمد امیدنیا، مجید حسنپور، محمود عباسی، مهدی آشوری، عباس حقشناس، محمود ذوالقدر، حاتم عبدی، مصطفی کاظمی، امیر عباسی و قاسم کردلو یگانه به شهادت رسیدند.
هر کدام داستان خودشان را دارند؛ یکی فرزند شهید است و دیگری شهادت ارث خانوادگیشان؛ اما خبر تلخ نحوه شهادتشان همه را بهتزده کرده است؛ به سراغ خانواده «شهید محمد امیدنیا» میروم. در یکی از مناطق کمبرخوردار شهر، جایی که زندگی در جریان است.
کوچههای پر پیچوخم را طی میکنم، به دنبال پارچه سیاه یا نمادی از غم میگردم اما اثری از مرگ نیست؛ با تردید درب خانه را میزنم؛ خواهر شهید با روی خوش درب را باز میکند و به استقبالم میآید؛ آرامش چشمانش تردید را مهمان دلم میکند؛ نکند اشتباهی آمدم؛ این آرامش و سکوت مگر میتواند در منزل جوانی باشد که توسط تروریستها به شهادت رسیده است! وارد که میشوم مادر با لبخند سری تکان میدهد و خوشامد میگوید.
گرمای دلِ مادر انگار آرامش را به همه تزریق کرده است. زنان فامیل دورتادور مادر را گرفتهاند؛ یکی زیرلب قرآن میخواند و دیگری از نحوه شهادت «محمد» سخن میگوید. مادر آرام است و میگوید پسرش به آرزوی چندین سالهاش رسیده است.
در گوشهای از خانه، کنار بخاری روی زمین مینشینم در خانه اثری از تجملات نیست و فکر میکنم مگر میشود اهالی این خانه از گرانی در امان باشند؛ در همین فکرها هستم که ناگهان با مادر چشم در چشم میشوم؛ چشمانش به لبهایم گره میخورد؛ به او گفتهاند که من خبرنگار هستم، سعی میکند بغضش را فرو برد و با لبخندی سراسر از آرامش میپرسد: «شما میدونی محمد چطور شهید شده؟ به من چیزی نمیگویند» اظهار بیاطلاعی میکنم؛ مادر چشمانش را میبندد و میگوید: «محمد قوی هیکل بود به راحتی میتوانست چند نفر را حریف شود؛ به او گفته بودم که هیچ وقت از قدرتش سواستفاده نکند و حق مظلومی را نخورد، شنیدهام با تبر قطعه قطعه شده، درست است؟ خیلی بد شهیدش کردند؟ او که بیآزار بود».
سکوت سهمگینی در خانه حکمفرما میشود؛ نگاههای پرسشگر به سمت من میچرخند، زبانم به سختی در دهانم میچرخد و تردید در نگاهم جوانه میزند؛ میگویم بهتر است به این فکر کنید که محمد با شهادت به آرزویش رسیده است چیزی که دوست داشت؛ با لبخندی بر لب به فرش زیرپایش خیره میشود.
ناگهان بغضی که گویا چند هزار سال مخفی کرده است سر باز و صدایش را بلند میکند، اشکها جرأت پایین آمدن از چشمانش را ندارند اما رقص زیبایی در چشمانش رقم میزنند، صدای گریههایش بلند میشود و میگوید: «خیلی مراقب بودم به محمد شیر پاک دادم؛ پدرش کارگری بود که با سختی کار میکرد گاهی به صورت فصلی گاهی هم کارهای سخت؛ اما هیچوقت پول حرام به خانه نیاورد؛ پدرش 10 ماه پیش فوت کرد و محمد تنها پناهم بود».
فامیل یکی یکی میآیند و هر کدام به دنبال مرهم گذاشتن بر داغ دل مادر هستند که کمتر از یکسال است که همسرش را از دست داده؛ مادر با روی خوش از هر مهمان پذیرایی میکند و آرام در دل گریه میکند و لبخند بر لب دارد؛ در سویی دیگر از خانه خواهران محمد با لباسهایی دور از سیاهی از مهمانان با شکلاتهای رنگی پذیرایی میکنند، زهرا انگار هنوز از شوک حادثه بیرون نیامده است و میگوید: محمد همیشه زیارت عاشورا میخواند، نماز اول وقتش را ترک نمیکرد و عاشق کربلا بود، میگویند شهادتش مانند کربلا رقم خورده است، ما نمیدانیم!»
معصومه خواهر دیگرش میگوید: «ما را نگاه کنید هنوز لباس مشکی بر تن نکردیم، شاید هنوز هیچکس باورش نمیشود که محمد شهید شده و ما را تنها گذاشته است؛» از آخرین تماسش میگوید: «همان روز صبح به من زنگ زد، گفت معصوم امروز خیلی شلوغ است برای هیچ کاری از خانه بیرون نیایید، اعتراض به گرانی را که همه ما داریم، میدانم شرایط اقتصادی سخت است اما امروز بیرون نیایید در خانه بمانید، اغتشاشگران در شهر هستند آنها هدفشان این است که حجاب را از سر زنان ما بردارند، آنها دلشان برای ما نسوخته است آنها میخواهند ناموس ما را به خیابان بکشند، اما ما اجازه نمیدهیم زنهای ما مانند زنان سوری آواره شوند با تمام جان پای ایران میمانیم؛ بگذار خیالم از شما راحت شود».
مادر که در شلوغی خانه تکیهگاه است هر از گاهی زیرچشمی ما را نگاه میکند، حواسش است که آیا خبر جدیدی از نحوه شهادت و تشییع محمد دارم یا نه، به او میگویم محمد را فردا تشییع میکنند؛ آهی میکشد و آرام میشود؛ میگوید امیدوارم اجازه دهند در معراج او را در آغوش بکشم. محمد فرشته بیبالی بود که خدا به من هدیه داده بود و حالا باید او را تقدیم کنم.
در بین زنان فامیل همهمه میشود هر کسی نسبت به این حادثه حرفی میزند اما همه متفقالقول میگویند مگر اعتراض اینگونه است اگر کسی ناراحت است چرا بیتالمال را آتش میزنند، کیوسک را میسوزانند یا با تبر و قمه به جان مردم میافتند.
از زهرا میخواهم که برایم از شهید بگوید: میگوید محمد متولد 73 بود؛ روحیه شوخ طبعی داشت اما همیشه میگفت با امام حسین (ع) عهد بستم که خودش من را بخرد؛ آخرش هم او را خریدند.
زهرا از خوابی میگوید که شب قبلش دیده است که در آن مردی میگوید به محمد بگوید پیامش را دریافت کردم نگران نباشد، با کمی استرس میگوید وقتی به محمد خوابم را گفتم با هیجان گفت: آخ جان بالاخره وقتش رسید اما مادرم دلهره گرفت.
مادر با یادآوری آخرین دیدار میگوید: تازه ناهار خورده بودیم، محمد به حمام رفت و غسل شهادت کرد؛ تیشرت سبز رنگ بر تن داشت با دیدنش حس عجیبی داشتم، قربان قد و بالایش رفتم و او را در آغوش گرفتم؛ اما دلم آرام نمیگرفت زیر گلویش را بوسیدم کمی آرام شدم، نمیدانستم قرار است مانند حضرت ابوالفضل او را به شهادت برسانند.
در آشپزخانه مشغول شدم و محمد هم زیارت عاشورا را زیر لب زمزمه میکرد، تا به خودم آمدم رفته بود؛ عجیب بود که چرا بدون خداحافظی رفته است. میگویند یکی از دوستانش تماس گرفته و او بدون تردید راهی شده است؛ هر چه تماس گرفتم گوشیاش آنتن نداشت.
ساعت 8 و نیم شب بود که احساس کردم اسید در قلبم ریختند انگار از تو تاول زد، به دخترانم گفتم نمیدانم چرا قلبم میسوزد اما گفته بودن در شلوغی بیرون نروید پس نمیخواستم به دکتر بروم، نمیدانستیم این تاول قلبم برای پسرم است که تروریستها چند تکه کردنش.
روز قبلش گفتم انشاا… عروسیت؛ گفت دعای بهتری کن گفتم خدا بهترینها را بدهد و نمیدانستم که بهترینش شهادت است.
معصومه از دلهرههایش میگوید از زمانی که اینترنت قطع بود و هیچ دسترسی به اخبار نداشتند تا صبح روز بعد که به برادر بزرگترش خبر میدهند که محمد شهید شده است و حالا این بار عظیم بر دوش معصومه قرار گرفته او باید مادر و زهرا را با این خبر روبهرو کند.
درد گاهی عمیق است، درد عمیق گستردهتر و مبهمتر از آن است که بتوانی برای کسی شرح دهی، از زمانی میگوید که به ناچار مادر را به بیمارستان میبرد تا اگر مادر تاب خبر را نیاورد کسی به کمکش بیاید با بغضی در گلو میگوید: نمیدانستم چطور به مامان بگویم به او گفتیم گویا محمد تیر خورده است شاید تشابه اسمی باشد باید به بیمارستان برویم؛ آنجا به مادرم گفتیم. اگر حالش بد شود دکترها هستند؛ رفتیم سمت بیمارستان یکی از دوستان محمد آمد کسی نمیتوانست چیزی بگوید دوست محمد به مادرم گفت. صدای بلند مادرم اورژانس بیمارستان را در برگرفت حتی جرأت نمیکردم به سمتش بروم و او را آرام کنم؛ اما حالا همه میدانیم محمد به آنچه که آرزو داشت رسید، او هر سال دو بار به کربلا میرفت و حالا کربلا را به اینجا آورد.
***
سکوت دوباره همه جا را فرا گرفت؛ دیگر کسی نمیتوانست در مورد محمد حرفی بزند؛ بغضها پنهان شدند و زنی از سوی اتاق شروع کرد به خواندن زیارت عاشورا …..
دعا که به اینجا میرسد: « اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلی مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلی عَظیمِ رَزِیَّتی» فکر میکنم که محمد با رفتنش دلتنگی را قصه همیشگی خانواده کرد؛ قصهای که هرگز به پایان نمیرسد…
* در حادثه پمپ بنزین شهید بابایی که در 18 دی ماه 1404 در قزوین رخ داد؛ عدهای تروریست استکباری به بهانه اعتراض به گرانی در جمع معترضین آمدند و با هدف آتش زدن پمپ بنزین، با سلاح سرد مانند تبر و شمشیر به مردم حمله کردند، در این حادثه برخی از نیروهای بسیجی توسط تروریستها به شهادت رسیدند و صحنهای همچون عاشورا رقم خورد، بدنهای سوخته، دستهای بریده شده و …. .








