خاطرهبازی در قزوین قدیم
- شناسه خبر: 65757
- تاریخ و زمان ارسال: 11 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
حدود ساعت ۲۳ شامگاه ۱۰ شهریور ۱۳۴۱ وقتی زلزله بوئینزهرا را لرزاند و ویرانی زیادی به بار آورد، تا کیلومترها دورتر و حتی قزوین نیز لرزید و در برخی نقاط خساراتی نیز به بار آورد.
آن موقع مهوش دختربچه کوچکی بود ساکن یکی از خانههای کوچه «صدیق»؛ کوچهای که یک سرش به خیابان پهلوی (خیابان امام(ره) فعلی) در جنب عمارت طوطی راه داشت و سر دیگرش به ضلع غربی سبزهمیدان میرسید.
برای مهوش خردسال که تصوری از زلزله نداشت آن اتفاق خاطرهای شد از قزوین قدیم، او خاطره آن روزها و این زلزله را برای روزنامه ولایت قزوین تعریف میکند که در ادامه میخوانید.
*****
خانه ما انتهای یکی از بنبستهای کوچه صدیق بود و درست دیوار به دیوار خانه ما، خانه «مش قربان» قرار داشت.
خانه مش قربان بعد از در ورودی با یک دالان طولانی به حیاط میرسید و از آنجایی که منزلش زنگ نداشت، یک سیم وصل کرده بودند به بیرون در و آن سر سیم از داخل همین دالان میرسید به حیاط. وقتی ما آن سیم را میکشیدیم، زنگولهای به صدا درمیآمد و اهالی خانه را خبر میکرد.
آن موقع هنوز نگهداری احشام در شهر ممنوع نبود و مش قربان در خانهاش یک گاو بزرگ نگه میداشت که کلی شیر میداد و ما و بعضی اهالی محل از او شیر میخریدیم.
اغلب کوچههای شهر مثل کوچه ما و مش قربان تنگ و باریک بودند با دیوارهای کاهگلی بلند.
سر کوچه و درست در ورودی کوچه صدیق از سبزهمیدان، منزل آقای «رسولی» قرار داشت؛ خانه بزرگی که چند حیاط و گودالباغچه داشت.
وقتی زلزله زمین زیر پا و سقف بالای سرمان را لرزاند، همه ما فرار کردیم و این کوچههای باریک ـ که انگار آن روز طولشان چند برابر شده بود ـ را دویدیم و به سمت سبزهمیدان آمدیم.
بعد از چند ساعت نگرانی و ترس، خانوادهها تصمیم گرفتند شب را در همان سبزه میدان بگذرانند. اغلب ساکنان اطراف سبزهمیدان رختخوابهایشان را آوردند و شب را همانجا ماندند. به ما بچهها خیلی خوش گذشت، با هم بازی میکردیم و خوش بودیم.
میدان باشکوه شهر؛ سبزهمیدان
آن موقع ساختمانها اغلب یک طبقه و بعضی نهایتاً دو طبقه بودند و از همین سبزهمیدان کوههای شمال شهر پیدا بودند.
دورتادور سبزهمیدان نردههای کوتاهی بود و درشکهها دور میدان حرکت میکردند. آن موقع تازه تاکسیها وارد شهر شده بودند و شمارههایشان یکرقمی بود. نهایتاً سه یا چهار تاکسی فیات به تازگی در شهر دیده میشدند و آنقدر که گران بودند، هرکسی سوار آنان نمیشد. هنوز وسیله حملونقل عمومی اصلی همین درشکهها بودند که گاهبهگاه از اطرافمان رد میشدند و صدای نعل اسبهایشان روی سنگفرشها، موسیقی آن شب و روز بعد ما بود.
درشکهها سمت موزه فعلی شهر، در ضلع جنوبشرقی توقف میکردند و از آنجا مسافران را تا مسیرهای دور حمل میکردند. آن روزها درشکه شهردار، تنها درشکه دو اسبه شهر بود. بزرگتر بود، سایهبان بلندتر و ارتفاع بیشتری داشت و با رنگ تیرهاش از دور که پیدا میشد توجه همه را جلب میکرد.
وسط سبزهمیدان یک دکه بستنیفروشی بود به نام «صابری».
آقای صابری یک پسر بامزهای داشت که اغلب همراه پدرش بود.
نادری؛ کوچه یا خیابان؟
مهوش یادش هست که نادری آن موقعها کوچه باریک و بلندی بود که تا بیمارستان بوعلی ادامه داشت. امروز میداند که بیمارستان در جنگ جهانی دوم ساخته شده بود و پشت آن قبرستان بود و در کنار مسجد سوختهچنار هم قبرستان و یک خانه پیشآهنگی واقع بود.
همان سالها نادری در حال تعریض بود.
خانهها یکییکی در حال تملک و شکافتهشدن و تخریب بودند؛ خانه دکتر سررشتهداری، عطارها، مهندس لامعی، گلابگیر، رسولی و بسیاری خانههای دیگر آن سالها در جریان این خیابانکشی تخریب شدند و از بین رفتند.
بعد از این تخریب، ابتدای نادری بانکی به نام «عمران» را ساختند؛ بانکی خصوصی که بعدها به همراه چند بانک خصوصی دیگر در بانک ملت ادغام شد.
نمای بانک در طبقه اول تمام شیشه بود و بالای شیشههای بانک دو پنجره گرد داشت که مردم به آن ساختمان «بانک دو چشم» میگفتند. این بانک وامهای بدون بهره میداد.
ضلع شمالی؛ نادری تا فردوسی
در ضلع شمالی بین خیابانهای نادری و فردوسی دو کوچه بود.
از ابتدای نادری تا اولین کوچه؛ یعنی کوچه آرازی ساختمان دوطبقهای بود که با یک پله مارپیچ به طبقه بالا راه داشت، طبقه بالا باغ وحش بود.
همان سالها در جریان تعریض کوچه نادری و تبدیل آن به خیابان، این معبر در سبزهمیدان از سمت ضلع شرقی تخریب شد و ساختمان بزرگ باغوحش ـ که طبقه پایین آن مغازههای مختلف مثل عطاری هاشمیان، قصابی و اتوشویی بودند ـ به طور کامل از بین رفتند.
اتوشویی درست کنار کوچه آرازی بود.
آن موقع اتوشویی تکنولوژی جدیدی بود و برای مردم تازگی داشت. قزوینیها هم با طنازی به کسی که کار اتوشویی میکرد میگفتند: «کت پُغ میدد.»
اما تمام روز از لولهای در پیادهروی جلوی اتوشویی بخار همراه با یک صدای عجیب و غریبی خارج میشد که در سکوت آن روزها در خیابان وسیع و خلوت میپیچید و برای مهوش و خانوادهاش و اهالی محل که عادت به شهرهای پرسروصدا و پر ترافیک نداشتند، بسیار اذیتکننده بود.
بعد از ساختمان باغوحش، کوچهای بود که مطب دکتر «آرازی» سالها در این کوچه قرار داشت.
این کوچه عمود بود بر کوچه «رهبری» که فردوسی را به نادری وصل میکرد. مهوش تعریف میکند که خانه یکی از فامیلهایشان هم در همان کوچه بود که آنها هم بعد از زلزله آمدند و شب را پیش آنان ماندند.
مدرسه سپهر دخترانه بود. یک خانه قدیمی که بعدا خراب شد. مهوش به این مدرسه میرفت. کمی بالاتر، کوچه بنبستی در کنار بانک سپه قرار داشت. دکتر «فرشل» و بعدها پسرش دکتر «فلیپ» پزشکان روسی و ارمنیتبار که سالیان سال در ایران زندگی کردند و بیشتر مردم شهر از آنان و خدماتشان به نیکی یاد میکنند، داخل همین کوچه بنبست مطب داشتند. هرچند بعدها خانه و مطبشان توسط بانک سپه خریداری شد و بخشی از ساختمان بانک شد و امروز هیچ اثری از آن نمانده است.
در ضلع شمالی و نرسیده به خیابان فردوسی یک بستنیفروشی بود که بستنیهای خوبی داشت و مهوش و برادر و خواهرانش اغلب از او بستنی میخریدند.
ضلع غربی؛ پاتوق لاتهای محل
از سر کوچه نادری در ضلع غربی سبزهمیدان یک نانوایی، بقالی، دوچرخهسازی، اتوسیر، و یک قهوهخانه و کتابفروشی اقمشه واقع بودند.
قهوهخانه در کنار گاراژ بود و مهوش در عالم کودکی یادش هست که دو مجسمه بزرگ رستم و سهراب در قهوهخانه بود که ارتفاعشان تا سقف میرسید.
قهوهخانه معروفی بود که فردی به نام «سید هاشم» هفتهای یک روز در آن نقالی میکرد و مهوش وقتی از مدرسه به خانه میآمد، دیده بود که مردم آنجا برای شنیدن نقالی جمع میشوند. پسربچهها هم برای تماشای مجسمهها جلوتر میرفتند؛ دستانشان را دو طرف چشمانشان میچسباندند روی شیشه و به این بهانه در داخل قهوهخانه مجسمهها را تماشا میکردند.
گاراژ «تهران سیر» بعدها نامش به «اتوفردوسی» تغییر کرد؛ گاراژ بزرگی بود که ماشینهای بزرگ آنجا جا میشدند، در واقع یک کاروانسرا بود که دورتادورش حجره بود و همان موقعها هم تقریبا تبدیل به یک خرابه شده بود.
ماشینها برای سوار کردن مسافران به نوبت در ورودی گاراژ توقف میکردند.
همانجا در یکی از حجرههای سمت کوچه صدیق بلیتفروشی بود و درست روبرویش قهوهخانه و دفتر گاراژ قرار داشت. مسافران بعد از گرفتن بلیت از دفتر گاراژ سوار اتوبوس میشدند، اتوبوسها ببشتر بنز بودند.
اهالی قدیمی یادشان هست که در قزوین بدترین ماشینها برای گاراژ زعفرانیه در نزدیکی مسجد «آسیدعلی» بود که به قول قدیمیها ماشینهایش خیلی درب و داغان بودند، بهترین ماشینها هم برای گاراژ طهماسبی بودند که در همان خیابان پهلوی قرار داشت.
کتابفروشی اقمشه کنار داروخانه ابوترابی بود که داروخانه درست سر نبش و طبقه پایین تلفنخانه بود.
همان حوالی یک جگرفروشی هم وجود داشت که پاتوق لاتهای محل بود و برای بچهها ترسناک بود؛ بعضی از مقابل این جگرکی بهدو میگذشتند یا مسیرشان را تغییر میدادند تا چشمشان به چشم سبیلوهای داشمشتی داخل جگرکی نیفتد، چون قبلاً چند باری هم اینجا شاهد دعوا و چاقوکشی بودند.
سر خیابان پیغمبریه کمی قبل از هتل ایران یک کیوسک روزنامهفروشی بود که مهوش و برادرش هر هفته از آنجا کیهان بچهها میخریدند.
خطر زلزله از سر گذشت
صبح یک روز بعد از زلزله، چندین ماشین بزرگ در انتهای خیابان طالقانی دیده شدند، ماشینها که نزدیک میشدند مردم هم خبردار میشدند.
چند دقیقه بعد، جمعیت زیادی از مردم در سبزه میدان دور یکی از ماشینها جمع شدند.
مهوش میگوید ما از دور شنیدیم که «آقا تختی» اینجاست و او مواد غذایی و وسایل مختلف را برای کمک به زلزله زدگان آورده و به بوئینزهرا میبرد. مردم خیلی خوشحال بودند از این کار او و بیشتر برای دیدن جهان پهلوان به میدان آمده بودند.
از آن به بعد ما به خانه برگشتیم و سفر ما به میدان اصلی و زیبایی شهر تمام شد و با وجود اضطراب بزرگترها از وقوع مجدد زلزله اما برای ما بچهها خاطرات جالبی از شهر در اوایل دهه ۴۰ در ذهنمان ماند، خاطراتی که دیگر تکرار نخواهد شد.
حالا بعد از چندین سال که از زلزله بویینزهرا میگذرد مهوش هر زلزلهای که در هرکجا اتفاق میافتد، یاد دوران کودکیاش و خوابیدن کنار نردههای سبزهمیدان میافتد.












