به بهانه ۱۵ خرداد
- شناسه خبر: 36374
- تاریخ و زمان ارسال: 13 خرداد 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

یوسف کرمی ـ فعال سیاسی باورمند به اصلاحات ساختاری
ما در مقطعی از تاریخ روحانیت قرار گرفتهایم که پاسخ به یک پرسش اساسی شاید نه تنها خالی از لطف نباشد، بلکه به عنوان یک ضرورت و علتالعلل تمامی ناکامیهای پیشرو، باید مورد توجه قرار گیرد و آن پرسش این است که «چرا گفتمان روحانیت هزار ساله تشیع در ظرف کمتر از پنجاه سال دچار چنان تضعیف و تخفیفی شده که نه تنها مرجعیت خود را از دست داده، بلکه دیگر چندان در گفتار و گفتمان جاری جامعه، محلی از اعتنا نداشته باشد؟»
این پرسش از اهمیت بالایی برخوردار است، این که چرا بنای امید هزار ساله مردم به این صنف در این مدت اندک فرو ریخت؟ و آیا ترمیم این بنای زلزله زده دوباره ممکن خواهد بود؟
اما اینکه اعتبار روحانیت با این سرعت فرو ریخت؟ آیا واقعا همه این آسیبها از ناتوانی و ناکارآمدی روحانیت در عرصه سیاست نشأت گرفته؟! که باید آن را حاصل بیتدبیری یا کم تدبیری دانست، یا اینکه دلایل رویکردی را هم باید به دلایل عملکردی اضافه کرد. به نظر میرسد رابطه مستقیم و همافزایی این دو هم محل تردید نباشد اما قطعا در تراتب آنها، تاثیرگذاری رویکرد نسبت به عملکرد موسع و موثرتر خواهد بود. زیرا از آنجائی که دلایل رویکردی در حیطه تأثیر، مقدم بر دلایل عملکردی است، عدم اشراف و تباین رویکرد بر الزامات عرصه عمل، خود به مثابه از قضا «سرکنگبین صفرا فزوند» است. این تفاوت و تناقض را که به منزله شکاف بسیار موثر بین این دو یعنی رویکرد و عملکرد خواهد بود را نباید کم اهمیت دانست. شکافی که پیشینه هزار ساله روحانیت را به چالش جدی فرا میخواند. همانطور که بیان شد، آیا این آسیب صرفا حاصل بیتدبیری و ناکارآمدی آنها در عرصه مسئولیتها است؟ یا اینکه نه، دلیل مهمتری را هم باید در این ناکامی دخیل دانست؟ با اندکی تامل در شیوه و حیطه زیستی تاریخی روحانیت، به سهولت میتوان این عامل مهم ناکامی روحانیت را تحت عنوان «زیست حاشیهای» دریافت. به نحوی که میتوان زیست حاشیهای روحانیت نسبت به متن را در طول تاریخ به استثنای سال ۵۷ به بعد دانست. تا زمانی که قدرت سیاسی در ید روحانیت قرار نگرفته بود این شکاف متن و حاشیه نه تنها منشاء آسیب نمیشد بلکه برای روحانیت دارای مزیت و مواهبی هم بود. اما پس از پنجاه و هفت (57) قاعده بازی تغییر کرد. شاید این پرسش مطرح شود که پس این همه تأثیر وسیع سیاسی و اجتماعی روحانیت در طول تاریخ را چگونه میتوان تحلیل کرد؟ با کمی تامل باید پذیرفت که این همه تأثیر، حاصل قوت فکری و معرفتی روحانیت در پاسخگویی به پرسشهای اساسی جامعه نبوده، بلکه همه این موقعیتها و تأثیرگذاریهای مثبت و منفی آنها را باید تنها از اقبال مردم به واسطه ساحت اعتقادی خود مردم دانست، (که خود بحث مفصل دیگری است). البته در اینجا منظور از حاشیه به معنای تضییع حق و حقوق و طرد شده از متن نیست، بلکه اتخاذ اختیاری شیوهای متفاوت از زیست متن مدنظر میباشد. اینگونه زیست به هر دلیلی که باشد خواه ناخواه فرهنگ، اعتقاد، دانش، ارزش، هنجارها و پویایی خاص خود را خواهد داشت. یکی پنداشتن این دو محیط با متعلقات خود به صرف قرار داشتن در جغرافیای واحد، خطای پر پیامدی است و استقلال این دو محیط هم نباید تنها تحت شعاع نگاه عدالت طلبانه قرار گیرد. چون اگر چنین باشد لزوما تلاشها باید در مسیر توافق و تلفیق آنها باشد نه اینکه تقابل و در نتیجه حذف یا تفوق یکی بر دیگری مدنظر قرار گیرد. البته منظور ما از روحانیت همه آن صنف نیست، بلکه تنها آن بخش از روحانیت مورد خطاب است که واقعا دغدغه دین داشته و در این راستا بسیار هم کوشا بوده و حداقل خبط و خطاش را، به سهولت نمیتوان عامدانه دانست. اما باید دید مشکل از کجا پیدا شد؟ آیا صرف زیست حاشیه و تفاوتهای آن با متن، خود عامل مشکل بوده و یا اینکه شیوه تعامل و عدم رعایت تراتب این دو، منشا مشکلات شده است. خیلی طبیعی و بدیهی است که اگر بنابر تألیف آن دو باشد اولویت به اقتضای وسعت در عرصههای مختلف با متن خواهد بود و این حاشیه است که باید خود را در متن تطبیق و تحلیل نموده و متن نیز با رویکرد عدالتی و رواداری بیشتر، زمینه اثرگذاری اتحادی هر دو با ارتقاء حاشیه و کسب قابلیت برای همراه و همطراز شدن آن را با خود مهیا نماید. اما آنچه که روحانیت را حداقل از ۵۷ به بعد با چالش جدی ناکارآمدی و آبرفتگی تدریجی قرار داد، این بود که روحانیت علاوه بر ضعف عملکردی، نه تنها نتوانست از اسارت رویکرد زیست حاشیه خود خارج شود، بلکه تلاش وافر خود را برای غلبه حاشیه بر متن بکار بست تا متن را در حاشیه مستحیل نماید.
قرینهسازیهای گسترده در حوزههای مختلف از این واقعیت حکایت دارد. این قصه همانند آن مثل معروف تلاش بینتیجه برای فیل در فنجان جای دادن بود!. این خطای استراتژی بزرگی بود که علاوه بر گرفتن معرفت و پویایی لازم از آنها، زمینه تضعیف و تخفیف روزانه روحانیت را فراهم و این استراتژی غیرواقع، تاکتیکهای گمراهکنندهتری را در پیشروی آنها قرار داد، تا سهم بزرگی از ناکارآمدیهای موجود را بر عملکرد آنها تحمیل نماید. چنین بخشینگری کل طلبانه، به واسطه تضاد و تناقض ذاتی که بر آن مترتب است، آن هم در شرایط عبور جامعه از ساحت تقلید به عرصه تحقیق، هرگز مجال توفیق نخواهد یافت. اگر روحانیت بخواهد به رسالت روحانی بودن خود به نحو مطلوب عمل نماید راهی جز تامل و باز اندیشی اساسی در استراتژی و به تناسب تاکتیکهای خویش در دینپژوهی و دینداری و پرهیز از نردبانی کردن دین به هر قصد و غرضی و اتخاذ رویکرد روادارانه و به رسمیت شناختن گفتمانهای دیگر نخواهد داشت. روحانیت مسئول باید بپذیرد که با قرار گرفتن بر اریکه قدرت، به اقتضای اعتباری بودن قدرت، ضرورتا باید پاسخگوی تام و تمام مسئولیتهای خویش باشد. زیرا توفیق روحانیت در پاسخگو بودن در رابطه با مسئولیتهای سیاسی ـ اجتماعی خود، یک رابطه مستقیم با اعتبار صنفیاش در جامعه دارد. هر اندازه در حوزه مسئولیت خویش توفیق بیشتر و دست بالا در تدابیر مدبرانه و در نتیجه کارآمدی مطلوبی را به نمایش بگذارد، به همان میزان میتواند علاوه بر ارتقاء موقعیت خود و یا ترمیم اعتبار آسیب دیدهاش به تقویت باورهای دینی جامعه کمک نماید. چنین نیست که یک گفتمان بدون جوشش و رویش مداوم توان پاسخگویی درست و بهموقع نسبت به انتظارات و توقعات اصولی، اساسی و منطقی جامعه را داشته باشد، زیرا ناتوانی گفتمان حاکم در پاسخگویی به نیازهای روز جامعه، راه را برای ورود گفتمان جدیدی که قدرت و قوت بیشتری در پاسخگویی به آن انتظارات و پرسشهای روز جامعه را دارد، هموار خواهد ساخت. حتی اگر گفتمان حاکم با تمسک به سازوکارهای غیرقابل قبول، مجال خودنمایی را از گفتمانهای رقیب سلب نماید، چنین نخواهد شد که جامعه در سایه مضایق تحمیل شده الزاماً به گفتمان حاکم وفادار بماند. بعضا در چنین شرایط غیر آزاد، جامعه به گفتمان ارتجاعی که از نظر جامعه در قیاس با گفتمان حاکم دارای مزیتهای بیشتری است رجوع خواهد کرد.









