از سینهریز ماه تا کویر لوتِ دل!
- شناسه خبر: 84679
- تاریخ و زمان ارسال: 23 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
حوصله نداریم. یک روز حالمان خوب است. آنقدر خوب که بالهایمان را به سینه ریز ماه میآویزیم، کوهها را جابهجا میکنیم و آسمان را پایین میکشیم تا سقف اتاقهای تنگمان شود. اما فردایش همان جهان فتحکردنی، به امری محال بدل میشود. آنقدر محال که حتی بیرون آمدن از زیر پتو هم شبیه فتح قلهای در دوردست است.
عجیبیم ما. مخلوقی که میان امید و ملالت، آرزو و ملامت آویزان مانده. درست مثل چراغی که در باد میلرزد. نه خاموش میشود و نه آنقدر روشن که تاریکی را شکست دهد. یک روز در رگهایمان رودخانه میدود و دلمان میخواهد نامهای به تمام شهر بنویسیم و بگوییم زندگی هنوز چیزی دارد که ارزش بیدار شدن داشته باشد. دلمان میخواهد با دستهای خالی جهان سالوس را عوض کنیم. روز بعد اما همان دستها کرخت میشوند. انگار کسی در تاریکی شب، غم را آهسته در جیبهای روحمان ریخته باشد. صبح که بیدار میشویم، میبینیم قلبمان کویر شده است. کویر لوت.
آدمهای عجیبی هستیم. پر از رویاهایی که گاهی حتی خودمان هم باورشان نداریم. پر از خستگیهایی که دلیلشان را نمیدانیم. گاهی از فرط شوق پنجرهها را باز میکنیم تا نور بریزد روی فرشهای کهنه دلمان و خیال کنیم این بار همه چیز فرق خواهد کرد. تصور کنیم زندگی بالاخره تصمیم گرفته با ما رأفت و رفعت بیشتری داشته باشد. اما هوای حوصله زندگی ابری است و تیشه به ریشهاش خورده است. تحفه نطنزی که گاه گلخندهای نصف و نیمه به ما هدیه میدهد و بعد بیخبر و بیثمر پشتش را میکند و میرود.
… و ما میمانیم با اتاقی نیمهروشن، با فنجانی چای که زودتر از دلمان سرد میشود و با سکوت سُکرآوری که گاهی از هر غریوی رساتر است. با این همه باز هم فردایی هست. فردایی که شاید دوباره بیدلیل شمعهای منجمد خیالمان را روشن کنیم و طراوت سیب را در گونههای سیمای سعادت ببوسیم. شاید دوباره خیال کنیم میشود جهان را در پلک بهم زدنی تسخیر کرد و نگین فیروزهای گونههای عشق را بویید.
ما همینیم. آدمهایی خسته جان که میان رستگی و خستگی رفتوآمد میکنیم، مترسکهایی که یک روز جهان را با پاشنه کفشهای صورتیاش میخواهیم و روز بعد سوگوار دنیا دو چشم پرآشوب خود را به چشمههای یائسه میسپاریم… و شاید زندگی همین باشد: این نوسان تلختر از زهر و شیرینتر از عسل. این بالا و پایین رفتن بیامان دل. اینکه گاهی میخواهیم از تمام کانالهای رادیو شنیده شویم و گاهی ترجیح میدهیم فریاد زیر آب باشیم. راستی که چه راه کوتاهی است از بهشت تا دوزخ برای ما.
اگر قرار بود
هر سقفى فرو بریزد
آسمان باید
خیلى وقت پیش فرو میریخت
اگر قرار بود
باد نایستد
ما که همه بر باد شده بودیم
نگران هیچ چیز نباش
تو هنوز زیبایى
و من هنوز مىتوانم شعر بنویسم!




