پایانی بر رفاقت بیست ساله با دوستی ناباب
- شناسه خبر: 57541
- تاریخ و زمان ارسال: 6 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نمیدانم این موضوع علمی است یا خیر ولی من نام آن سه روز را «سه روز طلایی» گذاشتم.
روز نخست:
قرار نبود روز نخست باشد ولی شد! واقعیت مدتی میشد که (به خصوص پس از موفقیت در کاهش اصولی وزن) به فکر #ترک ـ سیگار افتاده بودم. دیگر برایم لذتی نداشت. از عادت هم گذشته بود. هر بار پیش از مصرف احساس نیاز میکردم و پس از آن احساس پشیمانی! از نخستین کامی که بیست و یک سال پیش در روزهای پایانی سربازی اجباری گرفته بودم، اولین بار بود که چنین حسی به سراغم میآمد. با خود قرار گذاشتم اگر آخرین پاکت از سه باکسی که قبل از عید خریده بودم تمام شد، دیگر نخرم. از آن پاکت چندتایی برداشته بودم و سعی میکردم با کاهش مصرف، تصمیم خویش را به تاخیر بیاندازم. اما آن شنبه با تاریخ رُند ۳/۲/۱ ناخواسته به نخستین روز بدل شد. روزی که هنگام بازگشت از کار دریافتم آن پاکت تقریبا پر را جا گذاشتهام. به جای برگشتن و برداشتن یا خرید #سیگار جایگزین، با خود گفتم این همان اتفاقی است که باید بیفتد، ولی چند روز زودتر فرا رسید. اگر امشب را توانستم بدون آن سر کنم، ادامه خواهم داد. هنوز به خانه نرسیده انگار یکی با انگشت گلویم را فشار میداد. آخر وقتش بود و طبق عادت، همیشه هنگام خروج از کار و پشت فرمان باید روشن میکردم تا برسم. آن فشار بیشتر میشد و من مصممتر. چای عصر را نوشیدم. سیگاریها خوب میدانند که چه لذتی در سیگار پس از چای نهفته است. به پشت بام خانه رفتم. همانجایی که هنگام نیاز پاتوقم بود. چند قدم زدم، خیابان را نظاره کردم، روی لبهی دیواره نشستم. اینها رفتارهایی بود که همیشه موقع کشیدن سیگار از من سر میزد. ولی اینبار سیگاری نبود و با همان حال کلافه به اتاق برگشتم. نه تماشای فیلم آرامم میکرد و نه فضای مجازی. شام را خوردم، چای بعد از شام را هم. پیش از خواب به ایوان خانه رفتم، جایی که مکان سیگار قبل از خواب من بود. چند دقیقهای نشستم و بازگشتم. با همان فشار روی گلو که داشت خفهام میکرد به خواب رفتم.
روز دوم: یک ساعت زودتر از به صدا درآمدن زنگ هشدار بیدار شدم. صبحانه را خوردم و چای نیز پشت سرش. معمولا در این شرایط همیشه سیگار میطلبید. به راه افتادم ولی باز هم سیگاری نبود که پشت فرمان دود کنم! فشار روی گلو دوباره شروع شد. به محل کار رسیدم و پاکت را یافتم. ولی به جای باز کردن یا امحا، آن را با نوارچسب مهر و موم کرده و در جیبم گذاشتم! در واقع آن چسب مرزی شد میان خواستن و نخواستن. و همراهی پاکت تمرینی شد برای ایستادگی منِ عاقل و منطقی در برابر من لجباز و وسوسهگر.
حالا هم وابستگی روانی بر حسب عادت به سراغم آمده بود، هم وابستگی جسمی به واسطهی درد و فشار گلو و از همه بدتر شرایط عصبی که بیاعصابی، حس افسردگی و کلافگی فزاینده از نشانههای آن بود. یک آهنگ قدیمی از ستار را بارها و بارها گوش میکردم و غمگینتر میشدم.
روز سوم: کمکم توانستم بر هوس خویش غلبه کنم. هر بار که جای خالی آن دوست ناباب احساس میشد، دیگر مصممتر از پیش به او پشت میکردم. هنوز فشار روی گلو بود ولی خود را سبکتر از قبل میدیدم. دیگر دغدغهی کی و کجا کشیدن را و اینکه چگونه با از بین بردن بوی پیراهن، دست و دهانم باعث آزار دیگران نشوم نداشتم. ولی همچنان در حال مقاومت بودم.
آن سه روز طلایی را پیروزمندانه گذراندم. شنیده بودم که اثر کامل #نیکوتین پس از سه هفته از بدن خارج میگردد. پس برای من روزها و هفتهها به سختی سپری شدند. کمکم از فشار روانی کاسته و عادت هم رو به فراموشی میرفت. فشار در گلو نیز به حداقل خود در شبانهروز میرسید و من به خواست خود ادامه دادم…
اکنون حدود یک و نیم ماه از آن تصمیم برای دومین تغییر بزرگ در شیوهی زندگیام میگذرد. من عاقل و منطقی، آن من لجباز و وسوسهگر را سرکوب نکرد. ولی موفق شد او را بخواباند. خوابی سبک که با هر لغزشی ممکن است بیدار شود. او را میخوابانم و چهارچشمی مواظبم که بیدارش نکنم. چون دیگر نمیخواهم آن روزها را تجربه کنم.





