«بیروت 75» روایت مردمانی که پیش از فاجعه زندگی میکردند
- شناسه خبر: 84958
- تاریخ و زمان ارسال: 25 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
ما هرگز در ترسناکترین کابوسهایمان هم خواب جنگ را نمیدیدیم. جنگ شبیه مرگ و بیماری و عزا برای همسایه بود و ما قرار بود تا ابد در صلح و امنیت و سلامت زندگی کنیم. ما میخواستیم مثل سایر شهروندان در جهان در دنیایی منطقی عمر بگذرانیم و زندگی بسازیم و خیالپردازی کنیم. اما افسوس که این تصویر در خاورمیانه تصویری فانتزی و آرزویی دور دست است. روزهایی گذشت و ما جنگ ندیدهها، با صدای موشک و جنگنده و انفجار شبها را به صبح رساندیم. روزهای ندیده و تجربیاتی هالیوودی را دیدیم و ترسهای بزرگ عمرمان را زندگی کردیم. برای من غزه جایی از جهان بود که زیستن در آن شبیه زندگی در لبه پرتگاه بود. تو زندهای و غذا میخوری و فیلم تماشا میکنی و شاید این زندگی تا چند لحظه دیگر ادامه داشته باشد. ساکنان غزه کسانی بودند که با آگاهی در لبه باریک مرگ و زندگی، نفس میکشیدند و ازدواج میکردند و بچهدار میشدند. جنگ فرصتی برای درک معنای زندگی در غزه بود؛ که بدانیم در این جغرافیا باید عادت کنیم که زیر موشک باران باید عاشق شد و کتاب خواند و زندگی را ادامه داد.
ما در ایران «غاده سمان» را با اشعار عاشقانهاش میشناسیم. ادیبی عرب زبان که در اشعار خود عشق، خشم و غمی را که نسبت به سرزمین و جغرافیای خود دارد، به زیبایی بیان کرده است. شهرت غاده سمان در جهان عرب بیشتر به آثار منثور او مربوط است و این کتاب نخستین رمان او محسوب میشود. او در این کتاب راوی زندگی پنج مهاجر عرب زبان به بیروت پیش از آغاز جنگ خانمانسوز داخلی در این کشور است. بیروت که زمانی عروس خاورمیانه بود و بسیاری برای کار و تفریح راهی این سرزمین میشدند، با شروع درگیریها داخلی پانزده ساله مسیر پرشتاب نابودی را طی کرد. سرنوشت این مهاجران نیز مانند بیروتِ جنگزده شوم و تاریک بود و رنج جغرافیایی که ساکن آن بودند، زندگیشان را نیز متحول کرد. بیروت هنوز هم عروس خاورمیانه است، شبیه کینتسوگی؛ زخمی و آسیبدیده اما مطلا و همچنان زیبا.
در متن کتاب میخوانیم: «هیچ یک از پنج مسافر با هم حرفی نزدند. تکتک در خاموشی خویش سر فرو کردند. هر یک اخترک تنهایی بود، هر چند همه در یک فلک میچرخیدند. چشمهای یکیکشان دوخته به آن جنگل سنگی بود که پیشرویشان گسترده ـ بیروت. هر یک به چشم خود به این شهر مینگریست. یک بیروت نه، پنج بیروت بود. فقط راننده بیاعتنا و خونسرد بود، درست مانند فرشته مرگ. در ورودی بیروت چند دستفروش زیر درختها پخشوپلا بودند. چشم فرح در آن پرتو تابناک به کالاهای شگفت آنها افتاد. کیسههای نایلونی پر آبی را که ماهیهای کوچک رنگینی در آنها شنا میکردند، به شاخههای درخت آویخته بودند. چنان بود که گویی ماهیها در نوری شفاف شناورند. دل فرح سخت گرفت. زندانهای شفاف ماهیها در دل شب به چشمش فانوسهای مرگ بودند. ناغافل واژگانی را بر زبان آورد که دانته بر دورازه دوزخ نوشته بود: ای که به اینجا پای مینهی، از هر آرزویی دست شوی!»

