در گلهای داوودی غرق نشو پسر!
- شناسه خبر: 67361
- تاریخ و زمان ارسال: 1 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در گوشهای از این شهر جبون، کودک یتیمی ایستاده است. کودکی با چشمانی که چون دو چشمه تشنه، انتظار جرعهای مهربانی میکشند و قلب کوچکش، آرام و بیصدا، برای کیف و دفتر و مدادرنگی میتپد. پسرک پشت پنجره دنیا ایستاده و تماشا میکند که چگونه دیگران به استقبال مهر میروند و او تنها مانده است؛ تنها با آرزوهای کوچکش.
یک نفر، راه رضای خدا در گوشش نجوا میکند: زیباترین نقاشیها در دل دفترهای تهی کشیده میشوند و شکوهمندترین قصهها از مدادهایی نوشته میشوند که وجود ندارند. پس تو ابری هستی که میتواند با قطرههای اشکش، رنگینکمان بیافریند و خورشیدی که حتی اگر تنها بماند، نورش را به جهان میبخشد.
این رسم نانوشته دنیاست که جهان گاه در سکوت، بهترین نواها را میآموزد و تنهایی، گاه بزرگترین همنشین رویاهاست. پس تو ای پسرک مغموم! آنقدر قوی هستی که با انگشتان کوچکت، بر خاک خشک نومیدی، گلهای امید بکاری و آنقدر صلابت داری که باور کنی هر ستاره آسمان، چشمی است که بر تو میدرخشد و هر نسیم صبحگاهی، پیامی است برای صورت نحیف تو.
مهر بیرحمتر و سنگدلتر از گذشته میآید و با خود هزاران کلید رنگی میآورد تا قفل درهای بسته را بگشاید. شاید امروز کیف و دفتری در کار نباشد، اما فردا روزی است که تو قد خواهی کشید، از پلکان رستگاری بالا خواهی رفت و برای کودکانی دیگر، آسمان را به رنگ مدادرنگیهایت درخواهی آورد.
دوام بیاور پسر قرارهای نیامده و نصفالنهارهای از قلم افتاده. دوام بیاور، جهان با همه جنگجوییاش گوشهایی برای شنیدن آهنگ قلب تو دارد.
تا همه ما در پاییز
در گلهای داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد میآید و میرود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشتهام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب میشود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمیکردی و میرفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره میکند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکردهام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کمکم تو را فراموش کنم…







