رنجِ کافی نبودن
- شناسه خبر: 71897
- تاریخ و زمان ارسال: 1 آذر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

الهام علیبخشی
اولین بار سر کلاس هنردرمانی متوجه شدم که «احساسِ کافی نبودن» چه رنج عمیق و بزرگی است. یکی از خانمها در یکی از جلسهها از ترس بزرگش گفت: اینکه مادرِ خوبی نباشد و برای فرزندانش کافی نباشد.
در واقع وقتی مربی کلاس از بزرگترین ترسمان سوال پرسیده بود، همین که نوبت به آن زن که رسید با آهی عمیق سر از نقاشیاش بلند کرده و از این ترس دردناک حرف زده بود و حرفش مرا شگفتزده کرد. در خودم فرو رفتم و فکر کردم که چرا یک مادر باید چنین فکری بکند؟ مگر ما بچهها چه رفتاری کردهایم که مادری بخواهد فکر کند برایمان کافی نیست؟
مادرِ من چند بار در طول زندگیاش چنین حسی را تجربه کرده است؟ و من با سختگیریها و قضاوتهایم، چقدر ناخواسته به این احساس او دامن زدهام؟
شاید اگر میدانستم پشت چهرهی مصمم مادر خودم هم چنین ترس و رنجی پنهان است، هرگز در برابرش نمیایستادم. هرگز رفتار دوستان و آشنایان را با او مقایسه نمیکردم و البته همدلانهتر با او برخورد میکردم.
این ماجرا گوشه ذهنم خاک میخورد تا اینکه اخیرا مطلبی خواندم دربارهی مردانی که وقتی از محل کار به خانه برمیگردند، دقایقی در ماشین مینشینند تا انرژیشان را جمع کنند و بتوانند وارد خانه شوند.
در ان متن نوشته شده بود که این کار مردان نه از سر بیعلاقگی به خانواده، بلکه بهخاطر همین حسِ ناتوانی و ناکافی بودن است، اینکه پدر یا همسر خوبی نیستند. اولین بار بود چنین چیزی میشنیدم.
بلافاصله احساس ناکافی بودن مادران به ذهنم رسید.
و دریافتم رنج ناکافی بودن، گستردهتر از آن است که فکر میکردم.
میان همهی احساساتی که زیر عنوان «رنجِ کافی نبودن» میگنجند، تنها یکی را در خودم شناخته بودم: اینکه گاهی فکر میکردم فرزندِ خوبی نیستم و برای پدر و مادرم کافی نیستم. این حس مرا عمیقا میآزرد. مخصوصا وقتی مورد انتقاد واقع میشدم یا از کار یا رفتاری در من ایراد گرفته میشد.
گاهی میخواستم همه چیز را فراموش کنم، از نقشِ «فرزند بودن» فاصله بگیرم، بروم جایی دورتر، مهاجرت کنم، ازدواج کنم، با دوستانم وقت بگذرانم و… و هرجایی باشم به جز میان خانوادهام، جایی که من یک فرزند ناکافی به حساب میآمدم! تا شاید این رنج دست از سرم بردارد.
اما هرگز به این فکر نکرده بودم که شاید دیگران هم همین احساس را داشته باشند. شاید برادری فکر کند برای خواهر و برادرانش کافی نیست، نقشی ندارد، مشکلاتشان را حل نمیکند و کسی روی او حساب نمیکند تا مشکلاتش را به او بگوید.
شاید مادری، پدری، یا بزرگِ خانواده نیز در سکوت، همین رنج را تجربه کنند. رنجِ مشترکی که در چهرهها پنهان میشود، اما در دلِ همهمان حضور دارد؛ امان از این رنجِ کافی نبودن.
اگر این را بدانیم شاید بتوانیم با قدردانی از خانوادهمان به آنان حس کافی بودن بدهیم.
اینکه سرمان را روی پایشان بگذاریم، از روزمان برایشان بگوییم، درباره مشکلاتمان از آنها مشورت بخواهیم، درباره تصمیماتمان مشورت بگیریم، گاهی یک شاخه گل بیمناسبت هدیه بدهیم و برای بودنشان در زندگیمان از آنها تشکر کنیم. از غذایی که پختهاند تعریف کنیم. از اینکه خانه گرمی در زمستان داریم و برای اینکه ملحفههای تخت تمیز و اتوشده است، یا برای پول تو جیبی که سالهای سال به خاطر کار کردن پدرمان از او گرفتیم و اینکه توانستیم درس بخوانیم از آنها تشکر کنیم.
شاید همین کارهای ساده، تاثیرات عمیقی بگذارد و مرهمی شود بر این رنج بزرگ و بسیارِ کافی نبودن!





