توانمندیهای پیدا و پنهان عارف
- شناسه خبر: 93253
- تاریخ و زمان ارسال: 13 مهر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :
وجیها… شیخی
استعداد نهفته و پنهان اندرون عارف بدور از تمامی گمانهها، بدون اغماض یک اصل قطعی و واقعی است و آراستگی به هنر خوانندگی و خطاطی، شعر و موسیقی وی بیانگر این واقعیت انکارناپذیر است که اگر این استعداد کشف و ترغیب و تربیت میشد قطعا عارف یکی از نوابغ عصر خود قلمداد میشد؛ و به نقطه کمال حیات خود میرسید و این توسعه و کمال یافتگی میتوانست در تمامی زمینههای فرهنگی و هنری به او کمک کند. متاسفانه فقدان و فقر چنین حمایتی اینهمه هنر و فرهنگ را در وجود او کال و نارس نگه داشت و از وی هنرمندی منزوی، عصبی و باز به قول قزوینیها بد قلق ساخت. و این عامل و فاعل باعث شد عارف با یک زندگی چالشزا و جدالانگیز و با هنری پر حاشیه وارد دنیای زندگی شود؛ با چنین سرودهای میتوان به صراحت اعتراف و اذعان کرد:
به مرگ دوست مرا میل زندگانی نیست
ز عمر سیر شدم مرگ ناگهانی نیست
این اعتراف صریح و رک موید این امر است که عارف فهمیده و درک کرده بود با چنین شرایط و عواملی، زیستنِ عادلانه و عاقلانه وی مورد بحث و چالش است. و براساس این تردید و ابهام مرگ عارفانه را مطلوبتر از زندگی پر تنش میدانست. قطعا شکوه و شکایت عارف از زندگی یک امر بدیع و کلامی نیست. عملا عارف بدلیل انباشت درد، عصبیت و ناسازگاریهای پیرامونش برای فرار از مرگ تدریجی به مرگ طبیعی رویکرد نمود و به قول فرخی شاعر همعصرش که گفت:
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
البته این یک تنش و چالش ذاتی نبود که عارف را به سمت و سوی انتحار هدایت میکرد؛ فقدان یک تربیت اصولی و منطقی بود که در ذهن و وجودش انباشتی از ناملایمات را فراهم آورده و بر دوش عارف سنگینی میکرد.
عارف از ابتدای حیات خویش بر لبهایش لبخند را کُشت و بیلبخند با اندوههای تلانبار شده جسد نیمرده و از جان خستهی خود را بر دوش کشید و به خلق چنین شعری تصویر زندگی را ترسیم کرد:
همیشه فکر من از بهر روح مردهی من
به غم نشسته و در این عزا سیهپوش است
وی این تلخ گذشت عمر را نه توانائی رفع و رجوع داشت نه تحمل حمل و مدام در فغان و ناله میگفت:
مرا که عمر به تلخی گذشته میدانم
که از گذشته توان برد پی به آینده
او سیهبختی و بدبختی خود را از بدو ورود به هستی تجربه و لمس کرده و قطعا به این اشراف و آگاهی رسیده بود که زخمهای مداوا ناپذیر او هرگز او را رها نمیکند. حال پیوند او با رنج و درد و اندوه با آنهمه پتانسیل و استعداد ذاتی و نهفته و کشاکش وی با آنها او را در میانسالی زمینگیر کرد و نگذاشت تمامی استعدادهای نهفتهاش را کشف و خلق کند و خودش با اذعان صریح و بیمقدمه میسراید:
عمرم گهی به هجر و گهی در سفر گذشت
تاریخ زندگی همه در درد و سر گذشت
او خود معترف و معتقد است زندگی صائب وی قربانی شکستها و ناکامیهای فرارویش گردیده و او را از پای در آورده وگرنه با آنهمه ثروت و استعداد خدادادی میتوانست به بسیاری از آمال و آرزوهایش دست یابد و آنها را کشف کند و به جامعه هنری و فرهنگی تقدیم نماید. ولی این جدال فرسایشی و سازمان یافته هرگز به وی اجازه نداد تا آنچه در بنیاد و نهادش بود به منصهی ظهور بکشاند و اندوختهها و سرمایههای فرهنگی و هنری خود را آنگونه که مطلوب بود به مخاطبان خود عرضه کند، همانگونه که حضرت حافظ فرمود:
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد
با تمامی تفاسیر و تعابیر، عارف همیشه غصهدار و داغدار و اندوهناک، سرودههای منحصر بهفردی به جامعه فرهنگی با چنین نابسامانی روانی و روحی تحویل داده که در نوع خود مورد تدبر و تامل است و میتوان با عنایت به چنین امری او را ستود. بیشک شکوه مدام عارف که در اکثر اشعارش تبلور دارد بیانگر این رنجش خاطر اندرونی اوست آنجا که با آن لهجه رک گوی قزوینی خود میسراید:
محیط گریه و اندوه و غصه و محنم
کسی که یک نفس آسودگی ندیده منم
این نفرین و سرزنش درونی و بیرونی عارف منبعث از رنج و ملال متراکم در وجودش بود که او را به مرز عصبیت هدایت میکرد و همیشه او را بد مزاج و بد احوال به فغان ناله وا میداشت، و شکوه از زندگی مینمود و به عالم و آدم بهدیدهی تردید و شک مینگریست. عارف با تمامی زخمهای در سینه تلالانبار شدهاش برای رسالت فرهنگی و مبارزه برای آزادی دست از پا نمیشناخت تا آنجا پیش رفت و تصنیف شدیدالحنی بر علیه نایبالسلطنه سرود با مضمون:
شد چو ناصرالملک مملکتدار
خانه ماند و اغیارلیس نفس فیالدار
زین سپس حریفان خدا نگهدار
من دگر به میخانه میگردم
خوشبختانه عارف باتمامی مشکلات روحی و اندوههای درونی در مبارزه قلمی بر علیه استبداد و آگاهی توده پرچمدار این جنبش بود و آزارهای متعددی از طرف اهالی قدرت هم متحمل شد و به دستور ظل السلطان تازیانههای استبداد قجری را نوش جان کرد.



