موریانهها به آخر شاهنامه رسیدهاند!
- شناسه خبر: 83594
- تاریخ و زمان ارسال: 5 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
یک تصویر فراواقعی هولناک چشمخانهها را پر کرده است. باد در کوچههای خاکی توس، هروله میکند و آفتاب ولرم صورتها را نوازش میدهد. رودابه و زال از اعماق شاهنامه بیرون میزنند تا هزار سال پس از دلدادگی، دوباره خیابانها را گز کنند و از تن دادن به تیغ تاریخ سر بزنند.
زال با آن موهای سپید، اول به یک آرایشگاه میرود و موهایش را هایلایت میکند تا هم آلامد باشد و هم رویاهای باستانیاش را فراموش کند. رودابه هنوز برای زال میمیرد و با استشمام عطر شوی مهربانش، کیفور میشود. دردانه مهراب کابلی به زال میگوید: «برویم کوهسنگی هوایی بخوریم و از فراز آن، شهر را ببینیم.» کلاغها در کوهسنگی دنیا را روی سرشان گرفتهاند و آرامش عاشق و معشوق را بههم میزنند. زال دستش را در جیبش میگذارد و از رودابه میپرسد: «چرا اینجا هیچ خبری نیست؟» یک نفر که دارد لابهلای شاخهها تاب میخورد، به آنها میگوید: «از وقتی گرانی رونق گرفته است مردم در خوف و رجا ترجیح میدهند در پارک محله قدم بزنند و برای بستنی نانی و خروس قندی پول ندهند.
زال و رودابه با یک تاکسی شیک، خودشان را به باغ نادری میرسانند تا با نادرشاه افشار عکسی سهنفره بگیرند. نادر، اما رفته است موهایش را اصلاح کند رودابه حیران است. به نگهبان باغ نادری میگوید: «اگر نادر برگشت و سراغ ما را گرفت، بگو از طریق پرندگان نامهبر جویای حالش خواهیم شد». آنها هنوز نمیدانند با یک آیفون کوچک، میتوانند در کلابهاوس شرکت کنند و پشت دود سیگار با نادر کلنجار بروند.
مقصد بعدی زوج رومانتیک، بازاررضاست. توی راه، دلشان برای سوگلیشان غنج میرود و قول میدهند یک روز بارانی دیگر با رستم و رخش به شهر بیایند. کمتر کسی سراغ خرید انگشتر و جغجغه و تیله و خروسقندی میرود. زال دل به دریا میزند و با تمام اسکناسهایش یک تسبیح شاهمقصود اصل میخرد تا وقتی به عمق تاریخ برگشت، یادگار داشته باشد. رودابه هم یک جین جوراب میخرد تا بین رستم و تهمینه و اسفندیار و بهمن و بیژن و داراب و سیندخت تقسیم کند. یک بسته آبنبات هلدار هم برای همه شخصیتهای شاهنامه میخرد. از داروخانه آنسوی بازاررضا هم چند ورق قرص آسنترا و دیازپام میخرند تا شبها سیمرغ توی خواب راه نرود و از میزان نگرانیاش بکاهد.
روزهای آخر اردیبهشت است، اما شهر به دلیل گرانی حال خیلی خوبی ندارد. زال با تماشای آدمها در خیابانهایی که هیاهو و شلوغی قبل را ندارند، بهانه سیمرغ را میگیرد و به رودابه میگوید: «بهتر است برگردیم به شاهنامه و کارت شناسایی خود را نشان فردوسی دهیم. آخر من موهایم را بلوند کردهام و ممکن است حکیم، ما را نشناسد.»
آنها با یک تاکسی دربست به توس برمیگردند و در طرفهالعینی به میان ابیات شاهنامه میغلتند. آنجا در تمام ۵۰ هزار بیت شاهنامه دارد باران میبارد و رستم ابرها را زیر پیراهنش، پنهان کرده است تا پس از کشتن دوباره سهراب، آب شور کم نیاورد!
رخش، گاریکشی میکند
رستم، کنار پیادهرو سیگار میفروشد
سهراب، ته جوب به خود میپیچد
گردآفرید، از خانه زده بیرون
مردان خیابان، برای تهمینه بوق میزنند
و ابوالقاسم، برای شبکه سه
سریال جنگی میسازد
وای…
موریانهها به آخر شاهنامه رسیدهاند






