این روزها، زندگی بر مردم سخت میگذرد!
- شناسه خبر: 65183
- تاریخ و زمان ارسال: 29 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

شاخص فلاکت برابر با مجموع نرخ تورم و نرخ بیکاری است. شاخص فلاکت یک نشانگر اقتصادی است که از افزودن نرخ بیکاری به نرخ تورم بهدست میآید. این شاخص یکی از شاخصهای اقتصادی مهم است که وضعیت رفاه مردم را مورد بررسی قرار میدهد.
این شاخص، از نرخ تورم و نرخ بیکاری تشکیل شده و حاصل جمع این دو نرخ است که از مهمترین شاخصهای اقتصادی محسوب میشوند در واقع با جمع نرخ تورم سالانه و نرخ بیکاری فصلی، دو شاخصی که افزایش آنها تاثیر منفی بر زندگی افراد جامعه میگذارد، میتوان شاخص فلاکت را محاسبه کرد.
بر اساس جدیدترین گزارشهای مرکز آمار ایران، نرخ تورم سالانه در پایان خردادماه امسال برابر با ۳۴.۵ درصد و نرخ بیکاری فصلی بهار، برابر با ۷.۷ درصد بود. به این ترتیب، شاخص فلاکت کل کشور در بهار امسال معادل ۴۲.۲ رقم خورد. این در حالیست که شاخص فلاکت در پایان سال ۱۴۰۳ معادل ۴۰.۳ درصد بود که حاکی از افزایش آن، در سه ماهه نخست سال جاری و دشوارتر شدن شرایط معیشتی طی این مدت است.
اینها نشان میدهد که زندگی تا چه حد بر مردم سخت میگذرد و آنها دارند با سیلی صورتشان را سرخ نگه میدارند! چیزی که در رفتار مردم و خریدهایشان هم به وضوح میتوان دید.
خجالتزدگی برای 60 هزار تومان!
زن جوانی با چهره ای معذب وارد مغازه شد و این اضطراب در نگاهش کاملا مشخص بود گفت: «لطفا یک بسته سیگار و یک بسته پفک به من بدهید» بعد از اینکه وسایل مورد نیازش را خرید پای صندوق رفت تا وجه آن را پرداخت کند، دستهایش کمی میلرزید. انگار اتفاقی افتاده بود و یا از چیزی میترسید.
«لطفا این کارت مرا بکشید»، مغازهدار کارت را کشید و رو به زن جوان گفت «موجودی نداره» ، زن کارت دیگر داد و گفت «از این بکشید»، مغازهدار دوباره کارت را کشید و همان جمله قبلی را تکرار کرد «کمبود موجودی.»
این کار برای چند بار تکرار شد و با چند کارت مختلف، ولی هر بار جواب همان بود. اینجا بود که دلیل معذب بودن زن مشخص شد، او میدانست که موجودی کارتهایش به اندازه حتی 60 هزار تومان هم نیست!
فروشنده که خجالت و رفتار توام با متانت و حجب و حیای زن را دید گفت: ببرید و بعدا پولشو بیارین، مینویسم به حسابتون.
زن با کلی تشکر و خوشحالی بابت اینکه توانسته بود آنچه را که میخواست تهیه کند، مغازه را ترک کرد. مغازهدار گفت: شوهرش سیگاری است و کار هم میکند اما درآمدشان کفاف زندگی را نمیدهد اما چون خانواده بد حسابی نیستند اجناسش را دادم که ببرد.
مشتری دیگری که کمی مسن بود و در مغازه خرید میکرد، با دیدن ماجرا رو به مغازهدار گفت: کار بسیار خوبی کردی؛ خداوند بهت عوض بده که کارش رو راه انداختی، من منتظر بودم ببینم واکنش شما چیه، خودم میخواستم پول اجناسش رو حساب کنم.
***
این تنها یک مورد از اتفاقاتی است که در کشور برای برای شهروندان رقم میخورد. یقینا در سراسر ایران روزانه هزاران و شاید میلیونها نفر چنین شرایطی را داشته باشند که مجبورند با سر پایین و با خجالت از مغازهها و فروشگاهها خرید کنند تا چرخ زندگیشان، ولو روزانه بچرخد. این نشان میدهد که حال زندگی مردم واقعا خوب نیست و بسیاری از آنها شدیدا تحت فشار اقتصادی هستند و ممکن است ماهها و یا حتی یکسال طول بکشد تا بتوانند یک وعده مرغ یا گوشت بخورند.
از این دست اتفاقات در سوپرمارکتها زیاد میبینیم، شاید برای مردها، شکستن غرورشان، پایان همه چیز باشد از اینرو چنین مواردی، بیشتر برای خانمها رقم میخورد و آنها هستند که در بطن این اتفاقات قرار میگیرند.
ماکارونی بجای برنج؟!
خانمی در حالی که دست فرزندش را گرفته بود وارد مغازه شد، بچه به محض وارد شدن، سراغ یخچال بستنی رفت و یک بستنی برداشت مادرش رو به مغازهدار گفت: ببخشید، برنج نیمدانه دارید؟
مغازهدار گفت: نه متاسفانه تمام کردهام.
زن دوباره پرسید: برنج درسته چند؟
مغازهدار گفت: 300 تومن!
زن کمی جا خورد، کیف پولش را درآورد و نگاهی به آن انداخت سپس رو به مغازهدار گفت: لطفا یه بسته ماکارونی به من بدین.
مغازهدار پرسید: برنج نخواستین؟
زن جواب داد: پولم به برنج درسته نمیرسه، حقیقتش مهمان دارم، دنبال برنج نیمدانه بودم، که ندارین.
مغازهدار گفت: اشکال نداره اگر نیاز دارین برنج درسته ببرین، مینویسم به حسابتون بعدا برامون بیارین.
زن جواب داد: نه! دوست ندارم نسیه باشه، همون ماکارونی رو میبرم یک بسته ماکارونی خرید، بستنی فرزندش را نیز حساب کرد و از مغازه خارج شد.
داشتم به تکتک کلماتی که میان این زن و مغازهدار رد و بدل میشد فکر میکردم که چقدر زندگی برای مردم گران و سخت میچرخد و از خودم میپرسیدم که آیا واقعا حق مردم ما، زندگی با این همه حقارت و دشواری است؟
مردم عادی اصلا گوشت نمیخرند!
برای خرید مقداری گوشت به قصابی سرکوچه رفتم، از خیلی وقت پیش او را میشناختم و میدانستم که به قول امروزیها، آدم دست به خیری است. وارد مغازهاش که میشوید، بنری را میبینید با عنوان «دستهای مهربانی». روی این بنر رسیدهای زیادی است که مردم برای کمک به دیگر شهروندان چسباندهاند، هر کس هرچقدر که توانسته، در قصابی کارت کشیده تا قصاب بتواند به افراد نیازمند نیز گوشت بدهد.
این بار روی بنرش کمی پرتر بود، خودش میگفت: هر وقت که حقوقها واریز میشه، اونایی که دستشون به دهنشون میرسه، بنر رو پر میکنن، البته خود ما هم جدا از گوشت، هر چقدر بتوانیم به این رسیدها اضافه میکنیم.
پرسیدم: روزانه چند نفر برای خرید گوشت میآیند که وسع مالی خوبی ندارند؟
جواب داد: آمارشون از دستم در رفته، ولی تعدادی هستند که همیشه سر ماه واسه گرفتن گوشت با این رسیدها، میان مغازه، منم سعی میکنم کسی دست خالی از مغازه بیرون نره.
و ادامه داد: زندگی واسه مردم واقعا سخت شده، حتی مشتریای خوب ما هم اندازه قبل گوشت نمیخرن، مردم عادی که دیگه اصلا نمیتونن بخرن.
حقیقت زندگی مردم همین است
او حقیقت را میگفت. زندگی برای بسیاری از مردم دشوار شده است و درآمدشان حتی کفاف زندگیشان را هم نمیدهد، مسافرت و ماشین خانهدار شدن که دیگر برایشان به یک آرزو تبدیل شده است. حقوقها تنها یک هفته جوابگوی زندگی است و پدرها مجبورند دو یا سه شیفت کار کنند و تازه اگر بتوانند یک زندگی خیلی معمولی برای زن و بچههایشان رفاهم کنند. این پایان کار نیست چون امیدی به بهبود شرایط خود ندارند. با توجه به افزایش مداومی که در قیمت کالا رخ میدهد، اوضاع برایشان روز به روز هم بدتر میشود.
از اینرو حتی مادران خانواده نیز مجبورند کار کنند و درآمد کسب کنند تا بقولی شرمنده فرزندان خود نباشند. متاسفانه سیاستهای دولت نیز به هیچ عنوان نتوانسته باری از روی دوش مردم بردارد و آنها در حالی که امیدی به آینده ندارند، فقط روزمرگی میکنند.







