قایمموشک با کهنسالی!
- شناسه خبر: 83967
- تاریخ و زمان ارسال: 12 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
هر غروب، وقتی آفتاب آرامآرام عصایش را به دیوار افق تکیه میدهد، پارک مالامال میشود از پیرانه سرهایی که انگار چیزی را گم کردهاند. چیزی میان خندههای دور، زانوهای خاکی و عصرهای کشدارِ کودکی.
میآیند با قدمهایی که دیگر شتاب ایام شباب را ندارد، اما در دهلیزهای قلبشان هنوز جرقهای از شیطنت روشن است. یکی دنبال دیگری میدود، یکی خودش را پشت نیمکتی پنهان میکند، یکی با صدایی لرزان اما پرشور فریاد میزند و آن دیگری در هیاهوی نفسهای بریده، برای لحظهای فراموش میکند که موهایش سپید شده و دستهایش پر از رگهای برجسته است.
تماشای این سکانس مهآلود شبیه ورق خوردن آلبومیست که عکسهایش در گذر زمان جان گرفته باشند. انگار زمان برای چند دقیقه کوتاه از نفس میافتد و تسلیم بازی میشود. کهنسالان در میدان کوچک پارک نه با هم که با سالها میدوند.با درد زانو، با نسیان، با تنهایی، با ساعتهایی که بیوقفه از عمرشان عبور کردهاند. هر بار که قایمموشک بازی میکنند، انگار میخواهند از دست پیری قایم شوند. هر بار که دنبال هم میدوند، انگار به تعقیب پسربچهای میروند که روزی درونشان جا مانده و حالا دلش خواسته دوباره پیدا شود.
شاید راز بازیها همین باشد. اینکه آدمی هرقدر از کودکی دور شود، باز دلش میخواهد گاهی به همان کوچههای خاکی و غبارگرفته برگردد. به روزهایی که غروب فقط بوی خاکِ نمخورده میداد و صدای مادر شفای عاجل بود. این پیرمردها خوب میدانند که هیچکس نمیتواند زمان را شکست بدهد، اما خب میشود گاهی فریبش داد. میشود با توپ پلاستیکی، با خندهای ناگهانی، با دویدنی کوتاه و نفسی بریده چند دقیقه را از دستش دزدید.
غروبهای پارک، میدان این دزدی شریف است. جایی که پیری برای دقایقی، از نفس میافتد و کودکی، با همان کفشهای خاکی و زخمهای کوچک شیرین، دوباره از راه میرسد. آنها دنبال هم نمیدوند که فقط بازی کرده باشند. بل دنبال سالهایی میدوند که از دست رفته، دنبال خود گمشدهشان، دنبال روزگاری که هنوز مرگ واژهای دور بود و فردا آنقدر بزرگ به نظر میرسید که میشد تا ابد در آن زندگی کرد… و چه باشکوه است این سماجت معصومانه. اینکه آدمی حتی در غروب عمر تسلیم تاریکی نشود و هنوز دلش بخواهد در روشنای کم جان پارک، کودکی خویش را از زیر آوار سالها بیرون بکشد.
شاید همین دویدنهای کوتاه، همین گلکوچک نفسبُر، همین قایمموشکهای خسته، آخرین اعتراضِ انسان به گذر بیرحم زمان باشد. اعتراضی آرام، بیهیاهو، اما عمیق.مثل لبخندی که بر لبِ پیرمردی مینشیند، درست همان لحظه که خودش را پشتِ درختی پنهان میکند، تا شاید مرگ و پیری برای چند دقیقه پیدایش نکنند.
از تو کبریتی خواستم که شب را روشن کنم
تا پلهها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستانت را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانت را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد.







