باغستان؛ نان و جان قزوین
- شناسه خبر: 68236
- تاریخ و زمان ارسال: 14 مهر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نفیسه کلهر
گفتگو با مصطفی حاجیکریمی، باغدار «باغستان»
مصطفی حاجیکریمی را به عنوان معلم میشناختم، با آنکه در رشته مکانیک تحصیل کرده بود، اما ساعات زیاد کار و شیفتهای کار شبانه، باعث شده بود از خانواده دور باشد، همان سالها به درخواست همسرش شغلش را رها کرده و در آموزش و پرورش استخدام شده بود.
این معلم که متولد ۱۳۲۷ است؛ مردی از خاندان باغدار و «دخو» نیز هست که نسل در نسل با باغستان قزوین زیستهاند. او میگوید: «در خاندان ما همه یا باغدار بودند یا دخو(باغکار). جد من دخو حسینی بود، پدربزرگم دخو کریمبابا و عموی من حسیندخو. طبق سندی قدیمی به نام دخونامه، خانواده ما نزدیک به دویست سال در کار باغداری، کشاورزی و دامداری بودهاند. خود من هم با وجود آنکه دبیر بازنشستهام و ۴۶ سال در آموزش و پرورش خدمت کردم، همیشه یک پایم در مدرسه بود و یک پایم در باغهای پدری.»
ابن مصاحبه نگاهی به زندگی باغداران و تقویمی برای باغستان است که از زبان حاجی کریمی روایت شده است.
n یک باغدار چهار فصلش را چگونه میگذراند؟
سوال خوبی کردید. البته امروز شرایط مثل چهار پنج دهه پیش نیست. باغستان قزوین که روزگاری دورتادور شهر را احاطه کرده بود و شهر را در آغوش داشت، حالا به شکل نیمدایره درآمده و نفسهای آخرش را میکشد. اگر به دادش نرسیم و نگاه مهربانانهای به آن نداشته باشیم، چیزی از آن باقی نمیماند.
یادم هست باغستان فقط روزی باغداران را نمیچرخاند؛ نانواها هیزمشان را از آن میگرفتند، کارگران کورهپزخانهها، درویشها، پسه چینها، گیاهفروشها، سوراخموشدرآورها، حتی دراویش و پردهخوانها، همه سهمی از باغستان داشتند. یعنی باغستان یک نظام کامل معیشتی بود.
n لباس باغدارها چگونه بود؟
باغبانها بیشتر قبا میپوشیدند. قبایی با دو جیب و کمربندی که ما به آن «قیش» میگفتیم. از سمت چپ روی سمت راست میافتاد و با یک دکمه روی کمر بسته میشد. در کمرشان … سنگ آویزان بود.
قیش را میبستند که اره خود را به کمر بزنند و در ضمن «چفته» را روی آن میبستند که حکم کیف دستی امروزی را داشت و از یک تکه پارچه ضخیم یا چیزی شبیه به فرش درست شده بود و در آن کبریت، فندک، چاقو، یا اگر چپق میکشیدند توتون و چپقشان را در آن میگذاشتند. حتی قوطی وازلین برای ترک دستهایشان هم آنجا بود.
کفششان تابستانها گیوه بود و زمستانها «اروُسی». شلوارشان فلفلنمکی بود و بندی از داخل شلوار رد میکردند که بند تنبان بود، آن موقع از کش استفاده نمیکردند.
روی سرشان هم کلاه نمدی محکم میگذاشتند که حتی ضربه چوب هم به آن کارساز نبود. همیشه هم یا چوب دستی یا بیل در دست داشتند.
جالب است بدانید برای اینکه چوبدستی از دستشان لیز نخورد، دسته آن را با موم آب شده میپوشاندند و رویش یک پارچه محکم میبستند و حواسشان بود که هیچوقت چوب دستی خودشان را در آفتاب نگذارند که موم آب شود.
n باغهایتان از کدام رودخانه آب میخوردند؟
طبق طومار هزارساله آب، باغهای ما از رودخانه «دلیچای» حقآبه داشتند. آبی که از کوههای سپیددران میآمد و از روستاهای آک، نظامآباد، محمودآباد علمخانی، محمودآباد نمونه میگذشت و بعد از گذشتن از کارخانه شیشه به باغستان میرسید و طبق نوبت محل به محل را آبیاری میکرد.
اگر آب در رودخانه جاری میبود، تا ۵۰ روز بعد از بهار هم آب متعلق به قزوین بود.
اما حالا چند سالی است که به خاطر کمبود آب مجبوریم از آب کانال برای آبیاری باغات بخریم. متأسفانه این آب کیفیت آب رودخانه را ندارد، املاحی که در طول حرکت رودخانه از منشا رود و در مسیر بلند رودخانه جذب آب میشد در آب کانال نیست. و این آب متاسفانه مخصوصا درختهای کوچک را زود خشک میکند.
یادش بخیر چند دهه قبل وقتی باغ را آب میدادیم، تا سه روز بعد هنوز آب در قسمت پایین باغ بود.
مسلما اگر آبی باشد که به صورت مرگآب و خاکآب، باغ را آب دهیم، خیلی سریع آب میرود.
نیروی محرکه باغستان آب است، آن هم با سالی یک بار آبیاری این درخت و بوته نجیب خودشان را نگه میداشتند، آن هم که دریغ شد!
n کارگران باغ چه کسانی بودند؟
درختان که آب میخوردند، باغداران مردی به مردی میکردند؛ یعنی همه با هم همه باغها را بیل میزدند. بعد هم که آبیاری شد، همه با هم کمک میکردند. آن زمان پول کارگر نمیدادیم. چه در هنگامه آبیاری، بیل زدن و چه در جمعآوری محصول، همه همسایهها دست به دست هم میدادند. حتی در کارهایی مثل کاهگلزدن پشتبام خانههای باغ، همه به هم کمک میکردنذ.
آن روزها فاصله بین آدمها کمتر بود؛ در خیر و شر، دلسوزانه با هم همراه بودند.
n کار در باغستان از چه زمانی شروع میشد؟
کار در باغستان تعطیلی نداشت. از زمانی که زمین نفس پنهانش را میکشید و وقتی نفس آشکارش را، یعنی میشد روی هرکجا که باید با بیل کار کرد و کار باغستان به طور جدی شروع میشد.
کارهایی مثل: درآوردن بوتههایی که بیخ کردند، ریختن خاک در دوشهای دهنههای باغ، درآوردن خاک دورتادور بوتهها برای آنکه بهتر آب بخورند، پر کردن ملاکها ( جایی که آب برده را ملاک میگویند) و بوتههای دورش را در میآورند تا تخم سزم (پیچک) از بین برود.
n این کارها تا کی طول میکشید؟
باغدار و باغکار وقتی خیالش راحت باشد که باغش خوب آب خورده میتواند تا اول تابستان باغهایش را بیل بزند، هرچه زودتر بهتر.
n اولین حاصل شما در باغستان چه بود؟
من از محلهای دیگر باغستان نمیدانم، اما در باغ ما اولین محصول گل محمدی بود. از بهار شروع میشد. گل تا آفتاب تیغ نمیزد باز نمیشد. ما سحرخیز بودیم و تلاش میکردیم تا ظهر، روزی سه تا چهار گونی گل بچینیم. وقتی محصول زیاد میشد، با چهارپا به بازار میبردیم. آن زمان با آقای هاشمی برای فروش و گلابگیری قرارداد داشتیم. جمعه و شنبه هم نمیشناخت؛ گلابگیری وقت تعطیل نداشت.
n بعد از گل محمدی چه محصولی برداشت میکردید؟
وقتی تابستان میرسید، نوبت قیسی بود. قیسیهای خوشطعم و پیشرس؛ قیسی پیش از زرگران، راهی، آهنگری، حاج صادق مرزاعی، شاه مرتضایی.
حدود سی تا چهل روز برداشت قیسی بود، در جاهایی مثل زرگران، آهنگری، حاجی صادقی، مرزاعی و شاه مرتضائی به عمل میآمد. که اغلب آن را برای زمستان خشک میکردیم.
بعد از قیسی نوبت انگورها میرسید؛ سرخک انگورهای شانی، شاهانی، یزندایی، عسگری، چفته، میشپستان، الوقی، ملایی و دهها رقم دیگر. ما نوزده نوع انگور در باغ داشتیم؛ از «عطری» و «دلخروسی» گرفته تا «گوری». محصول انگور آنقدر متنوع بود که تا یک ماه از پاییز گذشته در باغ انگور داشتیم و حتی تا یک ماه بعد از عید نوروز در بالاخانهها انگور را روی آونگها نگه میداشتیم.
n در پاییز چه کارهایی در باغ انجام میدادید؟
پاییز، وقت آمادهسازی بود. درختها و بوتهها را هَرَس میکردیم. هر وقت کمی باران میآمد، بوتهها را بیخ میکردیم و خاکگیری پای تنهها انجام میشد تا برای زمستان آماده شوند.
n از پسته و بادام چیزی نگفتید.
بله. باغ سنتی اگر پسته و بادام داشته باشد، آن سال برای باغدار سال خوبی است. پسته البته یک سال بار میدهد و یک سال نه. حدود سیچهل سال پیش وقتی فصل پسته میرسید، همه خانواده به صحرا میرفتند. دستهجمعی پستهها را میچیدیم، پاک میکردیم و خشک میکردیم. پسته و بادام را میشد در خانه نگه داشت و بعداً هر وقت لازم شد فروخت. اما محصولاتی مثل انگور و قیسی و سیب، اینطور نبودند؛ باید زود مصرف یا تبدیل میشدند.
n در طول روز چه میخوردید و آب را از کجا میآوردید؟
آب را از چاه چهلزری میکشیدیم. چاهی کنار چاهخانه بود. با چرخچاه، آب را بالا میآوردیم و از دلو آن را در کوزه میریختیم. کوزهها آب را خنک نگه میداشتند.
برای شام و نهار هم کنار مرز باغ تنوری داشتیم. بیشتر وقتها آبگوشت را در دیزیهای سفالی بار میگذاشتیم. ظهرها هم آبدوغخیار، گوجهبادمجان یا کوفته میخوردیم. گاهی هم نان و پنیر گوشه قبایمان میگذاشتیم و همانطور که مشغول کار بودیم، میخوردیم. بعضی روزها هم چند سیخ کباب کوبیده میگرفتیم.
n ابزار و وسایل باغداری چه بود؟
باغدار و باغکار بیش از هر چیز به بیل و انواع اَره نیاز داشت. اَرهها دو جور بودند: تربُر و خشکبُر. قدیم که اَرهها تیز نبودند، از وسیلهای به نام مشار استفاده میکردیم؛ دو نفر از دو طرف آن را روی تنه درخت افتاده میکشیدند.
دیگر ابزارها شامل شنکش، تخماق (کلوخخردکن) و ابزار کار حیوانات بود؛ مثل پالان، سرکش، رانکی، پولکی، تنک، زنجیر گردن الاغ، زنجیر و میخ طویله برای بستن، مگس پران، نقطه، هر سال هم پالان باید نزد پالاندوز مرمت میشد و نعل الاغ هم توسط نعلبند عوض میشد.
حتی برای راندن کلاغها از باغ، سالها پیش از تفنگهای دولول یا پشتو استفاده میکردند.
n چه گیاهان دارویی در باغستان پیدا میشد؟
انواع زیادی: خاکشیر، بومادران، گل محمدی، گل زرد، اسپند، شیرینبیان، ترنجوین، سماق، سقز، آجیق و دهها گیاه دیگر.
n باغدارها در سرما و گرما چه میکردند؟
هر محل باغستان یک چایخانه داشت. اتاقی با بخاری دیواری که هنگام آبیاری یا بارش برف و باران، باغداران در آن آتش روشن میکردند و خودشان را گرم میکردند.
n باغها و محلهها هم اسم داشتند؟
بله. نه تنها محلهها، بلکه هر باغ، هر جوی و حتی بعضی درختها و بوتهها و گاه علفها همه اسم داشتند. در سندها، چه عادی و چه ثبتی، اسم باغ و نهر ذکر میشد. هر محل شماره اصلی داشت و هر باغ شماره فرعی.
n باغهای شما کجا قرار دارند؟
باغهای ما در جنوبغرب قزوین واقعاند. از یک سو به جاده نسیم شمال میرسند، از طرف دیگر به مسیر روستای کندور، و سمت دیگرشان به جاده همدان متصل است.
n نام باغهایتان چیست؟
باغهای ما طبق طومار قدیمی باغستان «سازآباد آقا مصطفی» نام دارد.
n نوبت آب چگونه تقسیم میشد؟
نوبت آبدهی در باغستان چهار «هنگام» داشت و هر هنگام ۱۲ ساعت بود. من در عمرم یک بار سه دوره کامل آب در محل خودمان دیدم، چند بار هم دو دوره. اما متأسفانه سالهای اخیر حتی یک دوره کامل هم نصیبمان نمیشود؛ تنها یک هنگام آب میآید و تمام.
n باغداران چگونه همدیگر را خبر میکردند؟
معمولا با فریاد «های». طرف مقابل هم در جواب «هوی» میگفت. موقع برداشت هم وقتی که شبها برای پاسداری از محصول در صحرا میماندند، خیلی مراقب بودند نور چراغ به بیرون نیفتد. در چایخانه شام میخوردند، در را میبستند و حتی جای خواب خود را هم به همسایه نشان نمیدادند.
n وقتی در باغ میخوابیدند چهارپایشان کجا میماند؟
اگر روز بعد به حیوان برای بردن علف نیاز داشتند، آن را به جایی کنار چایخانه جایی میبستند در غیر این صورت الاغ را رها میکردند، حیوان راه خانه را بلد بود و مستقیم سوی آن میرفت و با فشار سرش در طویله را باز میکرد و وارد آن میشد.
n نقش زنان در باغستان چه بود؟
خیلی پررنگ؛ زنها پا به پای مردها کار میکردند و حتی بیشتر از مردها. البته این گفته من مال زمانی است که باغها آباد بودند؛ هم حاصل خوبی میآورد و هم بیآبی نبود.
علاوه بر کار خانه، زنان عرقیجات میگرفتند (گلاب، عرق نعنا، بویمادران، کاسنی، بیدمشک، عرق شاتره و غیره)، انواع شیره مثل؛ شیره ساده، شیره کدو، شیره قیسی و… میپختند، انواع ترشی زالک، هندوانه ترشی، انگور ترشی، پیاز ترشی، چغندر ترشی و… درست میکردند، سرکه و آبغوره تهیه میکردند، نان میپختند، ماست و پنیر میزدند، رشته درست میکردند، نخود و گندم را با آسیاب دستی لپه و یارمه میکردند، و حتی جاجیم میبافتند.
دوخت و دوز و وصله و پینه میکردند، بچهداری میکردند و هر سال هم بچه میآوردند.
خلاصه ستون خانه بودند. باغدارها و باغکارها در عمل خودکفا بودند و کمتر چیزی را از بیرون نیاز داشتند.
حتی وقتی پنجاه سال پیش، بیرون دروازه مغلواک، کولیها چادر میزدند. زنانشان روزها برای جمعکردن هیزم به باغها میآمدند. خیلی قوی و زحمتکش بودند؛ بچه را پشتشان میبستند و هیزم روی سرشان میگذاشتند. مردانشان بیشتر در چادر میماندند. اگر فصل محصول بود، باغداران به آنها سهمی هم میدادند.
n «لوآرانه» چه بود؟
لوآرانه پاداشی بود که کارگرها پس از پایان کار میخواستند. صبحانه و ناهار را در طول روز موقع کار میدادیم، اما آخر کار ـ بعد از بیلزدن یا هرس کردن و برداشت محصول ـ نوبت «لوآرانه» بود: معمولا چلوکباب یا کباب کوبیده با نان. یادم هست کارگرهای خمسهای که برایمان بیل میزدند، پس از ناهار میخواندند:
«چه خوبه بیلزنی، ناهارو که خوردی، نزنی!»
n «باغدار» و «باغکار» چه فرقی دارند؟
«باغدار» کسی بود که باغ زیادی داشت و با کمک کارگرها آن را اداره میکرد. اما «باغکار» علاوه بر باغداری، کارهای باغبانی محله را هم انجام میداد.
در گذشته برخلاف امروز کسی دنبال داشتن ویلا نبود، همین باغ ویلای هرکس بود که کلی هم پز آن را میداد، صاحبان باغ معمولا باغشان را به دخو یا باغکار میسپردند. رسم بود که هنگام برداشت انگور، باغبان در باغ میگشت و یک بوته را که بیشترین بار را داشت، برای خودش برمیداشت. روی آن چند شاخه علف هرز میانداختند تا مشخص باشد «باغبانبوته» است و کسی دست به آن نزند. در موقع چیدن بادام و پسته هم باغبان را خبر میکردند، محصول را پیمانه میکردند و به میزان ده ـ یک (یک یازدهم) محصول سهم باغبان یا همان باغکار بود.
n باغ در زندگی اجتماعی مردم چه جایگاهی داشت؟
خیلی مهم بود. حتی در ازدواجها هم شرط میشد. مثلا در سند ازدواج مادربزرگ من (که صد سال پیش نوشته شده) و هنوز همموجود است، قید شده که خانواده داماد باید یک باغ در قباله عروس بگذارند.
در نیمقرن گذشته، تقریبا همه مشاغل به نوعی به باغستان مربوط میشد. منبع درآمد قزوینیهای اصیل از باغستان بوده؛ که اکثرا در کنار باغداری، چه کشاورزی و در کنار کشاورزی دامداری هم داشتند و مشاغل زیادی از باغستان نان میخوردند.
n چه حیواناتی در باغستان زندگی میکنند؟
حدود ۲۰ گونه پرنده، چرنده و خزنده. از شغال و روباه و خرگوش گرفته تا جوجهتیغی، لاکپشت، شانهبهسر، دارکوب، کبوتربرقی، کبوترچاهی، کلاغ، سنجاب، انواع مار، زنبور، مورچه، موش صحرایی، کبوترچاهی، کبوتر قرقی، کلاغ، کلاغ رشتی(کشکرک)، گربه، سگ، جیرجیرک، سنجاب، کرمها و …
تابستانها صدای جیرجیرکها یک سمفونی شنیدنی است. نکته جالب این است که حیوانات با هم مسالمتآمیز زندگی میکنند؛ هر کدام دنبال دانه، گوشت یا علف خودش است و دعوایی بینشان نیست. حتی پوستاندازی مارها را بارها دیدهام؛ از سر شروع میکنند و پوست را کامل درمیآورند.
n سخن آخر.
بارها در جلسات مختلف استانداری، شهرداری و نهادهای دیگر تاکید کردهام که نیروی محرکه باغستان «آب» است. میدانم که اکنون حدود ۷۰ درصد از آب شرب ما به فاضلاب تبدیل میشود؛ اما اگر این آب تصفیه شود، باقیمانده آن میتواند باغها را سیراب کند. متاسفانه اقدامی در اینباره صورت نمیگیرد. اگر سهم آب باغستان تامین و ردیف شود، هیچکس از باغستان فرار نخواهد کرد. باغستانی که هزار سال قدمت دارد و نیاکانِ ما با چه مشقتهایی آن را ساخته و تا امروز با چنگ و دندان از آن محافظت کردهاند، امروز هم به ثبت ملی و جهانی رسیده است ـ حیف است که اجازه دهیم آرامآرام نابود شود.
***
این روایتها در کنار هم یک «تقویم زندگی باغدار» را شکل میدهند؛ از طلوع آفتاب تا غروب، از بهار گلچینی تا پاییز هرسکردن، و از سادهترین نان و پنیر تا دیزیهای پرخاطره. باغستان قزوین فقط یک زمین کشاورزی نبود؛ جهانی بود که همه چیز در آن معنا داشت و این روایتها تنها بخشی از حافظه زنده باغستان قزوین است؛ جایی که هنوز هم با همه سختیها پابرجاست و میراثی است که اگر رهایش کنیم، مثل بسیاری از سنتهای دیگر از دست خواهد رفت.










