سخاوت برای ثروتمندان، چرتکه برای نیازمندان
- شناسه خبر: 67453
- تاریخ و زمان ارسال: 2 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
در جامعهای که سفرههای افطار پرزرقوبرق پهن میشود و نذورات و قربانیها میان فامیلهای مرفه تقسیم میگردد، پرسش اساسی این است: چرا در برابر سرمایهداران دستودلبازیم، اما برای کمک به یک نیازمند ساده چرتکه میاندازیم؟
یک بار دوستی برایم تعریف میکرد که همراه خانوادهاش برای خرید فرش به بازار قزوین رفته بودند. بعد از انتخاب، پدر و مادرش یک جفت فرش دستباف خریدند که قیمتش چند ده میلیون تومان شد. پول را پرداختند و برای حمل آن، فرشها را به یک کارگر پیر سپردند تا روی چرخ دستیاش فرشها را تا پارکینگ بازار بیاورد، اما وقتی نوبت پرداخت کرایه رسید، دیده بودند پول نقد ندارند. به زور چند اسکناس از ته کیف و جیبشان جورکردند و به او دادند؛ مبلغی که در برابر قیمت فرشها حتی به حساب هم نمیآمد. بعدها مادر خانواده به واسطه ناراحتی دوستم از این رفتار، بهدنبال آن پیرمرد رفت تا پول بیشتری به او بدهد، اما خبر آوردند که او دیگر در این دنیا نیست! در نهایت مادر دوستم برای آرامش وجدان خودش، مجبور شد برای پیرمرد مبلغی را به عنوان خیرات بدهد تا آنچه حقش بود و در دنیا به آن نرسید مایه شادی روحش در آخرت شود.
این فقط یک خاطره شخصی نیست؛ حکایت رفتار جمعی ماست. وقتی پای خرید و معامله با ثروتمندان وسط است، با گشادهدستی پول خرج میکنیم، با کمترین چانهزنی؛ اما وقتی پای کمک به یک نیازمند ساده در میان باشد، چرتکه میاندازیم، حسابوکتاب میکنیم، هزار اما و اگر میآوریم، و در نهایت رقمی خجالتآور به او میدهیم.
نمونههایش کم نیست. یکی دیگر از دوستانم تعریف میکرد: مادربزرگش هنگام تقسیم ارث، سهمی هم برای یکی از دخترخالههای ثروتمندشان در نظر گرفته بود؛ دخترخالهای که هر ماه ۵۰ میلیون تومان طلا میخرید، ماشینهای مدل بالا داشت و اجاره چندین خانه مسکونی هرماه در اختیارش بود. اما دخترخاله دیگری که دو کودک کوچک داشت و در تنگنای مالی دستوپا میزد، حتی یک سهم ناچیز هم از آن ارث نبرد!
بسیاری از ما در موقعیتهای روزمره هم همین تناقض را تکرار میکنیم. وقتی با دوستان به کافه، رستوران یا سینما میرویم، با اصرار میخواهیم حساب همدیگر را پرداخت کنیم. در خریدهای کوچک و بزرگ تفریحی، حتی برای اثبات صمیمیت، گاهی با هم رقابت میکنیم. اما وقتی پای خرید از یک دستفروش ساده یا حمایت از یک کار فرهنگی نوپا مثل چاپ کتاب به میان میآید، ناگهان چنان سختگیر میشویم که اغلب همه گزینهها را رد میکنیم.
یکی از دوستانم میگفت: خواهرشوهرش مدام به همسرش ایراد میگیرد که «چرا اینقدر کتاب میخری؟ کتاب مگر به چه درد میخورد؟» همان آدم وقتی پای پرداخت اجاره خانه یک زن بیبضاعت ـ که مادر چند کودک است ـ وسط میآید، میگوید این کمک کردن نوعی «گداپروری» است و از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکند.
اینها فقط مثالهای شخصی نیستند؛ نشان میدهند که چطور اولویتهای اخلاقی و اجتماعی ما وارونه شده است.سفرههای افطار پرزرقوبرق و قربانیهایی که بین فامیلهای مرفه تقسیم میشود، بیشتر نمایش تجملاند تا ادای دین. در حالی که فلسفه اصلی دین و سنتهایمان، دستگیری از نیازمند واقعی است.
مسأله اینجاست: ما نیازمند واقعی را درست نمیشناسیم. نیازمند کسی نیست که خانههایش را بشمارد و ماشینهایش را در پارکینگ بچیند؛ نیازمند کسی است که با عزت کار میکند اما سهمش از زندگی اندک است. و گاه حتی نیازمند واقعی، همان ذهنهای اسیر عادتها و بیفکریها هستند؛ کسانی که نمیدانند کجا باید دستِ بخشندگی باز شود و کجا باید حسابوکتاب کنار گذاشته شود.



