تاریخ بر سنگفرشها قدم میزد
- شناسه خبر: 86394
- تاریخ و زمان ارسال: 20 تیر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
ساعت به وقت اندوه. خورشید هنوز نیامده است. این روز جگرسوز را شاید تقویم نشناسد، اما این جماعت، بیاعتنا به تقویم رد تاریخ را روی سنگفرشهای داغ رج میزنند.
نه، این مستطیل غرقه در روشنایی، تابوت نیست. این تکهای از یک حقیقت بزرگ است که میان دستها دست به دست میچرخد.
مردم سیلآسا از هر کوی و برزن آمدهاند، برای نشاندن رد پای خود بر قلب خاک. اشک در قاب چشمها لانه کرده، اما هیچکس تا نشده است. انگار اشک وزنهای است که قامت را راستتر میکند. انگار سوگ زرهی است که رو به جلو میدوزند. دستهایی که اینجا بالا میروند نه فقط برای بدرود، که برای نشان دادن ارتفاع یک باور به ابرها طعنه میزنند. سینهها طبلهای بیصداییاند که ضربآهنگ یک نسل زخمی را مینوازند.
همه آمدهاند. اما هیچکس شبیه دیگری نیست. پیر، جوان، خرد و کلان هر کدام روایتی متفاوتند از غم در غم آشیان وطن. با این وجود در میان این همه تفاوت و تباین، یک نوا مشترک است: «ما هنوز ایستادهایم.» برخی با چشمانی که باران را به خیابان آورده، برخی با مشتهایی که گرهشان محکمتر از همیشه است. اما هیچکدام برنمیگردند. هیچکدام عقبنشینی نمیکنند. انگار که زمین زیر پاهایشان شعلهور شده است.
اینجا به وقت لابه، اندوه چهره دیگری دارد. چهره یک تصمیم بزرگ و بیبازگشت. درست شبیه کسی که دارد از دردانهاش جدا میشود، اما خوب میداند که این فصل، کم از وصل ندارد.
اینجا پیکر ماه از سنگینی معناهایی که روی دوشش نشسته در میان دستها سبک میشود. انگار که این جسم بیجان هنوز حرف میزند. هنوز فرمان میدهد و هنوز مسیر را نشان میدهد.
جمعیت موجوار پیش میرود اما هیچکس، هیچکس در این موج، غرق نمیشود. چرا که آب اگر به کام تشنه لبی برود به او جان میبخشد… و این سیل انسانی، هر قطرهاش تشنه یک جرعه از آن حقیقت محض است.
نه، این وداع یک تن نیست. این تجدید میثاق هزاران تن است با یک راه. راهی که در خون این پیکر تپش دیگری یافته و حالا در رگهای یک سرزمین میتپد. مرگ وقتی با عزت گره بخورد، دیگر پایان نیست و آغاز یک حضور تازه است. حضوری که در نگاهها، در قدمها و در ضربان قلبها ماندگار میشود.
اینجا به دقیقه اکنون همه میدانند که این صاحب این تابوت نمرده است. او تازه به جمع زندهها پیوسته، به شکل یک خاطره مقدس… و خاطره وقتی با خون عجین شود دیگر فراموششدنی نیست. میشود ریشه. میشود شاخه. میشود سایه همیشهسبز. گریهها نه برای خاک، که برای آبیاری همان ریشههاست و اشک، بیمداهنه اعلام تداوم است. این جماعت با تنپوش سیاه با همان اشکها و با همان آهها دارند پیمانی تازه میبندند. پیمانی که با دلها امضا میشود و با نگاههای سوزان.
حالا دیگر مهم نیست که این پیکر کجا آرام خواهد گرفت. مهم این است که این پیام کجا بیدار خواهد شد. چرا که اگر یک پیام، در دل یک ملت بنشیند هرگز نمیمیرد. حتی اگر تمام تابوتهای جهان خالی شوند… و این مردم، این قبیله تشنه حقیقت، تازه فهمیدهاند که مرگ ابر انسانها، تولد یک اسطوره همیشه جاری است. اسطورهای که در کوچهها، خیابانها، نگاه کودکان و آه پدران جاری میشود… و تا وقتی که یک قلب میتپد، یک دست بالا میرود و یک نگاه رو به آسمان میدوزد.
این اسطوره زنده خواهد ماند. زندهتر از هر تن، ماندگارتر از هر خاک. پس این تشییع نیست. اعلام همیشگی این جمله است که «ما هستیم.» در برابر جور، سکون، سکوت و نسیان… ما هستیم با اشکها و خشمها عهدها و ایستادگیهایمان تا همیشه.
هر چند شکستهایم در ماتمتان
در شعله نشانده جان ما را غمتان
در روز نبرد مرگمان باد اگر
از شانه ما فرو فتد پرچمتان…







