باغستان؛ روحِ یک شهر بی روح


سروش حمیدی
«زندگانی روح...آن زندگانی است که تاب آرنده مرگ است و خود را در مرگ نگاه می‌دارد.» از کتاب پدیدارشناسی روح، هگل آن چیز که اذهان را در وحدتی منسجم جمع می‌کند، روح یک جامعه است. روحی که با خود فردیت‌های آن جامعه را حمل می‌کند. و امروز، روح این شهر است که بیش از پیش مریض شده است. اما خاستگاه روح "این" شهر کجاست؟ آن زمان که خاستگاه این روح بر ما آشکار شود، خواهیم دانست که چگونه باید آن را از خواب عمیقش بیدار کنیم. پاسخ ما به این پرسش، بسیار ساده است. روح این شهر، روح مردمان این شهر است. لاجرم خاستگاهی جز خود این مردم ندارد. این مردمان یک "شهر"اند که سازنده روح آن شهر هستند. زندگی جمعی اینان و همخوانی شان با محیط زندگی است که یک شهر را در وحدتی منسجم بنا می‌نهد. وحدتی که ما را بر آن می‌دارد که از "این" شهر سخن بگوییم. شهری با خصایصی یگانه، با مردمانی مختص خود و با زندگی‌ای از آنِ همین مردم. و تاریخ "این" شهر، تاریخ صورت‌های زندگی مردمان است، تاریخ روح شهر است. روحی که هر آن در کالبدی نو بر ما ظاهر میشود، اما همیشه زنده. چراکه سکون صفت مردگان است. تاریخ یک شهر آخرین امید آن شهر برای زنده بودن است. اما تاریخ روح "این" شهر چه چیزی را نمایان می‌کند؟ چه چیز یگانگی "این" شهر را تجلی می‌بخشد؟ چرا این شهر قزوین است و نه تهران یا هر جای دیگری؟ روح این شهر همواره آبشخوری یگانه داشته است: باهم بودگی مردمانش. بی‌دلیل نیست که قزوین، نه روستا بوده است و نه کلانشهر. باهم بودگی خاص این شهر نشان دهنده همین امر است. قزوین هرگز به محدودیت یک روستا نبوده است. روستایی که پس از انقلاب صنعتی عملا چنان منطقه‌ای جنگ زده ادامه حیات داد. هرگز هم به بزرگی کلانشهرهای کنونی که کارکردشان نفی هرگونه باهم بودگی است، نیز نبوده است. قزوین حد میانی این دو است. آنچنان بزرگ که فعالیت‌های صنعتی ـ کشاورزی در آن پا بگیرد، و آنچنان کوچک که همواره از تعادلی در جمعیت برخوردار باشد. تعادلی که ضامن حیات مردمان چه شهری و چه روستایی بوده است و تجلی خاص این باهم بودگی، تجلی این روح پویای شهر، باغستان آن است. باغستان نماد همخوانی فکر و صورت مردم است و به راستی حافظ روح این شهر. روحی بالنده که همخوانی انسان ـ طبیعت را در وحدتی ارگانیک جلوه می‌کند و نه باغاتی آفریده خام طبیعت، بلکه این باغات خود بدست انسان وجود یافته‌اند و استعاره‌ای‌اند بس شگرف از دست درازی انسان در محیط زندگی خود. از جستجوی پایان‌ناپذیر انسان برای شکل دادن به زندگی آنگونه که همواره در برابر مرگ، تاب آورد. باغستان تجلی روح این مردم است، تجلی باهم بودنشان، تجلی موسیقایی نگاهشان به زندگی. باغستان باید چنان حلقه‌ای می‌بود که نگهبان مردم است. حلقه‌ای سبز و به رنگ زندگی این مردم. ضرورت داشت که این باغات شهر را در محاصره قرار دهند. چراکه این باغات حافظ جان این مردم بودند و نه فقط جان، که روح این مردم. «قزوینی بودن» معنایی موهومی نیست که تنها در مغز مردمان وجود داشته باشد. همچنین نه پیوندی خونین میان افراد یک خانواده آنگونه که در اقوام بدوی شاهدیم. «قزوینی بودن» یعنی اینجا بودن. یعنی در محاصره‌ی باغ‌ها قرار گرفتن. قزوینی بودن یک ایده نیست، یک جغرافیاست. اینچنین آنچه را که انسان خود بدست خویش ساخته بود، حافظ جان و روحش گشت. اما امروز دیگر حلقه ای نگهبان ما نیست. روح این مردم به مانند روح تجلی گاهش، دوپاره شده است. حال، دیگر مردمان در قزوین نیستند. آنان آزادی این را یافته اند تا این جغرافیا را ترک گویند. این آزادی که دیگر روحی سبز آنان را در بر نگیرد. جایش را خاکستری گرفته است. هوای این شهر بیش از پیش غبارآلود است. حالا دیگر حتی آسمانش هم رنگ پریده است. و قزوین، تهرانی کوچک. «بگذارید این شهر توسعه بیابد! مردمان این شهر جا برای نفس کشیدن ندارند! باغستان جلوی توسعه را گرفته است!! بگذارید ما هم کلان شهر شویم. مردمان ما این لیاقت را دارند!!...» آری این شهر زنده خواهد ماند، اما به قیمت از دست دادن روح خود. آخرین بارقه‌های روح این شهر، باغستانِ از هر زمان کوچکتر آنست. اگر باغستان را از این شهر بگیریم، قزوین چنان قلعه ای خواهد شد که هیچ دیواری ندارد و آن زمان که دشمن پشت دروازه‌های شهر قرار بگیرد، ما پرچم خاکستری صلح را برخواهیم افراشت. ما نیز به رنگ شما درآمدیم!!

چهارشنبه 25 فروردين 1400
04:15:42
 
 
Copyright © 2021 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT