خاطرات یک کتابفروش
مهیا دیبا همراه مادر و پدرش از پلهها پایین آمد. تازه بخش به خلوتی رسیده بود و نشسته بودم کتابی تورق کنم. مادر جلو آمد و سراغ کتابهای روانشناسی کودک را گرفت، نشانش دادم. زیر چشمی حواسم به حرکاتش بود. حس کردم غُرغُر میکند. بعد که مادر کتابی را برداشت، شروع کرد بهانهگیری و شنیدم که میخواهد کتاب را بگیرد. مادر ممانعت میکرد و کودک اصرار. حس کردم جفتشان اهل مزاح باشند. داشتم خودم را آماده میکردم که با زبان کودکانه، تذکر دهم که اشارهی مادر به سمتم، کارم راحت کرد. وقتی همنگاه شدیم با لحن کودکانهای گفتم که نباید...
