آغوشِ بیدغدغه در شهرِ بیچنار!
- شناسه خبر: 73567
- تاریخ و زمان ارسال: 22 آذر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
امید مافی
1ـ اینجا در رگبار هراس و هول و هلاکت، دامن سبزت چتر من نیست. بزرگ شدم درست، میانسال شدم درست، عطر آهن تفته گرفته کلماتم، درست. این اما دلیل نمیشود آغوش تنگِ بیدغدغهات را از من دریغ کنی و در جرجر توفانی که نیست، گردسوز قدیمی و خاک گرفته را دستم ندهی. مادر من از تاریکی میترسم. از شبهای بیفانوس و بیگردسوز میترسم، از هر چه که نام تو را در خاطرم پنهان کند میترسم. از دنیا و آدمهایش میترسم. از این درختان یائسه مغموم میترسم…
2ـ از نو برایت مینویسم؛ سلام مادر. اینجا حوالی خوابها و کابوسهای من سال بیباران و بیبرف و بیترحمی است. اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است. پس در ساعت ریزش تتمه برگها و نهالها، کاری کن حواسم را زمستان نبرد و در روزهایی که آشیانه خاطراتم کمی تا قسمتی ویران شده، با بوسهای، بغلی، گوشه چشمی، چیزی آرامم کن و آن دستهای نورانی و معجز را از من مگیر که من در سراسر نامهها و نشانیها، به سطری از تو دلخوشم و در بخار شفق یا فلق با ترنم یاد تو پونهها و بابونههای نچیده را محض لبخندی میچینم. لبخندی از لبان تو که میتواند در پلک بهم زدنی زندهام کند. که حیات و ممات در این خزان کم رمق به اشارتی از مادر دل سپرده است.
3ـ روز مادر سلانه سلانه از راه رسید تا در کوچههای بیصدا، بیمضایقه دنبال آن صدای لاهوتی بگردیم و در قامت تنابندهای ناسوتی اعتراف کنیم بهشت زیر پای مادر نیست. چرا که مادر خود بهشت است، خود ِ مینوی جاوید و تا ابدلاباد آن خانه کلنگی، آن سماور خاموش، آن بخاری ارج بازنشسته، آن تلویزیون توشیبای سیاه و سفید و آن جورابهای پاریزین با شمیم مادر روزگار میگذرانند و دلشان به طرز غریبی برای او که دلسوختهتر و فداکارتر از شمعهای بلورآجین و دود شده بود، تنگ میشود. روز مادر پاورچین پاورچین از راه رسید تا باور کنیم این زخمهای عمیق و ناسور بیحضورش، بیلمسش، بیتلنگرش و بیاشارتش، تسکین پیدا نمیکنند و در این شهر بیباران و بیچنار فقط مادر میتواند خستگیهایمان را به شیوه خودش در کند و با همان دستمال نمدار تبِ نیمه شبمان را با پاشویهای پایین بیاورد. آخ که ما، همه ما چقدر محتاج آن نوازشیم و چقدر دلمان آن نفسِ مسیحایی را میخواهد تا سبز شویم و مثل رنگین کمانی هفت رنگ، سرگذشت زندگی رنگرنگ را برای بادِ نابلد تعریف کنیم.
4ـ مادر صورت و مخرج مشترک تمام کسرهای دنیاست. چه باشد و با قامت کمانی به تماشای پیرانه سری بنشیند و چه نباشد و از زیر خروارها خاک سرد، مواظب باشد تا زمین نخوریم و سوز سرما در جانهای کم جانمان نفوذ نکند. پس در روز مادر به یاد همه فرشتگانی که هستند و نیستند کِل میکشیم و طعم نگاهشان را به یاد میآوریم تا تازه شویم و لختی در همان بالکن قدیمی کنارش بنشینیم، دامنش را ببوسیم و سر روی شانههایش خیسِ گریه شویم که دلمان آن دستها و آن گهواره و آن چارقد معطر را میخواهد.
5ـ به هرچه نگاه کردم
رفت
برگ ریخت
رود گذشت
باد رفت
تنها تویی که نمیروی…






