کندوکاوی در باب وجه تسمیه قزوین
- شناسه خبر: 84431
- تاریخ و زمان ارسال: 18 خرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

علی مرادی
در باب نام شهرِ «قزوین» منابع متعدد تاریخی سخن به میان آوردهاند که در طول تاریخ برخی از آن دیدگاهها دست بالا را گرفته و برخی دیگر چندان مورد توجه نبودهاند؛ روایت عدهایی با واقعیتها و دادههای تاریخی انطباق بیشتری داشته و روایت برخی دیگر به نظر از منطق قصهها و افسانهها پیروی میکرده است. اما در معنای عام، غرض از پرداختن به پیشینه و وجهتسمیهی نام قزوین بیان بار تاریخی و معنایی نهفته در پَسوپُشت این نام است. و در معنای خاص، کشف لایهها و ارتباطات پنهان در حوزهی معنایی و محتوایی است که از طریق تحلیل و بررسی و ژرفنگری و یافتن پیوندهای مشترک در حوزههای زبانشناسی و تاریخ و جغرافیای تاریخی و فرهنگی شهر قزوین میسر خواهد شد؛ اما آنچه در این مقوله و یادداشت به آن اشاره شده صرفاً بیان دیدگاههای تاریخی دربارهی نام قزوین است.
بَلاذُری (1) مورخ نامی دوران اسلامی که در قرن دوم و سوم هجری میزیسته است در اثر معروفش با نام «فُتوحُ البُلدان» دربارهی نام قزوین مینویسید: «گروهی از اهل قزوین و نیز بکر بن هیثم از یکی از پیران ری مرا روایت کردند که: دژ قزوین را به فارسی کَشوین (2) میگفتند و معنای آن مرزی است که موردنظر باشد، یعنی مرزی که محافظت شود.» (3)
دهههای پایانی حیات بلاذری مصادف میشود با ظهور یکی دیگر از جغرافیدانان نامی دوران اسلامی با نام ابن فقیه همدانی. (4) وی در کتابی که با عنوان «اخبار البُلدان» در سال 279ق. تألیف کرده است، مینویسید: «بَکر بن هَیثَم گفت: قزوین دژی بود که به فارسی آن را «کَشوین» مینامیدند و بین آنجا و دیلم کوهی است که پادشان فارس در آنجا گروهی مُرابط (5) از سواران گمارده بودند و این سواران هنگامیکه میان آنان و دیلمیان آرامش نباشد از هجوم دیلم دفاع کنند و شهر را از دزدان محافظت نمایند.» (6)
ابن خردادبه (7) جغرافیدان دیگری از قرن سوم هجری است که در باب نام قزوین در کتابش با عنوان «المسالک و الممالک» آورده است: «حصار دژ قزوین را به فارسی «کشوین» نامیدهاند و تفسیر آن (الحدّ المرموق) (8) است.» (9) قُدامه بن جعفر کاتب بغدادی (10) در قرن چهارم هجری در «کتابالخراج» مینویسد: «دژ قزوین به فارسی «کشوین» است به معنای حدّ مرموق و میان و سرزمین دیلم کوهستان است و پیوسته در آنجا گروهی از اَسواران مقیم باشند برای دفع هجوم دیلمیان و هرگاه میان آنان درگیری نباشد دژ را از دزدان محافظت کنند.» (11)
محمود کاشغری (12) در «دیوان لغات التُرک» (13) که در فاصلهی سالهای 463 تا 467 هجری قمری تألیف کرده است ذیل کلمه «قاز» که نام دختر افراسیاب است، مینویسد: «قاز، نام دختر افراسیاب و اوست که شهر قزوین را بنا کرده است و اصل آن «قازاُیُنی» است، یعنی جای بازی «قاز»، زیرا که او آنجا سکونت داشت و بازی میکرد. از این معنی است که گروهی قزوین را از حدود سرزمینهای تُرک شمردهاند». پیداست که این وجهتسمیه و نسبت بنایِ قزوین به «قاز» اساسی ندارد، نه با موازین تاریخی منطبق است و نه با منطق سلیم، بهخصوص که نسبت «قاز» «قازی» میشود و «قازینی» با هیچ صورتی به «قزوین» مبدل نمیشود. همچنین عامهی مردم به طنز نام شهر را مشتق از «غاز» یا «قاز» که واحد بسیار کوچکی از پول خُرد و پشیز است و «بین» (مادهی مضارع از دیدن، بیننده) میدانند و مناسبت آن را احتیاط بسیار و صرفهجویی مردم این شهر در هزینه و صرف کمترین پول رایج در آن راه ذکر میکنند و معتقدند که قازبین بهتدریج «قزوین» شده است. این وجهتسمیهی طنزآمیز هم شنیدنی است؛ نه پذیرفتنی. (14) امام ابوالقاسم عبدالکریم بن محمد قزوینی رافعی (15) شافعی در کتاب خود به نام «التدوین فی اخبار قزوین» چنین میگوید: «برخی از شهرها و نواحی به نام کسانی نامیده شده که آن شهرها را ساخته یا اینکه به آن نواحی رسیدهاند مانند همدان و اصفهان که میگویند به نام دو برادر از فرزندان فلوج بن یقطن از احفاد یافث بنیاد شده یا به گفته بعضی، از ساختمانهای حلوان بن الحاف است. همچنین است شهرهای تلفیس ـ اران ـ بردعه ـ فارس ـ ری ـ گرگان ـ نیشابور ـ بلخ و بخارا. دربارهی شام و خراسان نیز همین گفتهها در میان است ـ شاید قزوین نیز مانند آنها است، اما مشهور است که فارسی آن «کشوین» بوده آنگاه معرب کرده و قزوین گفتهاند. (16)
یاقوت حموی (17) در «معجَمالبُلدان» میگوید: «قزوین شهری است مشهور[…] ابنفقیه گوید: […] دژ قزوین به فارسی «کشوین» نامیده میشود.» (18)
همچنین در کتاب«البنیان» تألیف احمد بن ابیعبدالله البرقی (19) روایت شده: «قزوین ثغر (سرحد میان سرزمین اسلام با دیار کفر) بود. یکی از خسروان سرداری را با گروهی بسیار از لشکریان به آنجا فرستاد. پس دشمنان (دیلمیان) بر ایشان رو آوردند و لشکریان در موضع قزوین لشکرگاه داشتند. پس صف بستند و آمادهی نبرد شدند. پس سردار به آن جایگاه نگریست خلل و بینظمی دید، به یکی گفت: «این کشوین» یعنی این موضع و محل نگهداری کن، پس دشمنان به گریز رفتند و در آن موضع، شهری بنا کردند و آن را «کشوین» نامیدند پس معرب شد و «قزوین» نام گرفت.» (20)
شاردن جهانگردی که در دوران صفویه به ایران آمده است در سیاحتنامه یا سفرنامهی خود مینویسد: «در سال 245 زمان خلافت موسی مقتدر بالله، موسی پسر بوقا کار استحکامات و برج و باروی شهر را به اتمام رسانید و آن را «قزبین» یا «قزوین» نامید که به معنی شکنجه و مجازات است، زیرا خلیفه خطاکاران را در قلعهی آن به زندان میکرد. به سخن دیگر قزوین تبعیدگاه مجرمان و گناهکاران بوده است. عاصم بیک مصنف و نویسندهی ارمنی در این باره عقیدهی دیگر دارد، وی بر این باور است که به نام پادشاهی موسوم به «قزبین» نامگذاری شده است». (21) اما هر دو نظری که شاردن نقل کرده است مردود است، زیرا پیش از موسی بن بوقا، قزوین وجود داشته است و از پادشاهی به نام «قزبین» هم در تواریخ تا آنجا که میدانیم سخنی نرفته است.
دائرهالمعارف اسلامی شرحی را که حمدا… مستوفی به نقل از ابنفقیه و بلاذری و ابن قدامه نوشته است همچنین میافزاید که این کلمه به واژه «کاسپیوس» نزدیکتر است. (22)
لاروس قرن بیستم شهر قزوین را ـ کاشوین ـ کازبین و کازوین نوشته بیآنکه وجهتسمیه آن را بیان کرده باشد. (23)
سید محمدعلی گلریز در کتابش با نام «مینودر» با بحث و ارائه نظرات مختلف تاریخی، دربارهی وجهتسمیهی قزوین چنین نتیجهگیری میکند: «پس از خلاصه آنچه از مراجعه به کتب جغرافیا و تاریخ قدیم و جدید و بررسی فرهنگها درباره نام قزوین دستگیرشده است این است که: مورخین و جغرافیدانان ایرانی و عرب لفظ «قزوین» را از جملهی «این کش وین» گرفته و گویند سرکرده سپاه کسری در صف لشکریان خود در این سرزمین خللی دید و با این عبارت زیردست خود را مأمور رفع خلل کرد و در نتیجه سپاهیان او بر دشمن پیروزی یافتند آنگاه در جایگاه مزبور شهری بنا کردند و به این مناسبت آنجا را کشوین نامیدند و اعراب معرب کرده، قزوین گفتند. اما از تواریخ یونان و کتب جغرافیای آنها برمیآید که پیش از دوران پادشاهان هخامنشی مردمی در کرانه باختری دریای قزوین میزیستند که بهزعم بعضی از نویسندگان یونانی آریایینژاد و از نزدیکان «میت تانیها» شمرده میشدند. این قوم را که هر یک از ملل به نام ویژهایی خوانده و به لفظ کَسـ کوس ـ کاس ـ کاسسی ـ کوسسائی و کاسیت نام بردهاند ظاهراً مدتها پیش از مادها به ایران آمده و قرنها در کرانهی غربی دریای قزوین نشیمن داشتند آنگاه به اختیار یا زیر فشار آریاییها بهسوی جنوب پیشرفته مابین کوههای زاگرس و خوزستان استقرار یافته سپس بابل را تسخیر کرده و نزدیک به ششصد سال در آن سرزمین فرمانروایی داشتهاند و کاسپین که نام دریای قزوین است از نام آنها گرفته شده است. عقیدهای نیز وجود دارد که نام دریای «کسپین» که به معنای «فراخ ساحل» بوده بر این طایفه علم شده است، البته این نظر قابلقبول نیست زیرا همچنان که این دریا را که مدتها قبائل خزر در کناره باختری آن سکونت داشتهاند اکنون دریای «دریای خزر» میگویند، هنگام توقف کاسپینها نیز به اعتبار وجود این طایفه «دریای کاسپین» خواندهاند. اما کلمهی «قزوین» که آن را مأخوذ از واژه «کاسپین» میدانند به چه مناسبت که به شهر قزوین اطلاق شده؟ دراینباره هیچگونه دلیل و مدرکی که متکی به منابع تاریخی باشد در دست نداریم و آنچه در این خصوص گفته شده از دایره حدس و گمان خارج نیست.» (24)
اما برای اینکه حدس خود را درباره نام قزوین بتوان بهصورت روشنتری تصویر کرد باید گفته شود که: دشت قزوین در اعصار قدیم نیز دارای موقعیت خاصی بوده ـ نخست اینکه دریای قزوین (دریای خزر) چنانکه آثار نشان میدهد در قدیم از سمت شمال به رشتهکوههای البرز میپیوسته و دشت قزوین نسبت به این زمان خیلی به دریا نزدیکتر بوده از طرف جنوب هم فاصله خیلی زیادی با دریای ساوه (25) نداشته است و وجود این دو دریا در شمال و جنوب آن در اوضاع اقلیمی این منطقه تأثیر فراوانی داشته دوم بهواسطه زمینهای وسیع و هموار و قابلکشت و رودخانهها و چشمهسارهای عدیده و آبوهوای سالم دشت قزوین سرزمینی حاصلخیز به شمار میآمده است. شوربختانه کوهستانهای شمالی قزوین همواره از مردمان سرکش و غارتگر مانند آماردها (مردها) ـ و دیالمه مسکون بوده که اکثر آنها برای اشاعه خود جز قتل و غارت وسیله دیگری نداشتهاند ـ ازاینرو آبادیهای دشت قزوین پیوسته دستخوش تاختوتاز و کشتار و تاراج طوایف مزبور بوده و کار سرکشی و طغیان آنها بجایی رسیده است که در طول 350 قبل از میلاد «اردشیر دوم هخامنشی» ـ همچنین «فرهاد اول اشکانی» که در 181 پیش از میلاد به سلطنت نشست برای سرکوبی این طوایف تاراجگر ناگریز به لشکرکشی شده و سالها با آنان در جنگ و ستیز بودهاند. از اینرو به نظر میرسد که برای جلوگیری از تاختوتاز کوهنشینان مزبور بهفرمان شاه وقت دژی در مدخل کوهستان شمالی قزوین که بهمنزله برج دیدهبانی میتوان تصور کرد ساخته و قلعه بزرگتری نیز که جایگاه سپاهیان مستحفظ و نیروی پادگان این ناحیه بوده در محل کنونی قزوین میان دو رودخانه «دیزج» و «ارنزک» بنا کردهاند که اولی را «دژ بالا» و دومی را «دژ پایین» نامیدهاند. «دژ پایین» بهمرور ایام تحریفشده به «دژبین»، دژبین و «گژوین» و کشوین تبدیلشده و در دوران شاهپور ذوالاکتاف در جایگاه همان دژ قلعهایی بناکرده و به همان نامی که قبلاً معروف بوده «کشوین» خواندهاند ـ اعراب نیز پس از استیلای به این حدود کشوین را معرب کرده قزوین گفتهاند ـ با شرح مذکور در فوق عجالتاً در باب وجهتسمیهی قزوین چیزی بر آنچه نوشته شد نمیتوان افزود.
علیاکبر دهخدا نام شهر قزوین را مرکب از «کزو» به معنی پستهی کوهی و «ین» نشانهی صفتِ نسبی میدانستند که حرف کاف کلمه به قاف، چنانکه در بسیاری کلمات معمول است، بَدَل شده است، یعنی شهر دارای پسته (مطلق پسته) به مناسبت بودن درختان پستهی بسیار در آنجا. (26)
سید محمد دبیرسیاقی نیز نظر خود را در باب وجهتسمیهی قزوین در کتاب «سیر تاریخی بنای شهر قزوین و بناهای آن» اینگونه بیان کرده است: «نظری که رایج و بیشتر از قول اروپاییان نقلشده است اینکه قزوین از «کاسپین» نامی که به دریای خزر دادهاند، گرفته شده است و کاسپین، از کاسپینوم ماره یونانی و لاتینی مأخوذ است، نامی که طوایف ساکنان سواحل این دریا داشتهاند، نظیر خزرها و غیره. این نظر نیز قابل تأمل است زیرا درست است که وقتی قومی در سرزمینی و در مجاورت دریایی ساکن میشوند اتفاق میافتد که نام قبیله و طایفهی خود را به آن سرزمین یا دریای مجاور آن میدهند مانند تپورها که نام خود را به سرزمین طبرستان و دریای مجاور آن دادهاند. و نیز خزرها که نامشان به همان دریا اطلاق شده است و یا درست است که یکی از نامهای دریای خزر دریای کاسپین است و کاسپین منسوب به کاسپ است به معنی کاسها. اما این کاسها که دو گروه بودهاند: «کاسپی» و «کاسسی»، که اولی در نواحی کوهستانی و دومی در نواحی ساحلی غرب دریای خزر ساکن بودهاند و نام خود را مانند خزرها و تپورها به آن دریا دادهاند. با آنکه در نواحی مختلف شمالی و غربی ایران آبادیهایی را میشناسیم که با کلمهی «کاس» ترکیب یافتهاند و نیز آبادیهایی که کلمهی «پی» را به دنبال دارند که ممکن است حاکی از مهاجرت کاسپیها به آن نواحی باشد اما از مهاجرت این قوم به دشت قزوین جایی نشان ندادهاند تا نامشان بر آن دشت و سپس بر دژ و شهری که آنجا بنا شده است، داده شده باشد. از آن گذشته دریای مورد اشاره را به نام هیچیک از شهرهای مجاور آن نخواندهاند، مثلاً دریای رشت یا دریای ساری یا دریای آمل نگفتهاند، بلکه به سرزمینهای مجاور آن نسبت دادهاند، مانند دریای گیلان و دریای طبرستان و دریای مازندران. لذا ظاهراً به مناسبت همین تصور مأخوذ بود قزوین از کاسپین است که دریای خزر را دریای قزوین نیز گفتهاند و بههرحال اشتقاق نام قزوین از کاسپین به نظر پذیرفتنی نیست. (27) پس از بررسی و سنجیدن نظرات منقول در منابع تاریخی و جغرافیایی که بهصورت نخستین کلمهی «قزوین» یعنی «کشوین» دادهاند، مینویسد: «از آن جمله امام رافعی نوشته است: (قزوین) را به فارسی کشوین گفتهاند، معرب شده است به قزوین و در تفسیر آن قدما گفتهاند «مرموق» است، یعنی جانبی که سزاوار نیست رها کرده شود. اما آنچه پیشینیان دربارهی نام قزوین آوردهاند و نقل کردیم صورت اصلی نام شهر است، منتهی با آن توجیه عامیانه که برخی از مورخان و جغرافینویسان کردهاند که: سرداری در دشت قزوین به وصف لشگریان نگریست و خلل در صف آنان دید و به فرمانده آنان گفت آن کشبین (یا آن کجبین) یعنی خلل را بنگر و راست کن، بلکه کلمهی «کشوین» مرکب است از «کش» به معنی سو و طرف و جانب و جهت و حدومرز، بهاضافهی «وین» مادهی مضارع از فعل «دیدن» در معنی ملاحظه و مراقبت و نگهبانی و حراست. و کشوین بر رویهم صفتی است برای شهر یا به تعبیر بهتر برای «دژ» اولیه، نه صفت کسی که میبیند و ملاحظه میکند و مراد دژ و حصاری بوده است ناظر بر جانب و جهت و سوی مرز دیلم، صفتی که به دژ یا حصار شاپوری (هستهی اولیهی قزوین) دادهشده است و با آنچه قُدما در معنی آن یعنی «حدّ ملحوظ» و «مرموق» گفتهاند منطبق است. و میدانیم که از نظر زبانشناسی حرف «ش» به حرف «ز» تبدیل میگردد. همچنین حرف «کاف» به حرف «قاف» مبدل میگردد. ازاینرو اولاً کلمهی قزوین صورتی از «کشوین» است نه مُعرّب آن. ثانیاً تعبیری که بلاذری در فتوحالبلدان از نام شهر دارد و دیگران نیز و «کشوین» را چنانکه اشاره شد (حدّ حفاظتشده) گفتهاند منطقی است، منتهی در تعبیر آنان «کشوین» صفت سرزمین میشود درحالیکه دقیقتر آن است که صفت خود «دژ» باشد.» (28)
توضیحات:
1ـ ابوالحسن احمد بن یحیی بن جابر (ولادت 170 تا 180ـ وفات 279ق.) مشهور به بَلاذُری از برجستهترین تاریخنگاران اسلامی در سدهی سوم است. «فُتوحُ البُلدان» اثر مهم بلاذری است. این کتاب از مهمترین منابعی است که دربارهی فتوحات مسلمانان از زمان هجرت پیامبر(ص) به دست ما رسیده است.
2ـ در فارسی نو: «کَش»، «زندکَشه» برای کلمهی سانسکریت، «کَکَشه Kakasa» به مفهوم «حلقهی دیوار یا حصار» است، بخش دوم کلمه برای «دیدن»، پارسی قدیم: «اوئینا Avaina»(بهبین)، فارسی نو: «بینم» است (شوارتس، ص712(
3ـ بلاذری، احمد بن یحیی، فتوحالبلدان، ترجمهی آذرنوش آذرتاش، تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1346ش، ص 155.
4ـ اِبْنِ فَقیه، ابوبکر احمد بن محمد بن اسحاق، معروف به ابنفقیه همدانی، جغرافیدان سده ۳ق. یاقوت حموی نام و نسب او را ابوعبدا… احمد بن محمد بن اسحاق بن ابراهیم همدانی نوشته است. از سال ولادت و درگذشت و نیز شرح زندگانی او اطلاعی در دست نیست. ابن ندیم او را اهل ادب نوشته و افزون بر البلدان، وی را مولف کتاب دیگری با عنوان کتاب ذکرالشعراء المحدثین و البلغاء منهم و المُفْحَمین دانسته است.
5ـ آن که از مرزها محافظت میکند (لغتنامه دهخدا.) 6ـ ابن فقیه، احمد بن محمد، البلدان، تصحیح و تنظیم از یوسف هادی، نشر عالم الکتب، 1416ق.، ص 556/ یا اخبار البلدان نسخهی عکسی کتابخانهی ملی از روی نسخهی کتابخانهی آستان قدس رضوی (ص 291 تا 295) به نقل از کتاب مینودر (ج 1، ص 47.)
7ـ ابوالقاسم عُبَیدا… بن عبدا… اِبْنِ خُرْدادْبِهْ (متوفی در حدود۳۰0ق.)، مورخ و جغرافیدان قرن 3ق. و نویسندهی کتاب المسالک و الممالک.
8ـ حدومرز موردنظر و توجه و حفاظتشده.
9ـ ابن خردادبه، عبیدا… بن عبدا…، المسالک و الممالک، هلند: چاپ لیدن، ص 57.
10ـ ابوالفرج قدامه بن جعفر بن قدامه بن زیاد، کاتب بغدادی (قرن چهارم هجری)، ادیب و نحوی و فیلسوف و استاد بلاغت و بنیانگذار نقد منطقی از شیوههای نقد ادبی بود. از مهمترین آثار او «کتاب الخراج و صنعهالکتابه» بهحساب میآید.
11ـ کاتب بغدادی، ابوالفرج قُدامه بن جعفر، کتاب الخراج و صنعه الکتابه»، بغداد: چاپ مطبعه¬ی المثنی، ص 261.
12ـ محمود کاشغری زبانشناس و ترکشناس مشهور سدهی پنجم هجری و مولف دیوان لغات ترک بود. در صفحهی نخست تنها نسخهی خطی باقیمانده از اثر کاشغری، نام کامل وی محمود بن حسین بن محمد کاشغری ذکرشده است. از سال تولد او اطلاعی در دست نیست.
13ـ نخستین لغتنامه زبان ترکی تألیف محمود بن حسین کاشغری، در سده پنجم است.
14ـ دبیرسیاقی، سید محمد، (1381)، سیر تاریخی بنای شهر قزوین و بناهای آن: از آغاز تا سال 1320 هجری شمسی، قزوین: حدیث امروز، ص 632ـ631.
15ـ عبدالکریم بن محمد رافعی قزوینی (623 ـ557ق.) مشهور به امامالدین یا امام رافعی، مورخ و فقیه شافعی و صاحب اثر التدوین فی اخبار قزوین است.
16ـ گلریز، سید محمدعلی، (1368)، مینودر یا باب الجنه جلد اول تاریخ و جغرافیای تاریخی قزوین، قزوین: انتشارات طه، ص 34.
17ـ شهابالدین ابوعبدا… یاقوت بنعبدا… حموی بغدادی (626ـ574ق.)، مورخ و ادیب و شاعر و لغتدان و جغرافیدان اوایل قرن هفتم هجری و مؤلف کتاب معجمالبلدان است.
18ـ حموی، یاقوت بن عبدا…، معجمالبُلدان، لبنان: نشر دار صادر، 1996-1995م.، ص342.
19ـ شرح حال راوی در کتب رجال ذکر نشده، ولی نام وی در اسناد بسیاری واقعشده است. شیخ کلینی در کتاب الکافی هشت سند را با عنوان «احمد بن عبدا…» آغاز کرده که در برخی موارد، از «احمد بن أبی عبدا…» روایت کرده است و در یک مورد از پدربزرگ خود (محمد بن خالد البرقی) با تعبیر «جده» روایت کرده است؛ ازاینرو، «احمد بن عبدا… بن احمد بن أبی عبدا… البرقی» از استادان کلینی شمردهشده و ازجمله افراد «عده» کلینی بهحساب آمده است. از تاریخ ولادت و وفات راوی اطلاعی در دست نیست.
20ـ دبیرسیاقی، سیر تاریخی بنای شهر قزوین و بناهای آن: از آغاز تا سال 1320 هجری شمسی، ص 30.
21ـ شاردن، ژان، سفرنامه شاردن، محقق اقبال یغمایی، تهران: توس، 1375-1372 ش.، ص 509.
22ـ جلد دوم چاپ 1927م. صفحهی 890.
23ـ جلد چهارم، ص 233.
24ـ گلریز، مینودر یا باب الجنه جلد اول تاریخ و جغرافیای تاریخی قزوین، ص 45.
25ـ دریای ساوه همان است که بنا به مشهور در ولادت حضرت خاتم خشک شد و آثار دریا هنوز در سه فرسنگی جنوب غربی قزوین که عبارت از ریگ روان است نمایان است.
26ـ از تقریرات مرحوم دهخدا برای مرحوم دبیرسیاقی.
27ـ دبیرسیاقی، تاریخی بنای شهر قزوین و بناهای آن: از آغاز تا سال 1320 هجری شمسی، ص 633.
28ـ همان، ص 634.










