
چالشهای زندگی اوتیسمیها
رومینا اسماعیلیپور لبخند که روی صورتش مینشیند چشمهایش برق میزند. مستقیم نگاهم نمیکند و حرفی هم نمیزند اما خندهاش گویای همه چیز است. دستهایش را که محکم بهم میکوبد بیاختیار سلام میکنم. رویش را برمیگرداند و با سرعت به سمت تاب میدود. روی تاب تکان میخورد و سرش را به سمت آسمان بر میگرداند. حتی در این حالت هم میتوانم خندهاش را ببینم. دستهایش به جای اینکه دور زنجیر تاب قلاب شود با صدایی بلندتر از قبل به هم کوبیده میشود. سر ظهر است و پرنده در پارک پر نمیزند. با صدای بلندتری میخندد؛ از جایش بلند میشود و دایرهوار...








