گذشتهها، گذشته!
- شناسه خبر: 75984
- تاریخ و زمان ارسال: 30 دی 1404 ساعت 07:31
- بازدید :

مترجم: ا. امیردیوانی
روزی روزگاری پرنده آزادی بود که در آسمان پرواز میکرد و پشه ریزهها را میخورد. در قطرات ریز باران تابستانی شنا میکرد و کارهایش مثل خیلی از پرندگان دیگر بود.
اما عادتی داشت و آن اینکه هر بار اتفاقی، اعم از خوب یا بد، در زندگیاش میافتاد، سنگی از زمین برمیداشت و به حافظهاش میزد. هر روز سنگهایش را سوا میکرد، با یادآوری پیشآمدهای شادیبخش میخندید و رویدادهای غمانگیز گریانش مینمود.
همیشه پرنده، چه موقع پرواز یا حرکت در روی زمین، سنگها را برمیداشت و هیچگاه از این عمل روی برنمیگرداند. سالها گذشت و پرنده آزاد چندین سنگ برمیداشت، اما ضمن یادآوری گذشته، آنها را از هم جدا میکرد. پرواز بیش از پیش دشوارتر میشد تا جایی که پرنده دیگر نمیتوانست بپرد.
پرندهای که مدتی قبل آزاد بود، نمیتوانست روی زمین راه برود و قادر نبود به تنهایی حرکت کند. دیگر از عهده گرفتن پشه ریزه برنمیآمد. فقط باران گاهگاهی مرطوبش میکرد. لیکن پرنده تمام دشواریهای مربوط به خاطرات ارزندهاش را بیباکانه حفاظت میکرد.
بعد از مدتی پرنده از شدت تشنگی و گرسنگی جان سپرد و تا مدتی چند سنگ بیارزش از او به یادگار ماند.
نتیجه:
رفت آنکه رفت و آمد آنک آمد
بود آن که بود، خیره چه غمداری؟
هموار کرد خواهی گیتی را؟
گیتی است کی پذیرد همواری
مستی مکن، که ننگرد او مستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت آید، زاری کن
کِی رفته را به زاری باز آری؟
رودکی
منبع: inspirational stories
