پروژه پدری
- شناسه خبر: 46224
- تاریخ و زمان ارسال: 12 آبان 1403 ساعت 07:30
- بازدید :
نسرین منتظری
کلیشهها در دنیای مدرن همه ما را تحت تاثیر قرار میدهند. مجبورمان میکنند جوری فکر و رفتار کنیم که قلبمان رضا نیست. ترس از واقعیت و عقاید خودمان و قضاوت دیگران، از ما آدمهایی مصنوعی میسازد که همگی شبیه هم هستیم، همه چیز را یکسان حس میکنیم، یکسان نگاه میکنیم و در مواقع خطر یکسان عمل میکنیم. وقتی خوشحالیم، صورتکهایی یکسان به صورت میزنیم، وقتی موفق میشویم ژستهای مشابهی میگیریم و در هنگام ترسیده و ناامیدی به افیونهایی یکسان چنگ میاندازیم. اما چرا کودکی پیدا نمیشود که بگوید «چرا لباس تنِ پادشاه نیست؟» چرا کسی نقاب از صورت برنمیدارد و فریاد نمیزند، من ترسیدهام و افیون درمانم نمیکند؟! من میترسم با بقیه فرق کنم چون از قضاوت و متفاوت بودن هراس دارم؟! چرا کسی بیدارمان نمیکند؟! شاید منجیان واقعی این زمانه، آدمهایی باشند که صادقانه به نقصهای انسانی خود اعتراف میکنند و از مثل بقیه نبودن هراسی ندارند. کسانی که میدانند کامل نیستند و از این کامل نبودن هم هراسی ندارند، چرا که هر روز و هر لحظه برای بهتر شدن مشغول تلاشند و این انسانیترین پدیده هستی است.
در کلیشه دنیای مدرن، پدرها همان کسانی هستند که در وصفشان میگویند: «هیچ چیز شبیه یک کوه شبیه یک پدر نیست.» پدرها باید قوی باشند و به اندازه آرزوهای بچههایشان ثروتمند باشند و هرگز صورتشان از اشک خیس نشده باشند و قلبشان با هیچ تصویری نلرزد. پدرها در دنیای غیرواقعی اینطور ابرقهرمانانی هستند که تنه به تنه بتمن و اوپنهایمر میزنند، با یک دست کوهها را جابجا میکنند و چوب جادویی همیشه در جیب پیراهن دارند. اما واقعیت پدرهای تاریخ متفاوت از پدرهای اینستاگرامی است. پدرهای روزگار ما شاید ترسهای زیادی را تجربه کردند. آنها محکوم هستند به پایداری در زمانهای کاملا ناپایدار و متغیر. پدرانی که هر روز پاسخگوی نیازهای همه اعضای خانواده هستند اما روزی نیست که کسی از نیاز و خواسته آنها بپرسد. این کلیشهها فشاری مضاعف روی شانههایشان افزوده و فرصت هرگونه لغزش و کوتاهی را از آنها گرفته. پدرهای واقعی روزگار شاید خیلی احساس قهرمان بودن نکنند اما شاید چون کسی هیچ جای زندگی ازشان نپرسیده: «تو هم ترسیدی، مگه نه؟.»
در این کتاب، تازه پدرها از احساساتشان گفتند. از پدر شدن که چقدر از آن کم گفته شده و همه چیز در دنیای فرزندداری حول مادران میچرخد. پدرانی که احساس ترس و ضعف و تنهایی کردند ولی همیشه افسردگی زایمان برای مادران است و مراقبتهای ویژه و ویارانه و داروهای تقویتی و بقیه. پدرهایی که نترسیدند و از ترسشان گفتند. گفتند که همیشه نتوانستند قوی بمانند چون برای آنها هم، همه چیز گاهی خیلی سخت و تحملناپذیر میشود. آدمهایی که به ندانستن و ناشناختگی و ترسهای دنیای پدران اقرار کردند که همه بدانند آنها هم همیشه مصمم و قدرتمند نبودند و روزهایی را با اشک گذراندند. اشکهایی که به هیچکسی نشانشان ندادند چون نمیتوانستند درخواست محبت و مراقبت بیشتر کنند چون بار سنگین مسئولیتی بر دوششان بوده که نباید زمین میمانده. پدرهایی که شاید با این اقرار حالا کمتر شبیه سوپرمن باشند اما خیلی خیلی بیشتر شبیه آدمهای واقعی به نظر میرسند. شبیه همه آدمهای بدون نقاب.
در متن کتاب میخوانیم: «آوردن موجودی از ناکجا به این دنیا برایم ترسناک بود. نمیدانستم حسابم با دنیا چند چند است. هنوز هم نمیدانم. با هر حساب و کتابی من جزو برخوردارترین آدمهای کرهی زمینم. سقفی بالای سرم و آب گرم و تمیز در چند قدمیام هست، گرسنه نیستم و اگر مریض باشم به راحتی دوا و درمانی پیدا میکنم. در خانوادهای به دنیا آمدهام که همه آدمها خوب و بیآزار و اهل فکر و بیغش بودند. دغدغه اطرافیانم این بود که آدم حسابی باشم، درس بخوانم، به مدرسه خوب و دانشگاه بروم. اینها را که مرور میکنم، از غر زدنم خجالت میکشم؛ اما باز نمیتوانم بگویم زندگی را دوست دارم. همه چیز زندگی خون جگر دارد. پول در آوردن، صبح بیدار شدن، جلوی شکم را گرفتن، اهل فکر بودن، در وادی معنا رفتن، جلوی زور ایستادن یا لااقل توسری خور نبودن، خدمت به خلقا…، عاشق شدن، حتی پدر سوخته درست و حسابی بودن و خون مردم را در شیشه کردن هم خون جگر خوردن دارد.»







