رویایی که اصلا واقعی نبود
- شناسه خبر: 69017
- تاریخ و زمان ارسال: 23 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
مرتضی رویتوند
از خواب بیدار شد. ساعت شش صبح.
باید سر کار میرفت. آیدا لباسهایی که دوست داشت را پوشید. لباسهایی با رنگهای شاد. در مسیرش تا خیابان کسی به او خیره نشد و کسی هم چیزی به او نگفت. کنار خیابان برای گرفتن تاکسی ایستاد. جز دو تاکسی هیچ ماشینی برایش بوق نزد. سوار تاکسی دوم شد. در صندلی پشت، دو مرد نشسته بودند. با ورود آیدا، آن دو مرد جمع و جور نشستند تا آیدا به راحتی بنشیند. در مسیر، راننده تاکسی از آینه به آیدا نگاه نکرد.
در میانه راه ماشینی که رانندهاش دختری جوان بود جلوی تاکسی پیچید، راننده تاکسی عصبانی شد اما رانندگی خانمها را زیر سوال نبرد و زیر لب گفت: «امان از این جوونها!». کمی بعد ماشینی دیگر جلوی تاکسی پیچید. اینبار راننده یک مرد جوان بود.
آیدا سر کار رسید. محل کارش شرکتی کوچک بود. در آنجا حقوق کارکنان زن و مرد یکسان بود. رییس شرکت، آیدا را برای تخصصش استخدام کرده بود و هیچوقت غیر از ساعت اداری با آیدا تماس نگرفته بود و آیدا را به هیچ مهمانیای دعوت نکرده بود. همه کارکنان شرکت با هم، با احترام صحبت میکردند. موقع ناهار دور هم جمع شدند. یکی از کارمندان شوخ بود برای همکاران چند لطیفه تعریف کرد. در هیچ لطیفهای زنها را تمسخر نکرد.
پس از کار در پارک نزدیک شرکت یک ساعتی قدم زد. زن و مرد کنار یکدیگر ورزش میکردند. در تمام مدت تمرین حرفی از مردان نشنید.
عصر با دوستانش به کافه و رستوران رفت. همه جا در آرامش بود. هیچ حرف ناجوری از هیچ مردی نشنید.
تا ساعت یک بامداد بیرون بود و برای رسیدن به خانه چندین خیابان را پیاده رفت. خیابانها برایش امن بود. بی هیچ ترسی به خانه رسید. پدر و مادر و برادرش بیدار بودند و از تلویزیون فیلم میدیدند که در آن فیلم، همه زنها قوی و مستقل بودند و فعالیتهای اجتماعی داشتند. خانواده آیدا با دیدنش خوشحال شدند و آیدا اتفاقهای روز را برای آنها تعریف کرد.
روز آیدا رویایی بود. اما انگار اصلا رویا بود. صدای فریاد مرد همسایه بر سر همسرش، آیدا را بیدار کرد.
از خواب بیدار شد. ساعت شش صبح.





