زندگی می‌چرخد با چرخی که می‌گردد!


نفیسه کلهر
در راسته فرش فروش‌های بازار سنتی شهر، تنها مغازه‌ای که توسط یک خانم به تنهایی اداره می‌شود؛ یک پرده‌دوزی است. یک مغازه کوچک که روی درب آن در سه برگ کاغذ با مرکب‌های سبز و مشکی به نستعلیق نوشته شده: لطفا با کفش وارد نشوید. جلوی در باید کفش‌هایت را در بیاوری و در اولین قدم داخل مغازه، دمپایی‌های تمیز زنانه‌ای بپوشی و سپس وارد شوی. مغازه پر است از روبان و تور و پارچه‌های سفید رنگ که تمیزی‌شان چشمت را می‌زند. صدای موسیقی دلنشینی که از رادیو پخش می‌شود و صدای چرخ خیاطی که قطع و وصل می‌شود. خانمی 43 ساله، با مانتوی ساده سرمه‌ای رنگ و روسری مشکی، با چهره‌ای بدون آرایش، ساده و با وقار. پشت میز چرخ خیاطی نشسته و مشغول دوخت و دوز است. اجازه می‌گیرم که وارد ‌شوم. تعارف می‌کند که روی صندلی کنار صندوق بزرگی که گوشه مغازه است؛ بنشینم. دمپایی‌ها را می‌پوشم و پا به دنیای او می‌گذارم. سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور خانم صاحب مغازه که تمایلی ندارد اسم خودش را بگوید، 10 سال است که در بازار پرده‌دوزی دارد. می‌گوید قبل‌تر در چهارسوق اول مغازه داشته. از او می‌پرسم بنظرش کار کردن در بازار، کمی مردانه نیست؟ به عنوان یک زن مُعّذب نیست که اینجا کار می‌کند؟ می‌گوید: خانم‌ها هم سطح آقایان هستند! چرا نباید بتوانم در بازار کار کنم؟ هر زنی می‌تواند از همه نظر با یک مرد برابر باشد و حتی یک زندگی را بچرخاند. او معتقد است حتی در زندگی مشترک زن و شوهر برابرند و باید پا به پای هم کار کنند تا زندگی را بسازند و در مورد اینکه چطور کارش را شروع کرده می‌گوید: وقتی مجرد بودم؛ در منزل پدرم برای تفریح کار خیاطی می‌کردم، عاشق این کار بودم. پس از ازدواج اما اوضاع مالی سخت بود. رفاهی که در خانه پدرم داشتم؛ در خانه شوهرم نبود. همسرم کار بنایی می‌کرد و این شغل فصلی‌ست و می‌دانید که در قزوین بنایی بازار کار خوبی ندارد. تمام تلاشم را کردم که پا به پای همسرم کار کنم و در سختی‌ها با او شریک باشم. این زن شاغل با اطمینان از درستی کاری که می‌کند؛ می‌گوید: خیلی وقت‌ها آشنایان به من می‌گویند که با کار کردنت مرد را تنبل می‌کنی؛ اما واقعا اگر یک زن شریک یک زندگی ست باید در کنار شوهرش مقاوم باشد تا بتواند زندگی‌ای را که پایه سست اقتصادی دارد محکم کند و محکم نگه دارد. او تاکید می‌کند که درآمد زیاد و آنچنانی داشتن، مهم نیست. زن می‌تواند با تسلیم نشدن در سختی‌های زندگی در کنار همسرش باشد و به همسرش هم انگیزه بدهد که مرد جا نزند. می‌گوید: کجا گفته‌اند همه مشکلات باید روی دوش مرد باشد؟ نه من مخالفم. مشکلات باید بین دو شریک تقسیم شود! نه فقط یکی از آن‌ها! از رنج و سعی خویش مرا نیست هیچ عار در بین تماس‌های تلفنی مشتریان یا سلام علیک کسبه محل، فرصتی پیدا می‌کنم و در مورد امنیتش به خاطر کار کردن در محیط مردانه می‌پرسم: می‌گوید هرکس امنیتش را خودش تامین می‌کند. نوع برخورد من با مشتریان و همسایگانم، امنیت من را تعیین می‌کند. من اینجا از عزت و احترام خوبی برخوردارم که این را خودم ساخته‌ام؛ یعنی رفتارم تعیین کننده برخوردی است که با من می‌شود. از او در مورد سختی کار و وضعیت اقتصادی‌اش می‌پرسم. همینطور که چرخ‌اش را کج می‌کند؛ نخ در رفته را در جایش می‌اندازد، کمی روغن‌کاری می‌کند و چرخ‌خیاطی‌اش را دوباره راه می‌اندازد. با آرامش و اطمینان می‌گوید: خب واضح است که هر کاری سختی خودش را دارد. من اینجا را به تنهایی اداره می‌کنم. از رفتن به خانه مشتری‌ها و اندازه‌گیری گرفته تا دوخت‌ودوز و نهایتا نصب، همه با خودم است. از طرفی این روزها من هم از کسادی بازار بی‌نصیب نبوده‌ام، همیشه این موقع از سال چند برابر این کار داشتم؛ اما الان سرم خلوت است. دغدغه چک و اجاره مغازه و اقساط برایم بیشتر از قبل شده. بهرحال سختی همیشه هست؛ اما من جا نمی‌زنم! دائما یکسان نباشد حال دوران از سرسختی این زن خوشم می‌آید، در ذهنم با زنانی مقایسه‌اش می‌کنم که تنها مصرف کننده‌اند. که نه نقشی در جامعه دارند و نه در زندگی مشترک. زنانی که بار مالی زندگی‌شان تماما بر دوش مرد است و با کمترین بحران یا ورشکستگی زندگی آن‌ها دستخوش تهدید جدایی می‌شود. دوست دارم بیشتر راجع به خانواده و فرزندان این خانم بدانم. با لبخند می‌گوید: یک پسر 11 ساله دارم. ولی چند دقیقه بیشتر که صحبت می‌کنیم؛ اشک‌هایش مرا متوجه درد بزرگی می‌کنند؛ او 3 سال است داغ یک پسر 20 ساله را هم در سینه دارد. با صدایی گرفته و قطره اشک‌هایی که دیگر سعی نمی‌کند جلوی آن‌ها را بگیرد؛ می‌گوید: پسرم ورزشکار بود. اخلاق و رفتارش زبانزد کل فامیل و دوست و آشنا بود. خیلی ناگهانی بیمار شد و در عرض 45 روز از دنیا رفت. لابلای خاطراتی که با اشک و لبخند از پسر مرحومش تعریف می‌کند، از همدلی و همراهی‌اش با افتخار حرف می‌زند. او می‌گوید: ما در کنار هم برای همه چیز می‌ایستادیم. ‌در دل تحسین‌شان می‌کنم و کنجکاو می‌شوم که چطور با وجود این درد، او همچنان پرتلاش و هدفمند است. دست از کار می‌کشد و با همان اعتماد به نفس می‌گوید: دیگر فکر نمی‌کنم که گزارشگر و خبرنگاری. تو را مثل دختر خودم می‌دانم و این‌ها را برایت می‌گویم؛ هر آدمی باید در زندگی‌اش جنگنده باشد. منظورم جسمش نیست، بلکه عقایدش باید جنگنده باشند. باید برای رسیدن به هر هدفی پافشاری کنی. پارچه دور دوزی شده را از روی چرخ بر می‌دارد، بلند می‌شود و ادامه می‌دهد: هر کس باید خودش کوه مشکلاتش را خرد کند. هیچکس این کار را برای تو نمی‌کند. چون هیچکس بی‌منت کاری برایت نمی‌کند. تنها کسی که بی‌منت کاری برای آدم می کند؛ خداست. باید اول خودت برای خودت، سبک کردن غم‌هایت و برای رسیدن به هدف‌هایت، تلاش کنی. دست‌هایت را باید روی زانوهای خودت بگذاری و بلند شوی. همانطور که پارچه را روی طنابی که به دو طرف اتاق آویزان بود؛ صاف می‌کند؛ ادامه می‌دهد: قبول دارم که غم‌ بعضی وقت‌ها بیشتر از حد تحمل است؛ اما این برای همه است، من هم بعد از فوت پسرم 6 ماه تمام نتوانستم از خانه بیرون بیایم. اگر ده قدم راه می‌رفتم؛ نفسم می‌گرفت و باید می‌نشستم. زیاد نمی‌توانستم حرف بزنم؛ معده‌ام تیر می‌کشید. روزهای سختی بود؛ ولی من دوباره خودم را احیا کردم! با توکل! دوباره بر‌می‌‌گردد روی صندلی‌اش می‌نشیند و ادامه می‌دهد: خیلی‌ها فکر می‌کنند من خیلی مقاومم؛ ولی رازش این است که من فقط با همه چیز کنار می‌آیم. حتما خدا صلاح ندانسته که پسرم پیش ما باشد، من اما هر روز در کنار خودم می‌بینمش، روحش را حس می‌کنم، با او حرف می‌زنم. بالاخره باید راهی برای تمام کردن غم پیدا کرد، تا ابد که نمی‌شود در غم ماند. غبار غم برود؛ حال خوش شود صورتش هنوز از اشک خیس بود؛ ولی چشمانش از امید برق می‌زد که کسی به شیشه مغازه زد، دختر جوانی که یکی از دوستانش بود؛ بدون سلام دادن، از همان دم در، آنقدر بلند و با انرژی از جشن عروسی‌اش و آرایشگاهی که قرار است در آن مشغول به کار شود حرف زد که ما حرف‌هایمان را فراموش کردیم. همانطور که صورت خانم مغازه‌دار از اشک پاک می‌شد واز شادی پُر، من هم از اشتیاق آن نوعروس طوری لبخند ‌زدم که انگار نه انگار کمی قبل‌تر با دردهای مصاحبه شونده‌ام؛ اشک ریخته بودم. نخواستم بیشتر از این مزاحم محفل صمیمانه دو دوست بشوم؛ تبریک گفتم و ضبط صوتم را خاموش کردم، خداحافظی صمیمانه‌ای کردیم، کفش‌هایم را پوشیدم و بیرون آمدم.... از همان راسته‌ فرش‌فروش‌ها تا انتهای بازار قدیمی شهر، جایی که نسل‌ها در آن کاسبی کرده‌اند و از آن، روزی بر سر سفره برده‌اند، قدم زدم و به این فکر می‌کردم که چه بسیار روزها که بر دیوارهای همین معبر در عزا و غم پارچه‌های سیاه آویزان نشده و از حجله‌های پر نور صدای قرآن برنخاسته و بوی حلوا و گلاب، فضایش را پر نکرده. و چه بسیار روزهای دیگر که با تبریک و شادباش از خبرهای جشن‌ و بزم و اعیاد، تمام معبر غرق شادی نشده و کام‌ها شیرین نشده. کسی چه می‌داند؛ شاید در خانه‌ای که سال قبل عزیزی از دست رفته، امسال نوزادی متولد شود. یا شاید دختری که امروز از رنجِ خواسته نشدن گریسته، فردا شگون عروسی‌اش را می‌سازد. یا بیماری به زودی چنان سلامتی‌اش را به‌دست آورد که ورزش حرفه‌ای را شروع کند. به قول زنی که امروز پای صحبتش بودم: باید قوی بود و با امید برای رویاها جنگید. مهم نیست چقدر طول می‌کشد. اشک و لبخند همیشه از پی هم می‌آیند!

چهارشنبه 4 مهر 1397
04:53:41
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT