شاعری که باریکهای حساس و زود گسل، شعر و طنزش را از هم جدا میکند
- شناسه خبر: 91293
- تاریخ و زمان ارسال: 21 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

محمدرضا مقدم
خبر درگذشت جواد مجابی، شاعر، نویسنده و روزنامهنگار نامدار، بار دیگر ما را به یاد بخشی از تاریخ ادبیات معاصر ایران انداخت؛ تاریخی که مجابی خود یکی از چهرههای موثر و ماندگار آن بود. او از آن دست نویسندگانی بود که نمیشد حضورشان را در یک قالب محدود کرد؛ شعر، داستان، طنز، نقد و روزنامهنگاری، هر کدام بخشی از کارنامه پربار او را شکل میدادند.
در میان نوشتههایی که درباره مجابی منتشر شده، مصاحبهای از منوچهر آتشی با او، جایگاه ویژهای دارد. شاعری بزرگ و روزنامهنگاری صاحبنام که خود از چهرههای مهم شعر معاصر ایران به شمار میرفت. این نوشته در مجله «تماشا»، سال دوم، شماره ۸۶، آذرماه ۱۳۵۱ منتشر شده است. بازخوانی آن امروز، پس از درگذشت جواد مجابی، حال و هوای دیگری دارد؛ گویی صدای آتشی از بیش از پنجاه سال پیش به امروز رسیده تا تصویری از مجابی را در سالهای نخست فعالیت ادبیاش پیش چشم ما بگذارد.
از این رو، متن را به احترام هر دو چهره نامدار ادبیات معاصر ایران، منوچهر آتشی و جواد مجابی، عیناً و بدون کموکاست و هیچگونه تصرف در نثر و زبان نویسنده بازنشر میکنیم؛ به همان صورتی که در آذرماه ۱۳۵۱ در «تماشا» منتشر شده است.
منوچهر آتشی
من مجایی را پیش از آنکه به طنز جدی بپردازد ـ یا خبر داشته باشم که پرداخته است ـ با کتاب «فصلی برای تو» شناختم و در آن روزگار او را شاعری یافتم جستجوگر که با شعرهای بیوزن یا شعرهای موزون حس و اندیشه خود را بیان میکرد. بیش از همه صداقت او در تصویر بیشیله پیله محیطش مرا گرفت و به او و کارهای او علاقمند کرد. مجابی با زیرکی خاص شعر و طنز را با هم آشتی داده و در همان حال کاری میکند که روح شعر بر همه چیز… سنگینی کند.
شناسنامه شاعر
جواد مجابی
33 ساله
اولین شعرها ـ چندین سال پیش
تاریخ اولین چاپ کتاب ـ دیماه ۴۴
اولین کتاب شعر به نام «فصلی برای تو»
تالیفات: مجموعه اشعار «فصلی برای تو»، «زوبینى برقلب پاییز»، «یادداشتهای آدم پرمدعا ـ طنز»، «آقای ذوزنقه ـ داستان»، «من و ایوب و غروب ـ داستان»، «شباهتهای ناگزیر ـ داستان»، «پسره چشم آبی ـ داستان کودکان»، «پوسترهای پیکاسو ـ ترجمه»، «مجموعه مقالات ـ زیر چاپ»، «۱۱۲ قصههای جد بزرگوار»، یادداشتهای تازه» و «مجموعه اشعار» (آماده چاپ.)
و اما مصاحبه
منوچهر آتشی ـ جناب مجایی حرفی در این نیست که شما شاعرید با تمام حساسیتها، نشیب و فرازهای عاطفی، نرمشها و پرخاشهای ذهنی، از طرفی طنزنویس هم هستید، آن هم طنزنویسی آگاه که به رگهای حساس میزند، اما در شعر شما اغلب پیوستگیهایی یا بهتر بگویم نمایشهایی از این در آن و از آن در این، دیده میشود که به شعر ـ به گمان من ـ چهرهای دوگانه میدهد. تمنا دارم این وضع را برای ما کاملا توجیه بفرمائید:
جواد مجابی ـ نخست بگویم که سخن گفتن از خویش طبیعیترین و دشوارترین کار است. شاید کمتر کسی چون هنرمند به بد و نیک کار خود آگاه باشد. خاصه که این هنرمند درباره کار خود و دیگران کنجکاوی بسیار کرده باشد. من هنگامی که به بررسی کار دیگران میپردازم، نخست با معیارهای کلی که فرزانگانی چون شما کم و بیش از آن آگاه هستید – انسانی بودن، زیبا و کامل بودن، با تکامل تاریخی جامعه هماهنگ بودن، مردم و با مردم پیوند داشتنش را میسنجم. گرچه در این میان سلیقه شخصی را که از تربیت و آگاهیهای فردی ناشی میشود نادیده نمیتوان گرفت. اما در قضاوتهایم همواره چیزی براین مجموعه میافزایم؛ جهشی از خویشتن و از آنچه میدانم و برمن تحمیل شده است بسوی معیارهایی که هر اثر خاص به ما عرضه میدارد. آثار هر هنرمند بازتاب روح و زندگی اوست، در حدی دیگر خود اوست، برای شناختن دیگران باید اندکی خویشتن را فراموش کنیم و من غالبا این کار را میکنم. اما وقتی درباره خودم و کارهایم میاندیشم دچار این سرگردانی میشوم که خود را چگونه فراموش کنم تا به قلب آثاری رسوخ کنم که من بودهام و دیگر نیستم.
سخن گفتن از خود طبیعیترین است، چه کسی چون هنرمند به تمام زیر و بمهای کار خود آشناست اما چشمانداز او در آینده همیشه او را توانی بیشتر میبخشد، شاید من به کاهلی، تمام تواناییهای خود را در عرضه ادب آشکار نکردهام، من از پشت آثار خود گریختهام و غیبت من آنها را بیپناه نشان میدهد. میدانید که من در زمینه نقاشی، کاریکاتور، شعر، داستان، نقد و نظر، روزنامهنویسی تجربههای پراکندهای (بظاهر) داشتهام و خمیر مایه این همه دیپلم ادبی، لیسانسیه شدن در حقوق و دکترای اقتصاد است و کارمند شدن در عدالتخانه و در مطبوعات، اینگونه من در فضا دربدر شدهام. شما در این مقاله به جستجوی چهره یک شاعر برآمدهاید اما من هرگز در روشنایی ظاهر نشدهام. شاید دریافت ریشه این گریزها برای شما جالب باشد. من دوست داشتهام که به عنوان یک انسان که به هنر میپردازد شناخته شوم تا به عنوان شاعری که گاه به انسانیت میاندیشد. دیدهام آدمهایی را که به شعر چنان آویخته بودند که زندگی و آدمها را از یاد بردهاند، آنها شبکور شعر یا نقاشی خود بودند، حتی از رشتههای هنری دیگر ناآگاه یا غافل بودند تا چه رسد به درک شرایط زمانه و مردمان. این در لفافه پیچیدههای ادبی مرا به هراس افکند و بیم داشتم که از رده آنان باشم، در شمار کسانی که نام و نان خود را از کیسه هنر گدایی میکردند.
آنها را دیده بودم که در انجمنهای ادبی، در میخانهها، در جلسات رفقا، خواستار شنونده و تشویق کننده بودند. اینان تفاله ایام کامکاری خود یا رنجشان را نثار این و آن میکردند، همیشه این کسان پرندههای خوشخوان قفسها را به یاد من میآوردند؛ قناری خوب و شاعر خوب. اما من نمیخواستم به قفسی تن در داده باشم، قناری مشهوری باشم که فقط آواز خواندن بلدم، کوشیدم که ساده لوح نباشم حرف خود را در هر شکلی بزنم حتی با مقالاتم. من همه کار کردهام شاید برای این که منتظر فرشته الهام نمیمانم، در فاصلهای که شعر به سراغم نمیآید من با خط و رنگ و دستکارهای دیگر این «خالی» را پر میکنم. از سویی همه حرفها را در شعر نمیتوان زد؛ مراجعه کنید به اشعاری که با سرمقاله و شبنامه اشتباه میشود. من از شگردهای نقاشی در شعر از فضای شعر در داستانها و از طنز در همه کارهایم سود میجویم. به دنبال تخصص نیستم؛ میخواهم باشم و خودم باشم؛ رها از قید و بندهای مرسوم.
منوچهر آتشی ـ من آنجای شعر شما را دوست دارم که با رعایت ایجاز وصف و حدیث نفس به کمال میرسد. یادتان نرود که گفتم در کمال ایجاز ـ اما گاهی احساس میکنم شعر شما طول کلام پیدا میکند. البته در همین طول کلام، یعنی مثلا آنجا که به گمان من، اگر شعر کوتاهتر میشد بهتر بود، با شعر نو حالتهای عاطفی و مهربانیهای کلام، نو هست اما باز هم تکرار میکنم به گمان من گاهی چهره شعر نو دچار ناهنجاریهایی میشود چرا؟ اگر توجهی نسبت به این امر هست بفرمایید و گرنه به جای توجیه توضیح بفرمائید.
من عاشق کلام موجز هستم، این وسواس را در شعر و متنم میتوان دید. اما اگر تفصیلی به قول شما در بعضی اشعار من هست از اینجا ناشی میشود که من نمیتوانم به شیشه پنجره بنگرم و فقط سطح سفید و شفاف آن را ببینم. من جنگل و خیابان و مردمان را از ورای شیشه مینگرم و میدانی که این همه در شیشهای کوچک نمیگنجد مگر از دور. نمیدانم پرترههای پیکاسو را دیدهای که تمامرخ و نیمرخ یک چهره با یکدیگر دور هم ترسیم شده و به نظر تو در یک چهره طبیعی چیزی زیاد یا کم دارد و نمیدانم تا چه حد با او موافق هستی. برای من این وسوسه از همه چیز گفتن است. من نمیتوانم فقط به پسرک تنها یا به یک گنجشک تنها نگاه کنم و تیرکمان را از یاد برده باشم. گاهی تفصیل برای شیرفهم کردن خواننده است و من این عیب را ندارم؛ به خاطر این که به ذهن خواننده احتمالی شعر احترام میگذارم. همیشه شعر را تا به استخوان تراش میدهم. ده بار، هر بار بر میگردم و به آن چیزی میافزایم و پوستههای زائد و حواشی آن را میکاهم؛ مگر که متاسفانه در کتاب چاپ شده باشد که به انتظار چاپ دوم میمانم.
منوچهر آتشی ـ اصولا به شعر به عنوان یک هنر فردی فکر میکنید یا هنر کلی اجتماعی؟ اگر فردیست آن خط نازکی که به اجتماع رابطهاش میدهد در کجاست؟ اگر اجتماعی است آن رابطه حساس شاعر با شعر چه میشود؟ کجاست؟ آیا اصلا میتوان در چنان تعبیری شاعر (اجتماعی بودن شعر شاعر) رابطهای درونی و حساس با شعرش داشته باشد؟ اگر جوابتان با مثالی از شعر خودتان مخصوصاً یا شعر دیگران عموماً باشد متشکر خواهم بود.
جواد مجابی ـ شعر برای من همواره انگیزهای معین ندارد. گاهی یادداشتی خصوصی است و زمانی حرفی که باید به گوشها رسانده شود. البته بگویم که من از شعر خویش توقعی ندارم. شعر نشانه فردیت است در اجتماعی که همه روی یکسانی دارند، در شعر من از خویشتن سخن میگویم. از حرفهایی که در زندگی روزمره آنها را با کارمند پهلودستی، با رئیس و رفیق نمیتوان در میان نهاد. شعر ـ یا هنر ـ فرصتی است و تنها فرصتی که از خویشتن عریان سخن بگوئیم. اما نه هر خویشتن بیخویشی. اگر من آدم هشیاری باشم در قلب وقایع و حوادث ملتم یا مستی باشم در جذبه پیکاری انسانی، اگر انسانی آزاد اندیش باشم همشهری بودن و همدرد بودن در من تبلور مییابد. هر حرف من حرفی از ملت و فرهنگ من است. اینجاست که خصوصیترین حرفها، گاه عمومیترین میشود. ما از جهان کوچکی سخن میگوئیم که دیوارههایش گاه تا افق واپس میروند. اما معتقدم که شاعر باید آگاهترین باشد تا حرفش خریداری داشته باشد. فهم شاعر از حقیقت بیشترین است و باید که این مهم را چنان به صراحت و قدرت ادا کند که اکنونیان و پس از ما بدانند ما که بودیم و بر سر ما چه گذشت. من اصلا فاصلهای بین فردیت و اجتماعیات نمیبینم چرا که هر روز در قلب حوادث و مردمم. شوخ چشمی میخواهد که آدم از ماهی سخن بگوید اما آن را فقط در آبهای روشن اقیانوس ببیند و ماهیتابهها را فراموش کند.
شهرهای جاری آب
با مردمان ماهیها
و باغهای روان
موج در موج
عشقبازان عاطل
در سایه قلبها و قلابها
ماهیان ماهیخوار
ماهیان بازارهای شرقی
ماهیان ماهیتابهها
ماهیان آزاد سفرهها
منوچهر آتشی ـ با کلمه در شعر چگونهای؟ نقش کلمه در شعر چیست؟ آیا کلمه بدون ارتباط با کلام یا بدون هماهنگی و همنشینی با سایر عناصر شعر میتواند منزلتی داشته باشد؟ اصلا ظرفیت القائی میتواند داشته باشد؟ هر چه در این مورد میدانی بگو!
جواد مجابی ـ هر شاعر، کلمه را بگونهای خاص بکار میگیرد. برای من کلمه اهمیت زیادی دارد. روزگاری روی کلمههای خوشاهنگ شعر میگفتم. این عادت فقط به من کمک کرد که ارزش کلمهها را در القای معنی و فضا بشناسم. کلمه ابزار شعر است، بیآنکه نقش مستقلی داشته باشد. اصولا هیچ یک از اجزا و ترکیبات شعر از کلمه دیگر تا وزن و قافیه و بازیهای دیگر اگر آگاهانه و در خدمت کل شعر قرار نگیرد هیاتی خالی و بیفایده خواهند داشت. در شعر من با یک سطر که سرنخ احساس یا اندیشهای است شروع میکنیم به کندی پیش میرویم، سطر به سطر، وقتی که شعر ساخته شد این را میدانم که بارها عوض خواهد شد. از اینرو، روی کلمهها و عبارات دقتی دیگر میکنم تا هر کلمه معنای خود و جای خود را در آن فضای شعری بیابد.
منوچهر آتشی ـ آخرین سؤال من از هر شاعر دیگر در مورد خود اوست. این روزها چگونهای چه میکنی؟ میانهات با شعر چگونه است و معامله ذهنیت با شعر چیست؟ رشد ذهنی، گذراندن تجربهها، تجربه به کار بردنهای بعد از عمر دوم و بهطور کل…
منوچهر آتشی ـ این روزها من کمتر شعر میگویم. شاید برای این که از فضای شعری سابقم فاصله بگیرم، حالا ساختمان و فضا و فکر آن شعرها را خوبتر میشناسم. پس بهتر میتوانم آن را ارزیابی کنم. میخواهم راحتتر و بهتر بگویم، البته منتظر نمیمانم، تجربه میکنم. این روزها قصه و نمایشنامه مرا به مبارزه میخواند. نه برای این که خواننده بیشتری دارد. شاید برای من تجربه مشکلتری است. احتیاج به کار بیشتر دارد؛ اما شعر این معشوقه حسود آدم را رها نمیکند. گاه خودش سرزده میآید. شعرهای این روزهایم بیشتر کوتاه است. درست مثل ایام فراغت که کوتاهتر است. روزنامه این روزها تمام هوش و ابتکار مرا به وام گرفته است، اما صبحها در ادارهای مشرف به پارک، من جواد مجابی قدیم را هنوز زنده نگهداشتهام. در آنجا بیشتر به خیالها و اوهامم سرکشی میکنم، تمام کارهای من پیش از ظهر نوشته میشود. من همیشه حوصله برای کتاب خواندن، نوشتن و صحبت با دوستان دارم. فعلا خسته نشدهام از هیچ چیز و خیال ندارم که خسته بشوم. کتابهایی برای چاپ آماده کردهام که به وقتش منتشر خواهد شد. این روزها سفر را بیشتر دوست دارم و گریز را برای شناختن ملتی که این همه با کتابها از آن غافل ماندهایم.







