زیبایی تو چیزی را از قلم میاندازد!
- شناسه خبر: 81166
- تاریخ و زمان ارسال: 5 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
ماه که به وسط آسمان هجرت میکند و دستمالی خیس بر ستاره های غبارگرفته میکشد، خانه بوی تو را کم میآورد.مادر با یک بغل دلواپسی کنار پنجره مینشیند و گوشش را به باد میسپارد؛به امید آنکه از دل اقیانوسی که تو را بلعیده،ردی از صدایت یا حتی سایهای از قدمهایت برگردد.
هفتههاست که اقیانوس پسرش را در آغوش گرفته و مادر هنوز هر صبح، ساحل را در خیال جستوجو میکند و برای عزیزدوردونهاش شعری میخواند، آنقدر آرام که انگار میترسد موجها بشنوند و لجبازی کنند.
لباسهایی که مادر برای پسرش کنار گذاشته هنوز تا نخوردهاند. آخرین پیراهنی که پسر پوشیده بود دیگر بوی او را نمیدهد، اما مادر هر بار که آن را لمس میکند، انگار دستهای جگر گوشهاش را گرفته باشد. گاهی شبها مادر به نقطهای نامعلوم در تاریکی خیره میشود و زیر لب میگوید: دریا خسته نمیشود و من هم از انتظار خسته نخواهم شد.
در قلب مادر، تصویر پسر همیشه روشن است. پسری با چشمانی نافذ که برقشان از موجهای دریا هم زندهتر است. او گاهی خیال میکند مسافرش دارد از دور میآید؛ با پاهای خیس و موهایت که بوی نمک گرفته و دارد زیر گوشش مادرش میگوید: «مامان … دیر کردم، اما برگشتم.» و مادر میخندد، نه با لبها، با تمام آن چیزی که هنوز در سینهاش میتپد.
هیچکس نمیداند امید یک مادر چطور میتواند این اندازه بزرگ باشد؛ بزرگتر از اقیانوس، از عمقِ موجهایی که پسرش را در خود گم کردند.
میگویند اقیانوسی که چیزی را میبرد، هیچوقت پس نمیدهد. اما مادر هر روز بخشی از قلبش را در خیال روی ساحل میگذارد و آرام به اقیانوس میگوید: «اگر روزی تصمیم گرفتی خسته شوی، او را به خانه بفرست.»
مادر هنوز که هنوز است، چراغ خانه را شبها خاموش نمیکند، مبادا پسری که بر آبها گم شد در راهِ برگشت نورِ خانهاش را پیدا نکند.
اشکهای تو
شانهام را خیس میکند
و زخم سالهای پیش را میسوزاند
در تو کدام رودخانه میگرید
و ماهی در آستین کدام رود
در تو
روشنایی عجیبی
که درختان سیب را بارور میکند
و اقیانوسی که هنوز
در گوش دکمههای تو میخواند
زیبایی تو
همیشه چیزی را از قلم میاندازد…







