گرداب اشغال و کودتا؛ زوال یک پادشاهی (۱۳۲۷–۱۳۴۴ ق)
- شناسه خبر: 88391
- تاریخ و زمان ارسال: 18 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

حیدر ولیزاده
اگر انقلاب مشروطه، قزوین را به نماد بیداری ملی و نقطه آغازین رهایی از استبداد داخلی مبدل ساخت، وقوع جنگ جهانی اول (۱۹۱۴-۱۹۱۸ م / ۱۳۳۲-۱۳۳۶ ق) این شهر را در گردابی از ویرانی، اشغال و قحطی فرو برد. در این برهه تاریک، همان موقعیت ژئوپلیتیکی که قزوین را به مرکز تجارت و ارتباطات مدرن ایران عصر ناصری تبدیل کرده بود، به پاشنه آشیل آن بدل شد.
با نقض بیطرفی ایران توسط قدرتهای درگیر در جنگ، قزوین به دلیل قرارگیری در شاهراه اتصال شمال (دریای کاسپین و مرزهای روسیه) به مرکز (تهران) و غرب (جبهه نبرد با عثمانی)، به کانون اصلی استقرار، لجستیک و تقابل ارتشهای بیگانه تبدیل گشت. تاریخ قزوین در دهه پایانی حکومت قاجار، تاریخ شهری است که استقلال خود را در زیر چکمه سربازان روس و انگلیس از دست داد، با یکی از هولناکترین قحطیهای تاریخ معاصر دستوپنجه نرم کرد و در نهایت، به صورت کاملا پارادوکسیکال، به خاستگاه نظامی نیرویی تبدیل شد که طومار سلسله قاجار را برای همیشه در هم پیچید.
جنگ جهانی اول؛ قزوین در اشغال دو امپراتوری
با آغاز جنگ جهانی اول، دولت مرکزی ایران رسما اعلام بیطرفی کرد؛ اما ضعف مفرط ساختار نظامی و سیاسی پایتخت، مانع از ورود بیگانگان نشد. قزوین در این دوران، دو دوره اشغال کاملا متفاوت را تجربه کرد.
الف) اشغال توسط روسیه تزاری و بحران فروپاشی ارتش روس (۱۹۱۵-۱۹۱۷ م)
در مراحل ابتدایی جنگ، سپاهیان روسیه تزاری به فرماندهی ژنرال باراتوف از مسیر انزلی و رشت وارد قزوین شدند. هدف آنها تامین امنیت پایتخت (تهران) از نفوذ ماموران آلمانی و عثمانی و همچنین ایجاد یک پایگاه پشتیبانی برای حمله به نیروهای عثمانی در غرب ایران بود. قزوین عملا به مقر سرفرماندهی ارتش روس در شمال و مرکز ایران تبدیل شد. روسها با مصادره کاروانسراها (از جمله کاروانسرای سعدالسلطنه) و انبارها، اقتصاد ترانزیتی قزوین را فلج کرده و آن را در خدمت ماشین جنگی خود درآوردند.
اما فاجعه اصلی زمانی رخ داد که با پیروزی انقلاب بلشویکی در روسیه (اکتبر ۱۹۱۷)، ارتش تزاری دچار ازهمگسیختگی شد. هزاران سرباز روس که در قزوین و اطراف آن مستقر بودند، به دلیل قطع جیره و فرماندهی، به گروههایی یاغی و غارتگر تبدیل شدند. اسناد تاریخی نشان میدهد که این سربازان سرگردان، برای تامین هزینه بازگشت به کشورشان، بازارها، دکانها و حتی خانههای مردم قزوین را غارت کردند. امنیت شهر به طور کامل فروپاشید و مردم روستاهای دشت قزوین، هستی خود را در برابر چپاول این ارتش فروپاشیده از دست دادند.
ب) ورود نیروهای بریتانیا و ماموریت ژنرال دنسترویل (۱۹۱۸ م)
با خروج تدریجی و پرآشوب روسها، خلأ قدرت در شمال ایران میتوانست راه را برای نفوذ بلشویکها یا عثمانیها باز کند. در این مقطع، بریتانیا یک نیروی ویژه نظامی ملقب به «دانسترفورس» را به فرماندهی ژنرال لاونل دنسترویل از عراق به غرب ایران و سپس قزوین گسیل داشت.
انگلیسیها با ورود به قزوین، مهمانخانه بزرگ ناصری (گراند هتل قزوین) را به عنوان ستاد فرماندهی خود اشغال کردند. دنسترویل در خاطرات خود به صراحت اشاره میکند که قزوین، کلید استراتژیک کنترل جادههای منتهی به تهران و قفقاز بود. حضور انگلیسیها اگرچه در ابتدا پایانی بر غارتگری روسها به نظر میرسید، اما با آغاز خرید گسترده و سیستماتیک ارزاق عمومی توسط ارتش بریتانیا برای تامین نیازهای سربازانشان در ایران و جبهه بینالنهرین، ضربه نهایی بر پیکره معیشت مردم قزوین وارد شد.
فاجعه انسانی؛ قحطی بزرگ (۱۲۹۶–۱۲۹۸ ش / ۱۹۱۷–۱۹۱۹ م)
تلخترین برگ از تاریخ قزوین در دوران قاجار، تجربه قحطی بزرگ و همهگیری بیماریهای عفونی در اواخر جنگ جهانی اول بود. در این تراژدی، عوامل طبیعی و سیاستهای استعماری دست به دست هم دادند تا ساختار جمعیتی و اقتصادی شهر را در آستانه نابودی قرار دهند.
الف) علل وقوع قحطی در دشت قزوین
دشت قزوین که در طول یک قرن گذشته «انبار غله شمال و مرکز ایران» محسوب میشد، به سه دلیل عمده دچار خشکی و قحطی شد:
1ـ خشکسالی پیاپی: کاهش شدید نزولات جوی در دو سال متوالی، محصول کشاورزی را به حداقل رساند.
2ـ مصادره و خریدهای اجباری نظامی: ارتشهای روس و انگلیس، معدود ذخایر غله موجود در انبارهای دولتی و املاک مالکان بزرگ را با استفاده از زور یا پرداخت اسکناسهای بیارزش مصادره کردند.
ارتش بریتانیا برای تغذیه نیروهای خود و حتی حیوانات باربر ارتش، غلات قزوین را با قیمتهایی که به شدت باعث تورم میشد، از بازار خارج کرد.
3ـ احتکار داخلی: برخی از ملاکان و تجار سودجو، با پیشبینی تداوم بحران، گندمهای خود را پنهان کرده و از فروش آن به مردم عادی امتناع ورزیدند.
ب) ابعاد فاجعه و مرگومیر خاموش
گزارشهای تاریخی از وضعیت قزوین در سالهای ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ خورشیدی، تکاندهنده است. بنا بر گزارشهای موجود، خیابانهای قزوین مملو از اجساد کسانی بود که از شدت گرسنگی جان باخته بودند. بسیاری از روستاهای اطراف قزوین به طور کامل متروکه شدند و کشاورزانی که به امید یافتن نان به شهر پناه آورده بودند، در کوچهها و کاروانسراها تلف میشدند.
همزمان با سوءتغذیه شدید، شیوع بیماریهای وبا، حصبه و تیفوس (که ارمغان جابهجایی ارتشهای بیگانه بود) نرخ مرگومیر را به شدت افزایش داد. اگرچه کمیتههای امداد محلی و هیئتهای خیریه (مستقر در تهران) تلاشهایی برای توزیع نان در قزوین انجام دادند، اما حجم فاجعه بسیار فراتر از ظرفیت این اقدامات بود. قزوین در پایان جنگ، شهری خسته، نیمهویران و داغدار بود که بخش قابلتوجهی از جمعیت و نیروی کار خود را از دست داده بود.
اردوگاه آقبابا و خاستگاه کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹
پس از پایان جنگ جهانی اول و خروج تدریجی نیروهای نظامی بریتانیا (به دلیل فشارهای مالی و سیاسی لندن)، انگلیسیها که از نفوذ انقلاب کمونیستی شوروی به ایران به شدت بیمناک بودند، استراتژی «ایجاد یک دولت مرکزی مقتدر و نظامی» را جایگزین حضور مستقیم خود کردند. در این معادله، قزوین بار دیگر و برای آخرین بار در تاریخ قاجار، نقش «سکوی پرتاب قدرت» را ایفا کرد.
الف) تمرکز دیویزیون قزاق در قزوین
پس از شکستهای پیدرپی نیروهای قزاق ایرانی از جنبش جنگل و بلشویکها در شمال، بقایای این نیروها با وضعیتی آشفته به قزوین عقبنشینی کردند و در اردوگاهی در منطقه «آقبابا» (در نزدیکی قزوین) مستقر شدند. ژنرال ادموند آیرونساید، فرمانده نیروهای بریتانیا در شمال ایران، مأموریت یافت تا این نیروی نظامی متلاشیشده را بازسازی، تجهیز و سازماندهی کند تا به عنوان یک سد دفاعی بومی در برابر پیشروی کمونیسم عمل کنند.
ب) برآمدن رضاخان میرپنج
آیرونساید در جریان بازرسیهای خود از اردوی آقبابا، به دنبال افسری مستبد و قاطع برای فرماندهی قزاقها بود تا جایگزین فرماندهان روسی (مانند کلنل استاروسلسکی) شود. در میان افسران ایرانی مستقر در قزوین، رضاخان میرپنج نظر آیرونساید را جلب کرد.
در زمستان ۱۲۹۹ خورشیدی، قزوین شاهد جلسات مخفیانه و سرنوشتسازی میان ژنرال آیرونساید، رضاخان میرپنج و سید ضیاءالدین طباطبایی (روزنامهنگار و سیاستمدار جاهطلب که به قزوین آمده بود) بود. در همین شهر و در مهمانخانه ناصری، طرح یک کودتای نظامی برای تسخیر تهران و پایان دادن به دولت ضعیف سپهدار اعظم ریخته شد.
ج) حرکت نهایی به سوی پایتخت
در اواخر بهمن ۱۲۹۹، قشون قزاق که اکنون با پول، مهمات و تجهیزات انگلیسیها در قزوین بازسازی شده بود، به فرماندهی رضاخان از دروازه تهران قزوین خارج شد. این حرکت، تکرار همان سناریوی حرکت مجاهدان مشروطه از قزوین به تهران بود؛ اما این بار نه برای استقرار دموکراسی، بلکه برای پایهگذاری یک دیکتاتوری نظامی مدرن.
در سوم اسفند ۱۲۹۹، قزاقهایی که لجستیک، سازماندهی و رهبری خود را مدیون توقف در قزوین بودند، تهران را بدون خونریزی چندانی فتح کردند. این رویداد، عملا میخ آخری بر تابوت دودمان قاجار بود که رسما چند سال بعد (در ۱۳۰۴ ش) به پایان رسید.
مؤخره؛ میراث یکونیم قرن قاجار برای قزوین
با خروج قزاقها به سمت تهران، فصلی طولانی، پرتلاطم و پرهزینه از تاریخ قزوین به پایان رسید. با نگاهی تحلیلی به فاصله سالهای ۱۲۱۰ ق (ورود آقا محمدخان به قزوین) تا ۱۳۳۹ ق / ۱۲۹۹ ش (خروج رضاخان از قزوین برای کودتا)، میتوان دریافت که سرنوشت این شهر، آینهای تمامنما از سرنوشت خود سلسله قاجار بوده است.
1ـ پارادوکس موقعیت جغرافیایی:
قزوین در تمام طول دوره قاجار، تاوان نزدیکی خود به پایتخت و قرارگیری در شاهراه شرق به غرب و شمال به جنوب را پرداخت. در عصر فتحعلیشاه، این جغرافیا شهر را به «انبار تدارکات جنگ قفقاز» تبدیل کرد؛ در عصر ناصری، آن را به «دروازه ورود تجدد و کالای فرنگی» ارتقا داد؛ در دوران مشروطه، آن را به «سنگر مجاهدان آزادیخواه» بدل ساخت؛ و در جنگ جهانی اول، آن را به «قربانگاه رقابت امپریالیستی» کشاند.
2ـ تغییر ماهیت دیوانسالاری محلی:
قزوین در این دوران، از شهری که توسط نخبگان بومی سنتی اداره میشد، به آزمایشگاهی برای تمرین بوروکراسی متمرکز دولتی بدل گشت. خاندانهای مستوفی و دیوانی قزوین (که در زمان جنگهای ایران و روس پرورش یافتند)، به قدری در پیچوخمهای اداری قاجار مهارت یافتند که در دوران ناصری و مظفری، به بخش جداییناپذیری از شاکله وزارت مالیه در تهران تبدیل شدند.
3ـ دگردیسی کالبد شهری:
میراث کالبدی قاجار برای قزوین، عبور از معماری درباری (کاخهای صفوی) به معماری زیرساختی و تجاری بود. کاروانسرای عظیم سعدالسلطنه، گراند هتل، خطوط تلگرافخانه، دروازههای مدرن (چون دروازه تهران قدیم) و خیابانکشیهای نوین (توسعه خیابان سپه)، سیمای قزوین را از یک شهر حصاردار سنتی، به یک شهر بازرگانی-ترانزیتی نیمهمدرن تغییر داد.
نتیجهگیری
قزوین در دوره قاجار، یکی از کانونهای مهم تاثیرپذیر از تحولات سیاسی و بینالمللی بود در کنار شهرهایی چون تهران و تبریز. این شهر که در آغاز بهعنوان پایگاه نظامی قدرت قاجار عمل میکرد، در پایان این دوره به یکی از مراکز مهم تحولات نظامی و سیاسی بدل شد.
قزوین در پایان عصر قاجار، شهری زخمخورده از جنگ و قحطی بود، اما در دل این ویرانیها؛ آگاهی عمیق سیاسی، ساختار پویای تجاری و بدنه فعال مردمی را برای ورود به قرن بیستم به ارث گذاشت تا همچنان در آینده ایران نقش مهم خویش را ایفا کند.









