تموز بیسایه در پایتخت صفویان!
- شناسه خبر: 87349
- تاریخ و زمان ارسال: 3 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
کهنشهری که تاریخ را بر شانههای خود حمل میکند در تموز گرم این حوالی حال خوشی ندارد. شهری که روزگاری پایتخت صفویان بود و از دل کوچههایش، عطر فرهنگ، هنر و تمدن به مشام میرسید اینک در هیاهوی کر کننده توسعه و گسترش کاریکاتوری، انگار سهم شهروندانش از آرامش، هر روز کمتر از دیروز میشود.
سوال ساده و سلیس است. شهری با صدها هزار شهروند، عصرهای تابستان را چگونه به شب برساند؟ خانوادهها کجا پناه ببرند تا ساعتی از خستگی روزگار فاصله بگیرند؟ اگر پارک جنگلی فدک نباشد، چند نشانی دیگر میتوان برای استراحت مردم سراغ گرفت؟ اگر پارک ملت سالخورده، با همان درختان قدیمی و نیمکتهای خاطرهانگیزش هنوز بار سنگین تفریح شهر را بر دوش نکشد، قزوین چه مأمنی برای فرار از گرمای تابستان خواهد داشت؟
شهر فقط خیابان، پل و برج نیست. شهر جایی است که کودکان باید در آن بدوند، سالمندان در سایه درختانش نفسی تازه کنند و خانوادهها بیدغدغه چند ساعتی را کنار هم بگذرانند. شهری که به قدر کافی پارک نداشته باشد، انگار بخشی از روح خود را گم کرده است.
قزوین سالهاست با زخمی ناسور دستوپنجه نرم میکند. باغستانهای تاریخی این میراث سبز و بیبدیل، هر روز تشنهتر و رنجورتر از گذشته میشوند. درختان پسته و بادامی که روزگاری ریههای شهر بودند امروز خود به نفس افتادهاند. آیا در چنین روزگاری نباید ریههای تازهای برای این شهر ساخته شود؟ آیا سزاوار نیست که در کنار حفظ باغستانها، بوستانها و فضاهای سبز جدید نیز جان بگیرند تا هوای تازه در رگهای قزوین جاری شود؟
شهروندان این دیار حق دارند عصرهای گرم تابستان را زیر سایه درختان سپری کنند، صدای خنده کودکانشان در پارکهای بزرگ طنینانداز شود و آخر هفتهها برای یافتن گوشهای آرام، ناچار نباشند تنها به فدک بروند.
قزوین، شهری با پیشینهای به بلندای تاریخ است. اما گذشته باشکوه، بهتنهایی آینده را نمیسازد. امروز این کهنشهر بیش از هر زمان دیگری به نفس کشیدن نیاز دارد. به بوستانهای تازه، به فضاهای عمومی گستردهتر و به تصمیمهایی که زندگی را برای مردمش دلپذیرتر کند.
کاش مدیریت شهر، اندکی از هیاهوی سیاستزدگی و رقابتهای بیحاصل فاصله بگیرد و بیش از آنکه به معادلات قدرت بیندیشد، به حال و روز قزوینی فکر کند که هر صبح در ترافیک نفس میکشد و هر غروب زیر رگبار هوای آلوده، سهمش از آسمان آبی کمتر از همیشه میشود. قزوین دیگر آن دیار خوشآبوهوای سالهای دور نیست و ریههایش از دود خستهاند و باغستانهایش هر روز خاموشتر از دیروز نفس میکشند. این شهر بیش از هر پروژه نمایشی به درخت، به بوستان، به سایه و به هوایی نیاز دارد که زندگی را دوباره در کوچههایش جاری کند. شاید بزرگترین خدمت به پایتخت کهن صفویان، همین باشد که دوباره اجازه دهیم مردمش دمی با آرامش نفس بکشند.
دوست دارم
در این شب دلپذیر
عطر تو
چراغ بینایی من شود
و محبوبه شب راهش را گم کند
دوست دارم
شب، لرزان از حضورت
پایش بلغزد
در چالهای از صدف که ماهش میخوانند
و خنده آفتاب دریا را روشن کند
اما نه آفتاب است و نه ماه
عصرگاهی غمگین است
و من این همه را جمع کردهام
چون دلتنگ توام…








