معلولین و رنج متفاوت بودن


نفیسه کلهر
می‌خواستم به بهانه روز جهانی معلولین، گزارشی بنویسم از مشکلاتشان. مدتی بود که فرصت نکرده بودم که به دیدن دوستانم در کانون معلولین توانا بروم؛ تا اینکه دو روز قبل از روز جهانی معلولین توانستم وقتی پیدا کنم تا به دیدنشان بروم و پیگیر تهیه گزارش شوم. این کانون که پُر است از اعضای فعال و خوش‌فکر و خلاق با ایده‌های نو، همیشه جای دوست داشتنی بوده برای من. از آن فضاهای پر از آرامش و حس‌های خوب که همیشه با حال خوب از آن بیرون آمده‌ام. در کانون با دوستانی که بیشتر از تمام آدم‌هایی که می‌شناسم، اهل مطالعه هستند و همین باعث شده هم صحبت‌های خوبی هم باشند؛ اطراف بخاری گازی نشسته بودیم و از هر دری صحبت می‌کردیم. از آن صحبت‌هایی که فقط با همین جماعت کتاب خوان نازنینِ خوش‌فکر می‌شود داشت. همین‌که خواستم صحبت را در مورد گزارش شروع کنم، در اتاق باز شد. یکی از مسئولین روابط عمومی کانون بود که گفت: گزارشگری از رادیو آمده‌ و می‌خواهد در مورد مشکلات افراد دارای معلولیت مصاحبه کند. و از آن‌ها پرسید که آیا مایل به مصاحبه هستند؟ خیلی محکم و بدون لحظه‌ای تردید در یک کلام گفتند: نه! آن‌قدر محکم گفتند که مسئول مربوطه بدون تلاشی برای متقاعد کردنشان در را بست و رفت. بعد رو به من کردند و گفتند: تا این روز می‌رسد همه می‌خواهند بیایند و مصاحبه کنند. مگر معلولیت فقط یک روز در سال وجود دارد؟ افراد دارای معلولیت در بقیه سال در این شهر وجود ندارند؟ مگر در بقیه روزها این‌ مشکلات نیست؟ دقیقا دو سه روز مانده به روز جهانی معلولین اینجا پر می‌شود از بازدید و درخواست مصاحبه و یادداشت. و دقیقا از فردای همان روز باز معلولیت و تمام محدودیت‌ها و مشکلاتش فراموش می‌شود. آن‌قدر حرف‌هایشان به‌حق بود که نتوانستم بگویم من هم برای گزارش آمده بودم. سکوت کردم و نیم ساعت بعد با شرمندگی خداحافظی کردم و رفتم. در راه با خودم فکر کردم مصاحبه و گزارش گرفتن در نزدیکی این روز واقعا برایم خجالت‌آور است، اما نمی‌توانم نسبت به این روز بی‌تفاوت باشم. باید یادداشتی بنویسم از تمام آن مشکلاتی که تنها از بخشی از آن‌ها به‌واسطه رفت‌وآمدم به این کانون باخبرم. اما از کدام‌یک باید بنویسم؟ از هزینه‌های سرسام‌آور لوازم بهداشتی و درمانی؟ از معابر و مبلمان شهری که به وابستگی آن ها دامن زده؟ یا مشکلاتی که برای یک زندگی عادی سر راه آنان است: اشتغال، تحصیل، حضور در جامعه و در امتداد این‌ها ازدواج؟ درس خواندن برای افراد دارای معلولیت سخت است. برای نابینایان کتاب‌های صوتی یا به خط بریل نداریم. برای ناشنوایان منشی نداریم. مراکز آموزشی مناسب‌سازی نشده‌اند. یا محدودیت‌های دیگر.... و درنهایت این کسی که درس نخوانده و شغلی ندارد و در جامعه هم حضور ندارد؛ چطور می‌تواند ازدواج کند؟ از طرفی مساله فرهنگی هم در ازدواج دخیل است. اینکه آدم‌ها با یک فرد دارای معلولیت ازدواج نمی‌کنند و این موضوع در ازدواج خانم‌ها بیشتر هم هست. بیشتر که فکر کردم دیدم اما قبل از همه این‌ها مشکل بزرگ‌تری وجود دارد که همه ما کم‌وبیش درگیر آن هستیم؛ حتی آدم‌های به‌ظاهر روشنفکر و تحصیل‌کرده! و آن این است که ما افراد دارای معلولیت را مثل دیگران نمی‌بینیم. نگرش جامعه نسبت به یک فرد دارای معلولیت اصلا جالب نیست. گاهی رویکرد ترحم‌آمیز دارند، گاهی ناتوان و یا وابسته می‌بینندشان و... و این مانع اصلی برقراری ارتباط آنان با جامعه است. به گفته خیلی از آن‌ها تا این نوع نگرش درست نشود بقیه مسایل هم درست نمی‌شود. یعنی همین که مناسب‌سازی طوری نیست که که معلولین هم بتوانند در کنار افراد سالم و به‌طور مستقل از خدمات شهری استفاده کنند، انگار اگر هم برای این قشر فکری کنند؛ جامعه افراد عادی باید از معلولین جدا باشد. همین دیدگاه مدیران بین مردم هم رواج دارد. به معلولین کمتر فکر می‌شود. جدا از افراد دارای معلولیت ذهنی که تعامل برقرار کردن با آن‌ها کمی دشوار است و نیازمند مهارت‌های خاصی ست. اما افراد دارای معلولیت جسمی، قشری هستند که توسط مردم و مسئولین در یک حلقه نامرئی قرار داده شده اند که از بقیه آدم‌ها جدا هستند. در صورتی‌که آن بخشی که به شهروندی آنان ربط دارد ربطی به معلولیتشان ندارد. به قول یکی از دوستانم: کسی که با دو عصا راه می‌رود تفاوتی با افراد عادی ندارد. فقط یک‌جور دیگر راه می‌رود. مثل‌اینکه کسی در خیابان لی‌لی راه برود یا روی دو دستش! این‌ها صرفا تفاوتی‌هایی هستند که شاید خود من هم آن را باور نداشته باشم. که ریشه‌های فرهنگی دارد و باید سال‌ها روی آن کار کرد. اتفاقی که احتمالا در اروپا از سال‌ها قبل افتاده که الان دیدن یک دکتر روی ویلچر برایشان تعجب‌برانگیز نیست، اما اگر ما هرکسی را در هر سمت و یا پستی روی ویلچر ببینیم تعجب می‌کنیم. تفکراتی که ضربه می‌زند به اینکه کسی که دارای معلولیت است بتواند کار کند، درآمد داشته باشد، وابسته نباشد و زندگی اجتماعی داشته باشد. یکی از دوستانم در این خصوص می گفت: استثنائاتی هم داریم. مثلا رضا صادقی آن‌قدر خوب است که اول صدایش به ذهنمان می‌آید بعد عصایش را می‌بینیم. اما امثال او استثنا هستند. چون نخبه هستند و اساسا برای نخبگانِ جامعه، فرهنگ آن جامعه آن‌قدرها تاثیرگزار نیست. چرا که نخبگان یک سطح از عموم جامعه بالاترند. آن‌قدر رشد کرده‌اند و دیده‌شده‌اند که از سطح عادی جامعه و تفکرات آسیب‌زننده‌شان بالاتر رفته‌اند. درواقع افرادی مثل هلن کلر، استیون هاوکینز و... معلولان موفق نیستند؛ نخبگان دارای معلولیتی هستند که به ‌واسطه استعدادی خدادادی‌شان اصلا در جامعه نیستند و یک سطح بالاترند و تحت هر شرایطی و با هر نوع تفکری در جامعه، آن‌ها موفق می‌شدند. این‌ها درصد خیلی کمی از کل معلولان هستند. بقیه معلولان چطور؟ فکر کنید یک معلول می‌خواهد زندگی معمولی داشته باشد. قرار نیست لزوما موفق باشد. یک معلولی که می‌خواهد دیپلم بگیرد و در اداره‌ای کار کند. ازدواج کند و بچه‌دار شود. نه می‌خواهد نویسنده شود، نه شاعر، نه دانشمند و نه خواننده... آیا جامعه شرایط یک زندگی معمولی را برای آن‌ها قائل می‌شود؟ مسلما نه! قانون جامع حمایت از معلولین در صورت به تصویب رسیدن خوب است. خیلی هم خوب است. اما به نظر من قبل از قانون نیاز به اصلاح تفکر داریم. خیلی هم کار می‌برد؛ هم ازنظر عمق و هم زمان. دوستان دارای معلولیتم همیشه شکایت داشته‌اند از کسانی بعد از سال‌ها معاشرت با آنان، اما هنوز تفکراتشان عوض نشده. اگر کاری را برای دوست دارای معلولیت‌شان انجام می‌دهند فکر می‌کنند دارند یک کار خیر انجام می‌دهد. نه اینکه لطفشان یک رفتار مبتنی بر یک دوستی باشد. و این نگاه آزاردهنده از طرف کسی که خودش را در یک رابطه دوستانه می‌داند به مذاق هیچ کس خوش نمی‌آید. یعنی هنوز هم درک این موضوع برای عوام سخت است که افراد دارای معلولیت هم می‌توانند با افراد غیر معلول دوست باشند. چراکه نمی‌توانند بپذیرند معلولیت یک تفاوت است بین آدم‌ها. مثل اینکه کسی موهایش بلوند است و کسی دیگر موهایش مشکی است. کسی چاق است، کسی قدبلند است و خب یک نفر هم با ویلچر راه می‌رود. چرا پذیرفتن این مساله این قدر سخت است؟ البته اینکه بین دو دوست، یکی از آن‌ها می‌تواند پارک، سینما، کافه، تئاتر و... برود، اما دیگری به خاطر محدودیت‌هایی که در فضای شهری دارد، نمی‌تواند به این مکان‌ها برود. چون همه‌جا نمی‌تواند با ویلچر تردد کند. یا قانونی رانندگان اتوبوس‌های مناسب را موظف به توقف برای معلولین نکرده است، یا اینکه همه ساختمان‌ها آسانسور ندارد. یا همه پله‌ها رمپل با شیب مناسب ندارند. پیشخوان بانک‌ها و ادارات خیلی بلند است و پیاده روها پر از چاله است و.... ولی اگر این‌طور بود و یک فرد دارای معلولیت هم می‌توانست به‌راحتی در سطح شهر رفت‌وآمد کند و مستقلا کارهایش را انجام دهد در این صورت هیچ فرقی بین ما نبود. امروز تمام تفاوت بین ما همین است که افراد عادی می‌توانند بدون محدودیت همه‌جا بروند. و از خدمات فرهنگی و ورزشی و عمرانی شهر استفاده کنند ولی یک فرد دارای معلولیت نمی‌تواند وگرنه در سایر جنبه‌ها با هم برابر هستیم. هر دو گروه می‌توانیم فیلم نقد کنیم. راجب کتاب هایی که می خوانیم حرف بزنیم. سلیقه لباسی خاص خودمان را داشته باشیم. از موسیقی خاصی لذت ببریم. فصل به خصوصی را بیشتر دوست داشته باشیم. عاشق بشویم. برای پدر و مادرمان یک اندازه عزیز باشیم. برای کبوترها و یا گربه‌ها غذا بگذاریم و در هیچ‌چیزی برای برقراری روابط انسانی و حتی یک دوستی تفاوت نداشته باشیم. هرچند به قول دوستان کم‌توقع و متواضع دارای معلولیتم: اینجا ایران است و در همه بخش‌ها مشکلاتی هست و خب این اتفاق در حوزه معلولین هم می‌افتد. نمی‌شود انتظار زیادی داشت. به ‌هر حال هر وقت فقر و اعتیاد ریشه‌کن شد و فساد و بی‌عدالتی و ظلم از بین رفت... مشکلات معلولین هم درست می‌شود. نمی‌شود انتظار داشت درحالی‌که در تصادفات جاده‌ای رتبه سوم جهان را داریم و در لیست ده کشور اول دنیا در مصرف پلاستیک هستیم و در خشونت و آسیب به محیط‌زیست و افسردگی سرآمدیم، در مسائل مختص به معلولین مثل جوامع توسعه یافته رفتار شود!

چهارشنبه 14 آذر 1397
05:01:49
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT