سرگذشتی اشکبار!
- شناسه خبر: 81157
- تاریخ و زمان ارسال: 5 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

ا. امیردیوانی
دریای سرشک، دیدهی پرنم ماست
آن بار که کوه برنتابد غم ماست
مهستی گنجوی
مردی شوخطبع و هنرمند بود. به نویسندگی، شادی، نقاشی و خوشنویسی بسیار مشتاق بود. پانزده ساله بود که دچار آلزایمر شده بود. ابتدا اندکی ساکت، کمحرف و گوشهگیر شد. فکر کردم علت مشکلات کاری و خستگی است؛ تا اینکه شروع به وزن کم کردن کرد. با پزشکان زیادی تماس گرفتم. پس از انجام آزمایشات گوناگون و تصویربرداری معین شد که مغزش کوچک شده… .
در طی دو سال دچار لکنت زبان گردید. حرفهای بیربط میزد و کارهای تکراری انجام میداد؛ مثلا روزی برای گرفتن حقوقش پنج بار به بانک مراجعه میکرد در حالی که دفعه اول حقوقش را گرفته بود. تدریجا در کار و کاسبی درگیر مشکلات میگشت. روزها سپری میشد و ما هر روز با ناهمواریهای جدیدتری روبرو میشدیم. روزی گم شد بیآنکه پولی همراه داشته باشد! سوار اتوبوس شد و از تهران به اراک رفته بود که خوشبختانه به موقع او را یافتیم. رفتارش روز به روز کودکانهتر شد. به مغازههای محله میرفت و خرید میکرد و بیآنکه پولی بپردازد، به منزل بازمیگشت. البته تمام محله با وضع روحیهاش آشنا شده بودند. وی که سالها شخصی صاحبنام بود، حالا تشخیص خوب را از بد نیز از دست داده بود و دست به کارهای ناشایست و ناپسند میزد و این قضیه بیش از همه من و فرزندانم را میآزرد، به همین دلیل بر آن شدم زیر نظرش بگیرم؛ خواستم در خانه نگهداریاش کنم ولی دلم طاقت نمیآورد چون خیلی چیزها را حس میکرد و دلتنگ میشد. روزها بیرون میبردمش و همچون کودکی دستش را گرفته و مواظب رفتارش بودم. دیگر هرگز فرصتی برای سپری کردن با دوستان و خویشاوندان را نداشتم.
به تدریج پیشرفت مرض، قدرت تکلم را نیز از او گرفت؛ پس از مدتی برای ادرارش هم هیچگونه کنترلی نداشت! ناچار بودم از وسایل ویژهای استفاده کنم که البته هزینه زیادی دربرداشت؛ تا پیش از این مشکل گاهی وی را با خود به مهمانی و گردش میبردم لیکن وجود این مساله، اضطراب و پریشانحالی که در جاهای شلوغ به او دست میداد مانع این عمل میشد.
اینجا بود که دستی به چهره غمزهاش کشید و سرشکهای روی گونهاش را پاک کرد و افزود: یک دفعه به حمام برده بودمش تا رفتم حولهاش را بیاورم دیدم که آب داغ را باز کرده بود! وقتی برگشتم دیدم آب جوش روی بدنش میریزد اما همینطور ایستاده، حتی نتوانسته بود خودش را عقب بکشد، سوختگی شدید بود. دو ماه طول کشید تا خوب شد بار دوم او را روی توالت فرنگی نشانده بودم. رفتم بیرون تا برگردم شیر آب داغ را باز کرده بود و آب جوش پاهایش را سوزانده بود. چند وقتی هم پاهایش را درمان کردیم تا خوب شد لکن دیگر راه رفتن را به کلی از یاد برده بود. روز به روز بدتر میشد تا بالاخره زمینگیر شد. شبها پایین تختش میخوابیدم تا مراقبش باشم، مدام دندانهایش را به هم میفشرد. یک شب با شکستن چیزی مثل استخوان بیدار شدم و متوجه شدم انگشتش در دهانش بود و فشار محکم دندانها سبب شکستگی یک بند از انگشت شد. همین موضوع موجب شد پزشکان انگشتش را قطع کنند.
در این حیص و بیص آهی کشید و ادامه داد: خیلی مراقب بودم زخم بستر نگیرد ولی با تمام این مراقبتها دچار این بلا هم شد. هزینههای زیادی کردیم و تشک مواجه خریدیم که سال بعد هم از بین رفت و ناچار شدیم تشک دیگری بخریم. بعدها نیازمند تخت بیمارستانی هم شدیم که این نیز مخارج دیگر دربرداشت اما زخم بستر ولکن نبود. به ما نوعی پانسمان معرفی شد که هر کدام 6 روز ماندگار بود. لیکن هزینه هم بسیار زیاد بود. به هر حال سعی میکردیم با مشکلات مبارزه کنیم. مچاله شدن و در هم فشردن انگشتان، مشکلی جدید بود که روز به روز وخیمتر هم میشد. اشکریزان ادامه داد نمیدانم درد را حس میکرد یا نه ولی من میکوشیدم هرچه را که دل آزارش میکرد از بین ببرم. در حالی که اشکهایش را میزداید میگوید: این بیماران مظلومند و مظلومانه جان میسپارند. من از مسئولان و مردم خواهانم به این دسته از بیماران که عمدتا هم سالخوردهاند بیشتر توجه کنند.








